|
قصر فرهاد حرفهای غیر از روزنامهنگاری تجربه نکردهام
| ||
|
ماموستا ملا »قادر قادری« امام جمعه پاوه و قاضی دادگاه عمومی است؛ اما شهرت او بیشتر به خاطر حضور فعال در متن تحولات تاریخی و ناآرامیهای سیاسی و نظامی پاوه است. او در 32 سال گذشته تاکنون همواره مورد توجه شخصیتهای طراز اول انقلاب قرار گرفته و هنوز هم جایگاهی خاص در منطقه دارد. اینک بعد از فراز و نشیبهای فراوان که عمر را از 60 گذرانده، پای روایتهای او از تاریخ منطقه و شرح بخشی از فعالیتهای او نشستیم. زمینه گفتگو با ملا قادر قادری بدون تشریفات اداری صورت گرفته و ماموستا خیلی زود و بدون هیچ شرطی برای پاسخگویی به سئوالات ما در منزل خود اعلام آمادگی کرد. دفتر کار او ساده و بیتکلف است و اکثر مراجعینی که برای رفع مشکلاتشان در دفتر قضایی او بودند، چنان مینمودند که انگار به خانه همسایه آمدهاند؛ و ماموستا نگران از اینکه بسیاری از مراجعین به حقوق خودشان آشنا نیستند. چنانکه میگوید، میانه رو است، بیپرده سخن میگوید و شب آرام میخوابد! ماموستا پیش از گفتگو کتابخانه شخصی و بخشی از فعالیتهای روزانه خود از جمله درس حوزوی که قرار بود فردا آن را تدریس کند به ما معرفی کرد. مطالعه فراوان دارد و علیرغم کهن سالی از ابزارهای جدید ارتباطی بهره میبرد. گفتگوی حاضر بعد از تصحیح دفتر امام جمعه پاوه منتشر می شود. ( گفتگو را در ادامه مطلب بخوانید) ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ۱۱:٤٢ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
یادیازاستادمحمدمرادی چون دیگران اولین روزی که به مدسه رفتم را به یاد دارم. محمد مرادی نخستین معلم ما بود. کنار مدرسه کاهگلی الوند دستانم را فشرد. غریب و خیره مانده بودم . خوش آمدم گفت. هیکلی وبزرگ می نمود؛ به دل و به جسه. استعدادم زود شکوفا شد و درسها را خوب می آموختم. مشکل عمده ام از "میم" مار و "میم" بادام بود که چگونه یکی سر بالا و میم دیگر سرپایین است!! این سختیها زود گذشت و معضلی دیگر خود را وسط کشید؛ من از مدرسه فراری بودم. هربار برادر ارشد مرا باز می گرداند و آقای مرادی درس جدید را معرفی می کرد.روزی درس "فرزندان ایران" را در غیاب من تدریس کرده بود. گفت: بیا از روی کتاب بیاموزمت. گفتم: من درس را حفظم! تعجب کرد.خواندم: ما گلهای خندانیم* فرزندان ایرانیم. . .خندید.شکفت! خیلی زود استعدادم را شناخت و متفاوت از دیگران مرا دوست می داشت. کلاس سوم را با هنوز تمام نکرده بودم، مرا به صورت جهشی در کلاس چهارم پذیرفت.اولین و آخرین جایزه کلاس را من از او گرفتم.دفتری 100 برگ بود؛ به خاطر حل مسئله ریاضی "تقسیم" که از تمام مدرسه زودتر حل می کردم؛ رفته است از آن حال و روزها 25 سال. من روزنامه نگار شدم و او معلمی را از دست داد و او اینک در کرمانشاه کارگری پیشه دارد.آخرین بار در نوروز امسال دیدمش. شغل کارگردی را هم دست داده بود. در دلش خدا داند که چه می گذرد و روزگارش چگونه بود، اما به چهره آن نبود که باید می بود. دلم هنوز به یادش می تپد؛ چون آن روز سخت سنگین شده است. تاریخ او را متفاوت تر معرفی خواهد کرد. دیروزروز کارگر و امروز روز معلم است. دیروز نباید روزش می بود، اما بود و امروز باید روزش باشد که نیست. او مظهرخدمات صادقانه و بی منت است. دیروز و امروزش مبارک و فردایش جاودانه باد! منبع:اردیبهشت 1391 صفحه7 http://armandaily.ir/index.php?option=com_phocadownload&view=category&id=361:2012-04-29-06-14-01 [ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱۱:٤۸ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
سیگار چاق کنی برای او هم نوعی موانست است. پیرمرد 90 ساله و شاعر بداهه گوی کرد. نوروز 91 دیگربار به دیدارش رفتم. سرکوچه آفتاب گرفته بود و انگار منتظر کسی که احوالش را بپرسد. تا از میان ما نرود، انگار نباید کسی او را بشناسد. دلی بزرگ دارد به شکوه جانمازی که همیشه به دوش دارد. می گفت منظر مرگم! سوادندارد اما بداهه گویی متبحر است. کاستها از او انتشار یافته است. شاعر آوارگیها، مردم شناسی تواناست و حافظه ای عجیب دارد. از او یاد کنید و اگر فرصتی کردید به دیدارش بروید؛ امین-ذلیل- مرادی ( درویش امین)؛ شاعر کردی گوی مردمی و نیکونام سرپل زهابی! [ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ٧:٥٤ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
یادداشتی در روزنامه شرق دوشنبه 15 اسفند 90 http://sharghnewspaper.ir/News/90/12/15/26386.html فیض اله پیری:نامیان و ناموران روزگار اگر نام و نشانی از خود برجای گذاشته اند، همواره از همراه و هم درد و حامیانی سخن می گویند و گفته اند که بی گمان اگر نبود چنین ملالت دیدگی و همیاری آن یاران صدیق، این بزرگان نیز مفهوم و عینیتی پیدا نمی کردند و یا دست کم نبودند در مرتبه ای که هویتشان را ساخته است. تاریخ کمتر مرد موفقی سراغ دارد که بدون حمایت و همراهی همسری فداکار و از خودگذشته کاری از پیش برده و به جایگاهی رسیده باشد. این اشاره از آن رو مورد اشاره قرار گرفت که بهانه و دلیلی شود برای ادای احترام و یادکردن از زنی مهربان که تنها از سر وفاداری و عشق به زندگی، هرآنچه در توان داشت، خالصانه بخشید و چون شمعی عاشقانه سوخت تا نتیجه این سوختن، تولد مردی افتخار آفرین در دنیای فرهنگ و تاریخ کرد و ایرانی باشد. نمی توان از ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم صاحب سبک کردستانی سخن گفت و جایگاه ممتاز او را تفسیر کرد و در عین حال به آسانی ازکنار نام« رزا خانم» گذشت که زندگی و سرگذشت زمستانی همسرش را با تمام مشقتها و سختیهای آن تحمل کرد و تا آخرین ثانیه های زندگی پیرترجمه و داستان، لحظه ای از ملالتها ابراز ملالت نکرد. اگر یونسی توانست به خوبی راوی دردهای یک جغرافیا برای همیشه تاریخ باشد، اگر توانست ندای صلح و دوستی سردهد و دردهای رنجدیدگان و فقرا را فریاد کشد و فضای ادبیات و تاریخ معاصر کردستان و ایران را تحت تآثیر قلم صریح و بی پرده خود قرار دهد، همه به یمن صبر و استقامت و همراهی رزا گلپاشی است؛ دخترمسیحی عاشوری که از دیار دریاچه چیچست، بخت افسری ماجراجو شد و 60 سال از بهترین دوران عمر خود را به پای او ریخت. عروس جوان کردها هنوز طعم کال کودکی را از یاد نبرده بود و در 16 سالگی هزار رویای جوانی به سرداشت که ناگهان در دومین سال ازدواجش با حادثه قطع پای یونسی روبرو می شود. در میانه راه او را تا لحظه نوشتن وصیتنامه به مرگ نزدیک می بیند و آشوبی دیگر درونش را ناآرام می کند؛ بعد دست کم 7 سال زندان و سه سال بیکاری همسر و خلاصه زمستان زمستان مشقت...، شرایطی که یونسی هیچ شعری غیر از شعر«زمستان» اخوان ثالث، تفسیر و تشبیهی برای آن ندارد. بگذریم از روزهای طولانی فراق به خاطر زندانی شدن یونسی و یا تحصیلش در فرانسه و ...که رزا خانم باید تربیت و تحصیل فرزندان و غم نان و کاردربیرون و سختیهای زندگی را در غیاب همسر تحمل می کرد. تنها یکی از این دردها کافیست تا خانواده ای را از هم بپاشد و از پای درآورد، اما این زن مقاوم ذره ای هم نگسست و نرمید و خم به ابرو نیاورد .او قوت قلب و موجب دلگرمی یونسی در 60 سال زندگی مشترک و البته منتقدی جدی برای آثارش بود، چنانکه یونسی بزرگ نزد راقم حقیر این سطور با ادای سوگند این به حقیقت مهر تایید زد. در سالهای اخیر هرگاه افتخار دیدار با یونسی را پیدا می کردم، دلدادگی و فداکاریهای این بانوی صبور را از نزدیک می دیدم که چگونه عاشقانه یونسی را تنها نمی گذاشت و چون پرستاری دلسوز از او مراقبت می کردغ تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد! فراهم کردن خلوت و امنیت برای قلم یونسی نشان می داد که رزابانوهم همسرش را از جان و دل دوست دارد و هم جایگاه والای او را در جامعه درک کرده است. بویژه در آخرین دیداری که با قلم به دست پیر داشتم، این فداکاری و این سوختن را در اوج دیدم، چنانکه در مسیر بازگشت، یکی از همراهان گفت: این زن نه تنها به پای یونسی، بلکه به پای کرد و ایرانی سوخته است و دست کم کردها باید همواره با او ادای احترام کنند. وقتی بانویی 15 سال را در خانه پدر و 60 سال را در خانه بخت بسربرد، معلوم است که تعلق خاطر به همسر و فرزندانش باید چنان باشد که در غیاب آنان بی تاب وطاقت باشد. البته اینک رزاخانم که سالهای کهنسالی را باید در غیاب همراه دوست داشتنی وعاشق قلم پیشه خود سرکند، سربلند است، چون آن گونه که شایسته یک مادر عاشق و همسری دلسوز است، رسالت خویش را به درستی به انجام رسانده و اگر او نبود، بی گمان یونسی به آن شهرت و آوازه نمی رسید که اکنون رسیده است. چنین است که هرجا سخن از نام یونسی برسرزبانها باشد ، نام رزا خانم دوست صدیق و یاور همیشگی او نیز در اذهان همراه اوست. کردها به صفاتی خاص نامی اند و از جمله آنکه خادمان خود را خوب می شناسند و به وقتش آنها را سپاس می گویند. روز تشییع و خاکسپاری ابراهیم یونسی نیز که با شکوهی خاص برگزار شد، جدای از تکریم این نویسنده و مترجم خادم ملک و میهن، روز ادای احترام به زنی بود که یک عمر زندگی خود را صادقانه و در بحرانی ترین شرایط با افسری ماجرا جو گذراند و فرزند کردستان را تا آخرین لحظات وداع تنها نگذاشت. اهدای گلهای رز به مزار یونسی در آن وداع تلخ زمستانی، اگرچه بهانه یک مرگ بود، اما نشانی از ادای احترام به زندگی رنج آلود و پیراسته و تقدیس زنی مسیحی تبار بود که علاوه بر اینکه به پای فرزند بی پای کردستان، درد و ملامت کشید، که روزهای زیادی پذیرا ومهماندار دانشجویان ، جوانان و شخصیتهای کرد بود و هنوز هم می گوید که در این خانه در غیاب یونسی به روی آنها همواره باز خواهد بود و من خود را از این مردم می دانم. چه پاسخی والاتر و بزرگتر به این همه مهربانی که اهدای گل به مزار یونسی در روز وداع جاودانی نشانی از احترام به رزانیز باشد. رزهای آن روز، رزهایی برای روزهای رزا بود.
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۱٢:٢٢ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
یادی از ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم فقید کرد فیض اله پیری:از آخرین دیدارم با ابراهیم یونسی کمتر از دو ماه میگذرد. بیماری او را از پای درآورده بود و رمق و نای گذشته را نداشت. اما همچنان کنجکاو از فرهنگ و موزههای کردستان میپرسید و سراغ بزرگان فضل و فرهنگ را میگرفت. در این مدت هرازچندی با تنها پسر استاد در تماس بودم و پیگیر مراسم گرامیداشتی برای پیر ترجمه و داستان؛ از جمله آنکه یک روز قبل از مرگ از نهادی که برای تکریم یونسی اعلام آمادگی کرده بود، از آخرین تلاشها خبر گرفتم و خلاصهای از شایستگیهای یونسی را فاکس کردم. خانواده یونسی از طرفی میگفتند امکان حضور خودش وجود ندارد، اما خودشان برای حضور در این برنامه اعلام آمادگی کرده بودند. از طرفی نصب تندیس استاد نیز در زادگاهش مطرح شده بود؛ ...بماند! اما 48 ساعت از این رویدادها نگذشته بود که آزاد فرزند استاد برایم پیام کوتاه و دریغ آلودی فرستاد: »پدرم تمام کرد«! ساعت به چهار عصر چهارشنبه نزدیک میشد. در آنی خبر تمام خبرگزاریها و رسانهها را درنوردید. نفس در سینهام حبس و همه رشتههایمان برای برنامه یونسی پنبه شد. کنجکاوی خبرنگارانه مرا با یونسی آشنا کرد و از سال 84 به بعد بارها به دیدارش رفتم و از او درباره از گذشته و زندگی آثارش میشنیدم؛ آثاری که آمیخته و آلوده به فرهنگ هموطنان کرد بود و تلاشی طاقت فرسا در آنها نمود عینی دارد تا بلکه ارتباط خطه کردستان را با مام میهن بیشتر کند. به گواه آثار و منتقدینش او از قلم شیوا و نمکینی برخوردار و به شیوهای خاص طنز را چاشنی آثارش کرده بود. یونسی اگرچه برای نسل جوان کمتر شناخته شده بود، اما به دور از هیاهوی رسانهها و زندگی شهر، کنج اتاق کارش را بهترین مکان برای اثبات کیستی خود میدانست و همانجا چنان شب و روز را به هم پیوند داد که نتیجه آن بیش از 80 اثر، رمان و ترجمه است. در سه حوزه تالیف رمان، ترجمه ادبیات کلاسیک و تاریخ کردها به فعالیت پرداخت و حدود 13 رمان نیز با درون محتوای تاریخ و فرهنگ کردها منتشر کرد که از مهمترین آنها میتوان به شاهکار »مادرم دوبار گریست« اشاره کرد. »زمستان بیبهار« نیز که زندگی پر از رنج و عشق اوست، نشان میدهد که چگونه از میان طوفانها گذشته است. هیچ کس نمیتواند نقش یونسی را در ادبیات معاصر ایرانی نادیده بگیرد. او آثار کلاسیک جهانی را به زبان فارسی برگرداند و تئوریها و سرگذشت ادبیات ملل را ترجمه کرد تا کار اهل تحقیق و پژوهش را آسان کرده باشد. در تمام دیدارهایی که با او داشتم، از پایین بودن سطح مطالعه نگران بود و در مقابل پرسشهایم از فرهنگ و فرهنگ دوستان و فرهنگ نگاران میپرسید. هیچگاه اراده مصمم و جدی او در مقابل دیدگانم پاک نمیشود؛ چنانکه آخرین روزهای زندگی او را نیز اینگونه دیدم. پیرمرد ادب دوست و فرهنگ نگار در طول 85 سال عمر پرمشقت و رازآلود خود، ذرهای از تلاش برای خدمت به فرهنگ و تاریخ ایران و به ویژه هموطنان کرد دریغ نورزید و آثار او سرشار از رنج و آلودگی و فرهنگ و فکر و زخمهای تاریخی و مهمان دوستی و صلح طلبی است. این گونه است که وقتی مردم اینچنین خود را در آیینه آثارش مییابند، از سرباز وطن در کارزار فرهنگ، استقبال شاهانه میکنند و به هنگام بازگشت پیکر آن مرحوم در شهرهای بین راه، استقبال باشکوه و بدرقه تاریخ ساز میکنند. آیین تشییع و تدفین فرزند مام میهن علیرغم بارش شدید برف و باران با حضور جمعیت انبوه شهر بانه و اهالی فرهنگ و هنر و چهرههای برجسته کرد برگزار شد. یونسی خود توصیه کرده بود که او را در زادگاهش به خاک بسپارند. او در زندگی خود را به »زمستان بیبهار« تشبیه کرده بود، در روزی سرد و زمستانی بدون آنکه بهاری دیگر را ببیند، دعوت حق را لبیک گفت و آفتاب عمرش غروب کرد؛ روزی که »کوه آربابا« فرزند خویش را در میان گلهای زرد و سرخ سلیمان بیگ به آغوش گرفت؛ روز حسرت آلودی بود! روزنامه آرمان روابط عمومی روزچهارشنبه26/11/1390 در شماره 1840 این یادداشت مرا منتشر کرده و البته نام نویسنده را فراموش کرده است! لینک مرتبط: ibna.ir/vdcbf9b85rhb5zp.uiur.html [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٥:٤۳ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
دو روز پیش از بانه برگشتم. برای احترام به مقام ابراهیم یونسی آنجا بودم. گزارش و عکسهای زیادی گرفتم. شکوه آربابا و گلهای زرد و سرخ در زمستان خفتهاش در مقابل ابراهیم یونسی رنگ باخته بود.به اصرار دکتر نجم الدین جباری و کمیته برگزاری مراسم افتخار داشتم یکی از سخنرانان مراسم باشم.در سخنرانی گلهمندی یونسی را به مردم بانه و کردها منتقل کردم که چرا کتاب نمیخوانید؟ نیز پیشنهاد کردم که مجسمه یونسی در بانه و حتی سنندج و تهران نصب شود، چون ادبیات ایرانی و بویژه کردها مدیون یونسیاند. کاک احمد قاضی و دکتر جباری و .. دیگران هم سخن گفتند.از حضور جنازه در شهر تا تدفین و دو روز عزاداری در مسجد توحید بودم و لحظات حسرت آلودی را دیدم و ضبط کردم. در زیر دانههای خشمالود برف و باران که چون میخ به صورت آدمی می کوبید و سرمای سوزناک، استقبال مردم چنان بود که به سختی امکان دفن پیرترجمه و داستان داده شد. مجبور بودم برای ضبط لحظهها همانجا در گل و لای بنشینم, لباسهایم همه گلی شد. اینترنت در بانه افتضاح بودو نتوانستم یک کلمه یا عکس ارسال کنم. به وقتش تعدادی از عکسها را همینجا میگذارم. روزهای دردآلودی بود.بویژه وقتی جنازه را دیدم همه لبخند و گفتههایش در مقابلم گذشت و اشک در چشمانم حلقه زد.آن مرد در برف رفت. آن مرد بردوش مردم رفت. آن مرد آه به دل رفت...!! [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:٢٠ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
ابراهیم یونسی نویسنده زرین قلم و مترجم سرشناس بانهای در گذشت. امروز کاک آزاد پسراستاد یونسی برایم پیامک فرستاد:پدرم تمام کرد! در پست قبلی گزارش دیدار من با یونسی آمده است این هم گفتگویی با خبرگزاری کتاب در باره یونسی [ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ ] [ ٦:٥٥ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
روزهای افسر قلم به دوش گزارش دیدار با ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم پیشکسوت
فیض اله پیری:هنگامی برای دیداری کوتاه ، میعاد با ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم پیشکسوت درعصری سرد و خشن زمستانی تحقق یافت و خود را در میان کوچه پس کوچه های عباس آباد تهران یافتم ، همه لحظات نخستین دیدارم درهفت سال پیش با این افسر قلم به دوش در ذهنم تکرار شد؛ آنجا که ابراهیم یونسی در طبقه سوم آپارتمانی در مقابلم ظاهر شد و در آنی« زمستان بی بهار» ش را برای سومین بار کردم. دانه های درشت و کشیده باران از آسمان خشمگین فرود می آمد، شلاق گون بر دیوار و شیشه پنجره سیلی می نواخت و پیری دنیا دیده با سخنانش مرا به دنیایی دیگر می برد. اما واقعیت دیدار اخیر نه آن گونه بود که انتظار داشتم. در باز شد و خبری از یونسی نبود. پیرمرد نیم خفته و نیم هشیار در رختخواب غنوده بود. چهره ای تکیده و نسبتا رنگ پریده در بستر و گویی شکفته از دیدار همولایتی هایش. از رختخواب بلند می شود و همسرش را چون پروانه ای در کنار خود می بینید و سه نفر خیره به خود که به عیادتش آمده اند و احوالش را می پرسند: من ، دکتر جلال جلالی زاده نماینده پیشین کردستان در مجلس ششم و سامان عباسی، عکاس باشی مترصد با صدای شصتی دوربینش. یونسی از وضعیت هنر در کردستان می پرسد: موزه کردستان را کجا ساخته اند؟ اوضاع فرهنگ و هنر چگونه است؟ سپس سراغ استادان « عبدالحمید نعمتیان» نازک کار نامی و دوست قدیمی و « محی الدین حق شناس» شاعر مردم شناس سنندجی را می گیرد که چون اند؟( به من بگوئید احوال گل به بلبل داستان سرا را ) گذشته های دور، بلکه برخی رویدادهای دیروزین را نیز به خاطر نمی آورد؛ نه دیدارهای گذشته، نه گفتگوهایی که با او داشتم و نه آخرین کتابی که ترجمه کرده است. با این حال هنوز کنجکاو و نسبتا هشیار؛ چنانکه گاهی گفتگوهای دو گانه اطرافیان را به پرسش می گرفت. عکس قاب گرفته مجسمه یونسی را که استاد « هادی ضیاءالدینی» نقاش و مجسمه ساز سنندجی در قالب پروژه مشاهیر کرد ساخته، به او هدیه می کنیم. شوق سپاس در چهره اش نمایان و همانجا با استاد مجسمه ساز تماس تلفنی حاصل می شود و یونسی متشکر از استاد مجسمه ساز:« خیلی متشکرم. خیلی ممنون. دست شما درد نکند. . . »
پرسشهای ما از امروز و دیروز - با احتیاط - ادامه پیدا می کند، مبادا که خسته شده باشد. از خاطرات و واقعیتهای زندگی ، سوارکاری را دوست دارد:« بهترین سوارکار ارتش بودم، اما بعد از قطع یکی از پاهایم ادامه ندادم . . . ». جلالی زاده شعری کردی برایش می خواند و یونسی متعاقب می گوید:« این شعر "حاجی قادر کویی" است». بحث را پی می گیرد و ناراحت می شود که چرا « بعد از 70 سال هنوز دیوان کامل "شیخ رضا طالبانی" چاپ نشده است»؟! یونسی دیگر در اتاق کارش نیست و قلم و کاغذ را تعطیل کرده، کتابخانه و قلم را با عکسهایی از نویسندگان بزرگ چون "محمود دولت آبادی" و " احمد محمد" و اقربای نسبی تنها گذاشته و رها کرده ؛ اتاقی که روزگاری یونسی در آن میزبان بزرگان ادب دوست و سیاستمدارانی از نماینده مجلس گرفته تا رئیس جمهوربوده است.
یونسی را در تهران معمولا با نام مترجم و (نگاه شمال – جنوبی) "قصه نویس بومی "می شناسند. در کردستان او را نخستین استاندار کردستان و نویسنده ای که از کردها نوشته است می شناسند و شهرتش نزد سیاسیون بیشتر به خاطر فعالیتهای اجرایی در سمت استاندار کردستان و نیز فعالیت در قبل از انقلاب است. اما یونسی ترکیبی از همه اینهاست؛ نویسنده، مترجم، منتقد و خاص منتقد رفتار سیاسی رهبران کرد و البته دکترای اقتصاد در سوربون فرانسه. به سال 1305 در شهرمرزی بانه تولد یافت و سال 24 وارد دانشکده افسری شد. یونسی در جریان شکست کودتا علیه رژیم شاه حکم اعدام،اما به خاطر داشتن یک پا، درجه ای تخفیف گرفت و به او زندان ابد دادند و سرانجام بعد از 7-8 سال آزاد شد و نویسندگی را جدی تر پی گرفت. یونسی 85 ساله بیش از 80 اثر در زمینه رمان( که عمدتا موضوع کردستان دارند)، ترجمه رمان، تاریخ، تئوری داستان وادبیات قاره ها منتشر کرده و بیشتر عقاید خود را در رمانها و مقدمه ترجمه هایش بیان کرده است. از ترجمه های او می توان به رمانهای« جود گمنام» ، « تس دور برویل» و« به دور از مردم شوریده» ( از آثار تامس هاردی) ، « آرزوهای بزرگ» (چارلز دیکنز)، « تاریخ معاصر کردها» ( مک داوال) و « اسپارتاکوس» اشاره کرد. « زمستان بی بهار»( بیوگرافی نویسنده)، « دعا برای آرمن» ، « دلداده ها» و رمان مشهور وبس تأثیرگذار و دردناک « مادرم دوباره گریست» از جمله داستانهایی است که از قلم او تراوش کرده اند. یونسی موفقیت خود را مدیون همسر مهربان خود می داند که به گفته خودش بار آثار او را خوانده و نقد کرده است:« .. والله».
عجمیان، بیشتر از بومیان، این نویسنده و مترجم پیر را می شناسند و تکریم کرده اند. گرچه همواره از دست ممیزی می نالیده و برهمین اساس دیدار اخیر مسئولان وزارت ارشاد نیز اندکی برایش سوال برانگیز است ، اما متواضعانه و به دور از جنجال و هیاهو« در نیستی کوفت تا هست شد». تکریم یونسی، امروز ضروری و فردا خیلی دیر است. نصب مجسمه این نویسنده شهیر در کردستان- بلکه تهران- ، برگزاری جایزه ادبی از جمله جشنواره داستان نویسی مشهور زادگاهش ونامیدن اماکن عمومی به نام او کمترین حق این خادم ملک و میهن است.
در زادگاه یونسی نه برنامه ای به یاد او برپا شده و نه جا و مکانی به نام اوست. او بیمار و برای بازیابی سلامتی اش به شدت نیازمند دمیدن دو باره روح زندگی زادگاه و آب و هوای بانه در کالبدش است. بی مناسبت نبود در خلال گفتگوها، همسر یونسی، لبخند نویسنده پیر را تشدید کرد وگفت: « یونسی! همشهریهایت را دیدی، شارژ شدی»! دعا برای ابراهیم، نیاز امروز نویسنده« دعا برای آرمن» است، بویژه وقتی مطمئن سوی در جریان دیدار ما، یونسی علیرغم چند بار قلم به دست گرفتن، حتی نتوانست کتابی را برای یکی اقربای نسبی امضا کند. این است روزگار حزین نویسنده و مترجم بی ادعا.
منبع: روزنامه روزگار / شماره 1600/ تاریخ 11/10/1390
خطوط برجسته در گزارش روزنامه حذف شده است
.................................................................................................... روزنوشت ضمیمه:عصر روزجمعه بالاخره رفتم ابراهیم یونسی را دیدم، به اتفاق آقای دکتر جلالیزاده و یکی از دوستان عکاس؛ به سختی اجازه دادند، چون بیمار بود و نا خوش احوال. از روزهایش پرسیدم. خیلی مسائل از جمله دیدارهای گذشته و آخرین کتابی را ترجمه کرده بود به یاد نمی آورد. گفتم چه عجب وزارت ارشاد یاد شما افتاده و به دیدنتان آمده اند؟! برای خودش هم سوال بود. همه بدانند که او به آب و هوای طبیعت بانه شهر زادگاهش در کردستان نیاز دارد، اما او حتی به این مسئله هم محتاط است یونسی حرفهای زیادی برا گفتن دارد و هنوز در کتابهایش «اندوه دل نگفته است الا یک از هزاران». امیدوارم کسی پیدا شود و او را به بانه بیاورد. همسرش چون شمع اطراف او بود. دست آخر هم کاک آزاد پسرش و عروسش آمدند. کاک هادی ضیاءالدینی مجسمهاش را ساخته و عکس او را به یونسی دادیم. خیلی خوشحال شد. همانجا با استاد مجسمه ساز تماس تلفنی حاصل شد و یونسی از کاک هادی تشکر کرد. همسرش می گفت: یونسی همشهریهایت را دیدی شارژ شدی! همینطور بود. کمی شکفت!. دوکتاب به من دادند که به عموزاده یونسی بدهم اما او حتی نوتوانست آنها را امضا کند. این است حال و روز نویسنده و مترجم شهیر ایران. بارها به دانشگاه کردستان و دیگران دولتی و مردمی برای برگزاری مراسمی پیشنهاد کردم اما هنوز عملیاتی نشده است. تکریم یونسی امروز لازم و فردا خیلی دیر است! [ ۱۳٩٠/٩/٢۸ ] [ ۱٠:٥۸ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
[ ۱۳٩٠/۸/٢۸ ] [ ٧:٠٢ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
گزارش گفتگویی با نقاش کرد استاد »مصطفی شیرزاد« فیض اله پیری:»"همه امیدهای من در نقاشی خلاصه میشود و تا لحظهای که زنده بمانم، دوست دارم هنر نقاشی را ادامه دهم«". این گفته یکی از پیشکسوتان سنت پسند نقاشی کرد است که سالهاست در کنج خانهاش به دور از هیاهوی زندگی شهری، عاشقانه به کار خود ادامه میدهد و در عصری که همگان با بهانه و بیبهانه از زندگی گلهمند هستند، میگوید: »"خوب خوبم، اوضاع رو به راه است"«. عبداله خان این هنر را به »"فیض اله خان«" برادرش که 12 سال از او کوچکتر بود، منتقل کرد و فیض اله خان نخستین استاد مصطفی شیرزاد محسوب میشود. منبع:http://www.sirwanweekly.com/Default.aspx?TabId=58&nid=17486 سایت استاد شیرزادhttp://www.shirzadart.com/ [ ۱۳٩٠/۸/٢٢ ] [ ۱۱:٥٤ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
گزارش سیروان از پتانسیلها ومشکلات فیلمسازی در کردستان فیض اله پیری:فیلم و سینما را باید سوغات جهان مدرن به جوامع سنتی دانست، سوغاتی که روزگاری تنها ابزار برای تفریح و سرگرمی بود؛ اما گذشت زمان آن را به پدیدهای تبدیل کرد که رشد و ترقی آن اینک یکی از شاخص های توسعه فرهنگی در جامعه است. این هنر آنچنان با گردش سرمایه و البته تولید سرمایه گره خورده است که اصطلاح »صنعت سینما« حداقل تعریفی است که برای آن میتوان داشت. امروز سینما در کنار برآورده کردن نیازهای سرگرم کننده مخاطبان خود، ابزاری تاثیر گذار است برای انتقال فکر، اندیشه و مفاهیم ارزشی تولید کنندگان آن. در یک جمله باید گفت در جهان امروز ما سینما ابزاری قوی است دست کم برای تفسیر جهان -ونه تغییر جهان- و از این رهگذر است که اهرمی تعیین کننده به شمار میرود برای تحمیل اراده تولید کنندگان آن بر مخاطبان بی شمار خود. سینما در کردستان: سینما در ایران اگرچه عمری بیشتر از یک قرن دارد، اما سابقه آن در کردستان به اندکی بیش از 50 سال برمیگردد. حکایت سینما در کردستان حکایت تلخ و شیرینی است ، از پتانسیلها ، حضور هنرمندان این عرصه در آوردگاه های جهانی ، درد دلها و چشم انداز این هنر مدرن در این منطقه شاید از این رهگذر بتوان همه را به این مهم فرا خواند که توسعه سینما و فیلم سازی در کردستان راهی است برای حفظ هویت تاریخی مردم و ایجاد وحدت ملیدر کشور با بیان اندیشه های ناب انسان دوستی که در کردستان شهره عام و خاص است . . . ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۸/٢ ] [ ۱۱:٢٩ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
فیض اله پیری:روزگاری کردستان را پایتخت موسیقی ایران می خواندند و اصالت نغمه ها و ملودروزگاری کردستان پایتخت موسیقی ایران بود ی های این دیار بر تارک موسیقی اقوام ایران زمین خودنمایی می کرد، اگرچه هنوز موسیقی استان کردستان، بخش بزرگی از هویت موسیقی کشورمان است، اما مشکلات فراروی آن می رود تا اندک اندک این هنر اصیل کردستان را به حاشیه رانده و تولید آن در خور نام و تاریخ آن نباشد.
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ٩:٥٥ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
فیض اله پیری: از زمانی که نخستین ماشین چاپ توسط مرحوم »ایرج علاقبند بهرامی« به کردستان آمد، 76 سال می گذرد؛ هردم رویایی و هر سال آرزویی نوآورانه این صنعت نحیف و نوپا را انتظار می کشد، اما دریغ از برآورد شدن انتظارات، آن گونه که اهالی این صنعت می خواهند. . . . ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٧/٤ ] [ ۱:۳٢ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
http://sharghnewspaper.ir/News/90/03/19/8724.html
گزارشی دیگر از میراث فرهنگی کردستان در روزنامه روزگار [ ۱۳٩٠/٥/٢٧ ] [ ۱٠:٠٠ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
گزارش تحلیلی - تاریخی سیروان از تپه باستانی زاگرس در سنندج سپیده دم 14 آبان ماه سال 87، هنگامی که یک راننده ناشناخته برای کار روزانه در طرح راهسازی محور سنندج به روستای حسن آباد خود را آماده می کرد، هیچ کس خبر از آن نداشت که آن روز کشفی مهم در یک تپه باستانی در کنار شهرک زاگرس به دست می آید که رسانه های داخلی و خارجی را درمی نوردد و شوکی عمیق به روایت های سطحی از تاریخ منطقه وارد می کند. انتشار کشف یک گورستان قدیمی سه هزار ساله در زاگرس همان و تکاپوی رسانه ای و پخش شایعه در سطح داخل و خارج همان.
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٥/٢٢ ] [ ٩:۳٢ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
فیض اله پیری:درد و دریغ که روزنامه نگار رفیع و آزاده «آزاد پرنیان» پرگرفت؛ در تصادفی دلخراش در جاده سرپل زهاب به قصرشیرین ؛ به همین کوتاهی. شرح دردآلودش را دیگران نوشته اند؛ اما آنچه در رثای او باید نوشت، حسرت و افسوس از کوچ ابدی روزنامه نگاری است که برای جامعه ای محروم، چراغی روشن و قلم به دستی متخلق به اخلاق و متعهد بود که می توانست دست کم در انعکاس آلام هم دیاری هایش آیینه ای باشد صیقل یافته و صاف. از آنجا که خود از طبقه ای محروم از میان مردمانی پاکدل برخاسته بود، دردهای آنان را می شناخت و نسبت به رسالت مطبوعاتی و اطلاع رسانی که برعهده داشت مسئولانه نیازهای شهر و دیارش را منعکس می کرد و در این راه بسی رنج برد و مرارت کشید. از کودکی اش او و خانواده اش را که اهل درد و رنج و نان حلال بودند؛ می شناختم، چه آن هنگام که من نوجوانی خام و ناپخته بودم و به شوق آموزش زبان انگلیسی در کلاسهای مرحوم استاد احمدی ویسی( احمد رش) کوچه پس کوچه های کاههگلی را در میان گرد و خاک تابستان و گل و لای زمستان می پیمودم و آزاد، نوباوه ای بود که در کنار مدرسه زبان ما پرسه می زد تا وقتی که من قصد ورود به سال اول راهنمایی داشتم و تعطیلات تابستان هریک بساط دستفروشیمان را در دو گوشه شهر پهن می کردیم و چه این اواخر که می رفت روزنامه نگاری آبدیده و حرفه ای شود. فرزند بزرگ خانواده بود و عصای دست پدر و دیده مادر. نه تنها برای خانواده، که این سالها و ماههای اخیر، امید جامعه و در معادلات منطقه امیدآفرین بود. سالهای 83 به بعد تماسش با سیروان برقرار شد و پیش از آن استعدادش را در نشریات محلی منطقه شکوفا یافته بود. 12 سال روزنامه نگاری تجربی در هفته نامه ندای جامعه پیشه کرد و به گواه دوست و آشنا، در کارش صدق و شجاعت را در هم آمیخته و در رسالت مطبوعاتی خود اندکی سهل انگاری و تردید در انعکاس حقایق به خرج نداد. سیروان را الگوی مناسب برای روزنامه نگاری می دانست و هرازگاهی در دیدارهایمان، پرسش و تحلیل فراوان از الزامات حیات مطبوعات حرفه ای به میان می آمد. چنان پرشور و جنب و جوش سوژه ها را دنبال می کرد که انگار برای این شغل به دنیا آمده بود. در میان اهل فضل و اندیشه جایگاهی والا داشت و بزرگان فهم و قدرت نیز برای او حساب ویژه باز کرده بودند.به حق روزنامه نگار خود ساخته ای بود و اگرچه تنها از طریق تجربه و اندک آموزش مقدماتی پای به این وادی گذاشته بود و من و بی شک دیگرانی که از او شناخت داشتند، به استعدادش برای توسعه منطقه امیدوار بودند، اما زودتر از آنچه که خانواده و نزدیکان و دوستانش فکر می کردند، دعوت حق را لبیک گفت و جان به جان افرین تسلیم کرد. 29 سال از بهارش نگذشته بود که به مرگ سلام کرد و زندگی را وداع گفت؛ عمری کوتاه اما پر محتوا و مفید برای جامعه - چون شمعی سوخته. مرگ اگرچه حق است اما مرگ روزنامه نگار دردش دو چندان است، چون تنها مرگ یک فرد نیست، بلکه، نوعی از مرگ شخصیتی است که جامعه ای از خدمات او بی بهره می شوند؛ از این زاویه مرگ او را به حقیقت مایه دریغ و افسوس است.هفته گذشته برای نگارنده این سطور، ایام خجسته ای نبود؛ به ویژه آن دم که من و همکاران کم و بیش از جزئیات مسئله ای باخبر شدیم که مرگ روزنامه نگار جوان را دردناک تر می نمایاند.او نیت ازدواج داشت و حتی با من در میان گذاشته بود که ناکام ماند، اما به جای وصل زمینی،آسمانی شد و از دیار به یار حقیقی رسید. پرنیان همواره عاشق حرفه روزنامه نگاری بود و آن را مقدس می پنداشت. در آخرین تماسش عکسها و مطالبی از آیین افتتاح مسجدالنبی اهل سنت قصرشیرین به سیروان فرستاد؛ عکسهایی تاریخی از مسجدی که خود نخستین اذان محمدی را در آن طنین انداز کرد. او در سالهای اخیر، علاوه بر روزنامه نگاری، وبلاگ نویسی را نیز به تجربیات خود افزوده بود و وبلاگ «کوری زانیاری» را مدیریت می کرد. در این وبلاگ توسعه همه جانبه شهر و دیارش از اقتصاد و فرهنگ گرفته تا سیاست و اندیشه را پی می گرفت و سوژه های زیادی را در آن منتشر می کرد و سرانجام مرگ خود او نیز سوژه این سامانه مجازی ورسانه های دیگر شد. خانواده پرنیان از نحوه رسیدگی اولیه پزشکی از جمله در بیمارستان شهدا سرپل زهاب سئوالات زیادی دارند، باشد که مسئولان امر در این زمینه پاسخگو باشند و امید که مرگ این روزنامه نگار جوان، تلنگری باشد برای تعریض و بهبود جاده ای که در این دیار به جاده مرگ شهره است .نیز به جاست شهرداری سرپل زهاب، خیابان یا مکانی عمومی به نام «آزاد پرنیان» ثبت کند که خدماتی در خور به روزنامه نگاری آن دیار کرد . روحش شاد منبع بدون تغییر در هفته نامه سیروان شماره 644 شنبه اول مرداد: [ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ٩:۱٧ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
[ ۱۳٩٠/٤/۳٠ ] [ ٧:٠٩ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ٩:٥۱ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
دیدار با محی الدین حق شناس خالق منظومه شاره که م سنه آن هنرمند که تک درخت گردوی کوه آبیدر(تاقه دار) را با هزار آه وافسوس یادمی کند و نفرین می فرستد بر آن کس که آن را سوزاند، آن هنرمند که از « پل رحیم» و پل «چقلی چقان»و چاه«شله قیر» سخن می گوید و از احوال آ« سید» ها پرسش فراوان دارد، آن مرد که «کانی سیده» و نانواخانه « میمی مریم » و « قوتاوخانه ( مدرسه) ملاحسن» را هنوز به یاد دارد و «عبه خادم» را می شناسد و «شب نشینی» و نقالان قهوه خانه های شهر و چهره های آن پاتوق ها را به یاد دارد،اینک در کنار من نشسته است؛ سهل و ممتنع، هم بذله گو و هم کم سخن، و گاهی مات و فرورفته در سکوت و نگاهی به دور دستهای دور، گذشته های خاطره آفرین و نوستالژی از دست رفته. او کنار من نشسته است و من با پرسشهای فراوان که امکان طرح همه آنها نیست، در سکوتش فرو می روم تا شاید سخنی بگوید،کلمه ای تاریخ ساز.« خامش منشین خدارا... از عشق چیزی بگو»..... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۳/۳۱ ] [ ۸:٢٠ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
نخستین بارحسین صفامنش هنرمند آینده دار و نوآورموسیقی کردی اواخر هفته گذشته به همراه گروه موسیقی ژوان در سنندج کنسرتی متشخص برگزار کرد تا دوستداران موسیقی کردی و عاشقان صفامنش برای شنیدن صدای این هنرمند کرمانشاهی به تالار فجر بروند. صفامنش چنانکه انتظار می رفت، مرا با تحلیل آثارش شناخت و در پشت صحنه و قبل از شروع رسمی کنسرت گپ و گویی دوستانه در مورد آثارش داشتیم. قول گفتگوی مطبوعاتی و حضور در رفتر نشریه داد و اینکه جزئیات خیلی مسائل را خواهد گفت. صفامنش اگرچه کرمانشاهی و از کردان دیار بیستون و کلهر است، اما لهجه کردی سورانی را خیلی خوب تکلم می کند؛ بدون آنکه تشخیص دهی اهل کرمانشاه است؛چنانکه در ادای واژگان کردی اورامی در آثارش نیز تبحر و تخصصی استادانه دارد. می گفت عشق و علاقه او را به این وادی کشانده است. اگرچه در اجرای کنسرت صفامنش ناهماهنگیهای اداری در برنامه صورت گرفت، اما صدور مجوز- هرچند دیر هنگام- برای اجرای این هنرمند و اهنگهایی چون« ئاموزا گیان»، « کاله به ی کالی» و« ده س له ملانم که » را باید به فال نیک گرفت. این هنرمند با صدای شیشه ای خود و از جمله یک مقام میانی از هنرمندی نامی، حاضران را به وجد آورد. درکنسرت صفامنش می شد نشانه هایی از سبک کامکارها را در اجرای موسیقی پیدا کرد. به راستی جای اجرای مشترک حسین صفامنش و کامکارها در موسیقی کردی امروز خالی است و می توان از این دو تولید آثاری ماندگار را انتظار کشید. صفامنش به تازگی سایتی هم در اینترنت راه اندازی کرده است. برای دانلود آثار این هنرمند باید عضو سایت شد. سایت صفامنش را در آدرس زیر دنبال کنید:
لینک مرتبط: http://ghasrefarhad.persianblog.ir/post/78/
http://ghasrefarhad.persianblog.ir/1385/9/
[ ۱۳٩٠/۳/٢۸ ] [ ۱٠:٥۳ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
فیض اله پیری:استاد »یدالله رحمانی« خواننده قدیمی و هنرمند نام آشنای سرپل زهابی که با آهنگ های خاطره آفرین در دل مردمان این شهرستان و بلکه دیگر دیار کردان جای باز کرده بود، بامدادان به علت بیماری دعوت حق را لبیک گفت و در آیین باشکوهی با حضور خانواده وهنرمندان و دوستدارانش در قبرستان »میناآباد« کرمانشاه به خاک سپرده شد. رحمانی که در 20 سالگی به هنر روی آورده بود، به هنگام مرگ 61 ساله و آثاری در خور در حوزه موسیقی از خود به یادگار گذاشته بود. »ئه ڵوه ن ناتی« آخرین اثر موسیقایی این هنرمند بود شامل تعدادی آهنگ قدیمی و خاطره آفرین، در سال های اخیر منتشر شده بود. »توجوان«، »خه مین مه نیشه«، »من کور خه م بیوم« از جمله برخی آهنگ های نامی است که به واسطه آ?نها شهره آفاق گشت. رحمانی عضو شورای موسیقی صدا و سیمای کرمانشاه بود و جدای از فعالیت هایش در زمینه موسیقی، ذوقی سرشار در شعر و ادبیات داشت. دو روایت از جلیل آهنگر نژاد در سایت بلوط http://www.balout.ir/cat_01/000582.php لینک مرتبط http://sirwanweekly.com/Default.aspx?TabId=58&nid=16016
[ ۱۳٩٠/۳/۱۸ ] [ ۸:۳٥ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
این کلمه چه مفهومی در ذهن ایجاد می کند؟وقتی کسی به شما بگوید...سرکاره،بدون اینکه در لحن کنجکاوی کنید،چه فکر و چگونه آن را تعبیر می کنیدد؟شاید در اولین گمان با خود بگویید که فلانی بی هدف مشغول کار است و به قولی نمی داند که مسخرش می کنند. شاید حدس بزنید که فلانی مشغول به کاراست و کاری را انجام می دهد یا به تعبیری دیگر استخدام شده و یا نه، دستش بند است و نمی تواند کاری دیگر انجام دهد؟ معنی دیگری که به ذهن متبادر می شود، مفهوم عامیانه آن است و اینکه حرف"ه" را با کاربرد " ال معرفه" در عربی مشابه بگیرید ودر محاورات عامیانه برای سرباز شناخته شده و مشخصی به کارببرید:" سرکاره". مثل " سرکاره به وظیفش عمل می کرد". [ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۱:٠٠ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
گفتگو با عبدالحمید حیرت سجادی نویسنده و پژوهشگر کرد فیض اله پیری: عبدالحمید حیرت سجادی متولد 1308 از نویسندگان و پژوهشگران بنام کردستان است و حاصل 50 سال تحقیقات او، انتشار کتب متعدد و مراجع تاریخی و فولکلوریک ارزشمندی است که از جمله آنها می توان به گزیده ای از »تاثیر قرآن بر نظم فارسی«، »روش درست نویسی«، »گلزار شاعران کردستان«، »شاعران کرد پارسی گوی«، »نمازخواص«، »تضمین، ترصیع و تلمیح آیات قرآن در اشعار فارسی«، »پیغمبران قرآن در قلمرو شاعران«، »تاریخ آموزش و پرورش کردستان«، »ایلات و عشایر کردستان«، »پند پیشینیان« (به زبان کردی) و آثار دیگر اشاره کرد.
وی سالها آموزگاری پیشه کرد و زندگی او در سنندج، ارومیه، مشهد و تهران با تجربه کار در رادیو و مطالعه تحقیقات همراه شد و اینک بعد از بازنشستگی در سنندج زندگی را سپری می کند. پدر حیرت سجادی نیز که به »رکن الاسلام« شهرت داشت، از ارکان تاریخ آموزش و پرورش کردستان بود و در سال 1286 بعد از تاسیس نخستین مدرسه مردمی علوم جدید، نماینده دولت برای احداث اولین مدرسه دولتی در کردستان شد، از این رو پسر، پدر را بنیادگزار آموزش و پرورش کردستان می داند. برای گفتگو با عبدالحمید حیرت سجادی به خیابان شهدا در بافت قدیم شهر سنندج رفتیم پرسش از جزییات آثار و احوال شخصی و زندگی امروز او محور گفتگویی شده که تقدیم خوانندگان می شود. ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ٩:٢٦ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
برگرفته از روزنامه اطلاعات ؛سه شنبه دوازدهم اردیبهشت سال 1340 دیروز کسانی که به وزارت فرهنگ مراجعه می کردند پیرمرد کهنسالی را در باغ وزارت خانه مشاهده می کردند که بیش از هشتاد سال از سنش می گذشت. دست و پایش می لرزید، چشمانش به زحمت می دید و به وسیله سمعک آن هم با سختی گفتگوها را می شنید. اما با تمام قدرت خود با دو دست بند محکمی را که به دور یک کتاب سنگین پیچیده بود چسبیده بود. چهار هزار صفحه:این کتاب شاید 30 کیلو وزن داشت و مشتمل بر چهار هزار صفحه بزرگ نیم ورقی بود. تمام جلد چرمی سخت صحافی شده بود. قطر کتاب بیش از 30 سانتیمتر بود. به همین جهت چفت و بست آهنی محکمی دو طرف جلد را به یکدیگر متصل می ساخت. پیرمرد به سختی گام بر می داشت و با دو دست این کتاب را همچون موجود عزیزی با خود می کشید. همه کسانی که به وزارت فرهنگ مراجعه می کردند با کمال اعجاب و شگفتی لحظه ای بر جای ایستاده و به این پیرمرد و کتاب عجیب او نظر می دوختند. همه می خواستند بدانند این کتاب چیست، در آن چه نوشته شده و نویسنده آن کیست؟ من که نمی توانستم به آسانی از این مطلب بگذرم به پیرمرد نزدیک شدم و از او پرسیدم - ممکن است بفرمایید این کتاب عجیب چیست؟ پیرمرد نشنید ناچار سئوال خود را با صدای بلند تکرار کردم گفت خودت نگاه کن. کتاب را باز کردم تمام چهار هزار صفحه با قلم مشکی نوشته شده بود و آن طور که خودش می گفت به خط خود پیرمرد بود. فهرست کتاب :در صفحه اول کتاب نوشته شده بود: شرح زندگی و احوال کافه رهبران و دانشمندان باستان، پیغمبران مبعوث بر انسان و اقوام ودولت های قدیمه و جدیده جهان، حکام و امرا طوایف انسان، سلاطین، کاشفین، مورخین، نام و نشان بت های بت پرستان قدیمه، حکمای هر زمان، عرفا و اولیااله، مشایخ ارشاد، ادبا، علمای اقوام مختلف، نویسندگان و سخن گویان مشهوره، حقیقت گویان و رهنمایان ادیان و رهنمای بزرگ اسلام، خلفای راشدین وامرای مسلمین و اصحابه رسول اکرم(ص)، فلاسفه و علمای اسلام و سایر ملل، مولفین و شعرای هر زبان و نمونه اشعار و نام تالیفات آنان و به طور خلاصه تمام مشاهیر پنج قلعه جهان و چگونگی ادیان ومعتقدات ملل قدیمه موجوده و اساطیر و افسانه ها که در اطراف هریک مشروحا بحث گردیده است، نوشته شده است. دبیر بازنشسته:- از پیرمرد پرسیدم این کتاب را چرا به وزارت فرهنگ آورده اید؟ جواب داد: من تمام عمرم به تالیف گذشته است و تاکنون که 82 سال از عمرم می گذرد یک سطر از تالیفاتم به چاپ نرسیده است از 15 سال پیش تالیف این کتاب را شروع کردم. چند ماهی است به پایان رسیده و آن را برای چاپ قبلا به وزارت فرهنگ ارائه دادم. وزارت فرهنگ پس از بررسی، کتاب را که به منزله آنسیکلوپدی باستانی است خوب و مفید تشخیص داد حالا آن را آورده ام به وزارت فرهنگ بدهم که چاپ کنند. از نام و شغل او پرسیدم. جواب داد: نام من عبدالباقی مدیری سنندجی دبیر ریاضیات، تاریخ جغرافیا و نقاشی هستم که فعلا بازنشسته شده ام. 22 سال زحمت:تا سن 30 سالگی در بیروت و قاهره تحصیل می کردم و سپس به ایران آمده و به سمت دبیر دبیرستان ها به خدمت در وزارت فرهنگ مشغول گردیدم و مدت 30 سال نیز در دبیرستان ها در رشته ریاضیات، تاریخ، جغرافیا و نقاشی به تدریس پرداختم در سن 60 سالگی بازنشسته شدم و در موطن خود سنندج بر اثر علاقه به فرهنگ مشغول تالیف کتاب شدم و اکنون در سن 82 سالگی که آفتاب عمر من در شرف افول است مایلم نتیجه رنج و زحمات 22 ساله ام را که این کتاب و هفت جلد کتاب دیگر است برای استفاده عموم منتشر سازم تاکنون این کتاب ها را در مغازه ای در سنندج قرار داده بودم تا علاقه مندان به علم و ادب و فرهنگ آن را مطالعه کنند اما چون عمر من به پایان رسیده است و مایل بودم در زمان حیات خود این کتب چاپ شده و در دسترس همگان قرار گیرد درصدد برآمدم به تهران آمده و در این راه از وزارت معارف استمداد کنم. این مرد دانشمند و دبیر بازنشسته زحمتکش فرهنگی در حالیکه بیش از پیش ارتعاش در صدایش شنیده می شد افزود: برای آمدن به تهران چون پول نداشتم ناچار »دایرء المعارف عربی« خود را به مبلغ 300 تومان فروخته و به تهران آمدم تا شاید موفق شوم به آرزوی خود که چاپ این کتابهاست جامه عمل بپوشانم. از ایشان سئوال شد از چه راه امرار معاش می کند و آیا تاکنون تاهل اختیار کرده است یا خیر؟ پیرمرد پس از شنیدن این سئوال در حالیکه عینک خود را جابجا می کرد، از شدت شرم چهره اش سرخ شد و با چشمانی اشک آلود گفت من در مدت عمر خود سه بار ازدواج کرده ام زن اول و دوم من در اثر حوادث از بین رفتند و اکنون از زن سوم خود و زن های مرحوم پنج اولاد دارم که چهار نفر آنها دختر و یک نفر از آنها پسر می باشند. تاکنون سه نفر از دخترانم ازدواج کرده و مستقلا مشغول زندگی می باشند. پسرم »گرانبها مدیری« نام دارد که در اداره فرهنگ سنندج مشغول کار می باشد و تنها درآمد من 6985 ریال حقوق بازنشستگی است که از فرهنگ دریافت می دارم و در نهایت عسرت و تنگدستی به زندگی خود و عائله ام ادامه می دهم؛ تا خدا چه خواهد! آقای عبدالباقی مدیری سنندجی اضافه کرد غیر از کتاب هایی که ملاحظه می کنید رسالات زیاد دیگری هم نوشته ام که مهمترین آنها زندگانی پیغمبر اکرم محمدبن عبداله صلی اله علیه و آله وسلم است. اشعار : در بیان 7 جلد کتاب دیگر اشعاری به این مضمون که معرف آنها می باشد سروده است که چون جالب به نظر می رسید ابیات مزبور عینا به اطلاع خوانندگان می رسد این بدایع هفت دفتر می شود/هریکی بهتر ز دیگر می شود دفتر اول سخن چون کیمیاست/از خدا و انبیا و اولیاست دفتر دوم سخن از باستان /حکمرانان و سلاطین جهان دفتر سوم سخن پند خلف /شیوه رفتار شاهان سلف دفتر چارم سخن لحن زبان /گفته های خوش نمای مردمان دفتر پنجم سخن اندر زمین /مردم و حیوان و آثار متین دفتر ششم سخن از آسمان /وضع کوکب ها و جو و کهکشان دفتر هفتم سخن جغرافیاست /شرح خاک و آب و اقیانوسهاست از بدیع این هفت دفتر یادگار /ماند اندر دست اهل روزگار بدین معنی که 7 جلد کتاب ایشان در ابواب پیشوایان ادیان، سلاطین جهان، رفتار و کردار شاهان گذشته، سخنان بزرگان، آثار قدیمی و تاریخی، هیات و ستارگان و جغرافیا نوشته شده است. ما به این مرد که 22 سال از عمر خود را بدون وقفه به نوشتن کتاب اختصاص داده و اکنون در سن 82 سالگی امیدی به چاپ آثار خود ندارد؛ فردوسی قرن بیستم لقب دادیم. خصوصا آنکه از طرف وزارت فرهنگ کتاب او مفید و خوب تشخیص داده شده تا عقیده شما چه باشد؟ سندی از کتاب تاریخ آموزش و پرورش کردستان - اثر حبدالحمیدحیرت سجادی [ ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ٩:٥۱ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
چون دیگران اولین روزی که به مدسه رفتم را به یاد دارم. محمد مرادی نخستین معلم ما بود. کنار مدرسه کاهگلی الوند دستانم را فشرد. غریب و خیره مانده بودم و او خوش آمدم گفت. هیکلی وبزرگ می نمود؛ به دل و به جسه. استعدادم زود شکوفا شد و درسها را خوب می آموختم. مشکل عمده ام از "میم" مار و "میم" بادام بود که چگونه یکی سر بالا و میم دیگر سرپایین است!! این سختیها زود گذشت و معضلی دیگر خود را وسط کشید؛ من از مدرسه فراری بودم. هربار برادر ارشد مرا باز می گرداند و آقای مرادی درس جدید را معرفی می کرد.روزی درس "فرزندان ایران" را در غیاب من تدریس کرده بود. گفت: بیا از روی کتاب بیاموزمت. گفتم: من درس را حفظم! تعجب کرد. خیلی زود استعدادم را شناخت و متفاوت از دیگران مرا دوست می داشت. کلاس سوم را با هنوز تمام نکرده بودم، مرا به صورت جهشی در کلاس چهارم پذیرفت.اولین و آخرین جایزه کلاس را من از او گرفتم.دفتری 100 برگ بود؛ به خاطر حل مسئله ریاضی "تقسیم" که از تمام مدرسه زودتر حل می کردم؛ رفته است از آن حال و روزها بیش از20 سال. من روزنامه نگار شدم و او معلمی را از دست داد و او اینک در کرمانشاه کارگری پیشه دارد.آخرین بار در نوروز امسال دیدمش. در دلش خدا داند که چه می گذرد و روزگارش چگونه بود، اما به چهره آن نبود که باید می بود. دلم هنوز به یادش می تپد؛ چون آن روز سخت سنگین شده است. دیروزروز کارگر و امروز روز معلم است. دیروز نباید روزش می بود، اما بود و امروز باید روزش باشد که نیست. او مظهرخدمات صادقانه و بی منت است. دیروز و امروزش مبارک و فردایش جاودانه باد. [ ۱۳٩٠/٢/۱٢ ] [ ۱٢:٢۳ ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]
میزگرد سیروان برای بررسی مشکلات چاپ و نشر در استان کردستان
فیض اله پیری: مسئله فرهنگ و به ویژه حوزه کتاب درکردستان هواخواهان و طرفداران زیادی دارد و در عین حال با مشکلات فراوانی نیز دست و پنجه نرم می کند. در میزگردی در سیروان که با هدف بررسی مشکلات حوزه کتاب برگزار شد، بخش خصوصی و دولتی، صریح و بی پرده و در فضایی صمیمی، مشکلات، خواسته ها و برنامه های خود را مطرح کردند و افقی جدید فراروی این مسئله گشودند. میهمانان سیروان در این میزگرد برای بررسی وضعیت نشر و چاپ کتاب در کردستان عبارتند از: »قباد میمنت آبادی« مدیر کل فرهنگ وارشاد اسلامی استان کردستان، »کامبیز کریمی« نویسنده و شاعر، »کیومرث کرباسی« رییس هیات مدیره انجمن صنفی ناشران استان کردستان و »افشین بهاری زر« ناشر و موزع کتاب. ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٢۸ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
فیض اله پیری:عباس کمندی در میان اهل هنر و به ویژه موسیقی به پژوهشگری و داشتن پشتکار شهره است و اگر نبود چنین خصلتی در او، بی شک به جایگاهی نمی رسید که امروز آنجاست. با تکیه بر همین پشتوانه خستگی ناپذیر، کارهای هنری او نزد مخاطبانش از جایگاهی رفیع و ارجمند برخوردار است. اگرچه میان سالی را پیر کرده و مرز 60 سالگی را در می نوردد، اما به مدد ذوق هنرمندانه و ظرافتکاریاش، در هر اثر هنری جامه ای نو به تن می کند و چون درختی کهن سال مثمرتر از سال های جوانی می نماید. او اینک بازآمده است، با «کیژی کورد»؛ اثری منیع که چند سال پیش در گفتگویی با همین قلم وعده آن را داده بود؛ در پس سالها سکوت و بی خبری...
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱/٢۱ ] [ ۱٠:٤٦ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
فیض اله پیری: وه ختی قسیه له فه رهه نگ و زوان که ڵڕ که یم، ته نیا قسیه له زاراوه و فه رهه نگ مه ردمان ئێل که ڵڕ ک له شاره یل و ئاوایی یه یل جوراوجور وه ڵاو بینه سه و، نی یه؛ به ڵکه گه پ مه ردمان و تایفه و ئێڵ و هوزه یلیگه ک وه خاتر ده رده یل شه ریکی و مه سه ڵه یل تاریخی و نالاَنجی یه یل تره ک ئیمروژ له کناریه ک له کرماشان و ئسلاَم و خانه قین و مه نه لی و ئیلام ئاوا و قه سر شیرین و ... ژیان و زنه یی وه سه ر به ن. له ناو ئی فه رهه نگ کرمانشانی یه -وه گشتی- توینیم له هیورده زاراوه یل که ڵری، له کی، سنجاوی، فه یلی، گورانی، ئیلامی و ... ته نانه ت له فه رهه نگه یل هویرد تریش قسه بکه یم. منبع:هفته نامه سیروان شماره ۶٢۴تاریخ ٢٣ بهمن ٨٩ [ ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ ] [ ٩:٢٥ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
گفتگوی سیروان با اسماعیل صدقی کارگردان "آوای خاک" فیض اله پیری: سریال تلویزیونی »آوای خاک« که بخشی از مبارزات عمومی مردم کردستان علیه استعمار و دخالت بیگانگان را در عصر مشروطه بازتاب می دهد، بعد ازچند سال توقف، تولید خود را از سر گرفته و این روزها در کوچه پس کوچه های قدیمی شهر سنندج فیلمبرداری می شود. * جناب صدقی اگر موافق هستید ابتدا »آوای خاک« را معرفی کنید و بفرمایید که چه موضوعاتی را شامل می شود؟ منبع:هفته نامه سیروان شماره۶٢١ تاریخ ٢۶ دیماه ٨٩ [ ۱۳۸٩/۱۱/۳ ] [ ۱۱:٤٦ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
چهار نسل تلاش برای حفظ نازک کاری در کردستان در دیدار با استاد عبدالحمید نعمتیان فیض اله پیری: استاد »عبدالحمید نعمتیان« از نسل سوم و در زمره چیره دست ترین نازک کاران ایران است که براساس اسناد و روایات تاریخی پدربزرگ او این هنر را در شهر سنندج بنیاد نهاد واینک چنان توسعه یافته که نه فقط فرزندان و خاندان »نعمتیان« که در هر کوی و بزرن، می توان نشانی و مکانی یافت که در آن با نازک کاری چوب به هنر کیمیا می شود . ادامه مطلب [ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ ] [ ۱٠:۳٥ ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||