قصر فرهاد
حرفه‌ای غیر از روزنامه‌نگاری تجربه نکرده‌ام
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

ماموستا ملا »قادر قادری« امام جمعه پاوه و قاضی دادگاه عمومی است؛ اما  شهرت او بیشتر به خاطر حضور فعال در متن تحولات تاریخی و ناآرامی‌های سیاسی و نظامی پاوه است. او در 32 سال گذشته تاکنون همواره مورد توجه شخصیت‌های طراز اول انقلاب قرار گرفته و هنوز هم جایگاهی خاص در منطقه دارد. اینک بعد از فراز و نشیب‌های فراوان که عمر را از 60 گذرانده، پای روایت‌های او از تاریخ منطقه و شرح بخشی از فعالیت‌های او نشستیم. زمینه گفتگو با ملا قادر قادری بدون تشریفات اداری صورت گرفته و ماموستا خیلی زود و بدون هیچ شرطی برای پاسخگویی به سئوالات ما در منزل خود اعلام آمادگی کرد. دفتر کار او ساده و بی‌تکلف است و اکثر مراجعینی که برای رفع مشکلاتشان در دفتر قضایی او بودند، چنان می‌نمودند که انگار به خانه همسایه آمده‌اند؛ و ماموستا نگران از اینکه بسیاری از مراجعین به حقوق خودشان آشنا نیستند. چنانکه می‌گوید، میانه رو است، بی‌پرده سخن می‌گوید و شب آرام می‌خوابد! 

ماموستا پیش از گفتگو کتابخانه شخصی و بخشی از فعالیت‌های روزانه خود از جمله درس حوزوی که قرار بود فردا آن را تدریس کند به ما معرفی کرد. مطالعه فراوان دارد و علیرغم کهن سالی از ابزارهای جدید ارتباطی بهره می‌برد. گفتگوی حاضر بعد از تصحیح دفتر امام جمعه پاوه منتشر می شود. ( گفتگو را در ادامه مطلب بخوانید)

3odg4cbc0axl9ojqlj.jpg


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

0am457u8vglbrcmh6i3.jpg

یادی‌ازاستادمحمدمرادی

چون دیگران اولین روزی که به مدسه رفتم را به یاد دارم. محمد مرادی نخستین معلم ما بود. کنار مدرسه کاهگلی الوند دستانم را فشرد. غریب و خیره مانده بودم . خوش آمدم گفت. هیکلی وبزرگ می نمود؛ به دل و به جسه. استعدادم زود شکوفا شد و درسها را خوب می آموختم. مشکل عمده ام از "میم" مار و "میم" بادام بود که چگونه یکی سر بالا و میم دیگر سرپایین است!!

این سختیها زود گذشت و معضلی دیگر خود را وسط کشید؛ من از مدرسه فراری بودم. هربار برادر ارشد مرا باز می گرداند و آقای مرادی درس جدید را معرفی می کرد.روزی درس "فرزندان ایران" را در غیاب من تدریس کرده بود. گفت: بیا از روی کتاب بیاموزمت. گفتم: من درس را حفظم! تعجب کرد.خواندم: ما گلهای خندانیم* فرزندان ایرانیم. . .خندید.شکفت!

خیلی زود استعدادم را شناخت و متفاوت از دیگران مرا دوست می داشت. کلاس سوم را با  هنوز تمام نکرده بودم، مرا به صورت جهشی در کلاس چهارم پذیرفت.اولین و آخرین جایزه کلاس را من از او گرفتم.دفتری 100 برگ بود؛ به خاطر حل مسئله ریاضی "تقسیم" که از تمام مدرسه زودتر حل می کردم؛ رفته است از آن حال و روزها  25 سال. من روزنامه نگار شدم و او معلمی را از دست داد و او اینک در کرمانشاه کارگری پیشه دارد.آخرین بار در نوروز امسال دیدمش. شغل کارگردی را هم دست داده بود. در دلش خدا داند که چه می گذرد و روزگارش چگونه بود، اما به چهره آن نبود که باید می بود. دلم هنوز به یادش می تپد؛ چون آن روز  سخت سنگین شده است. تاریخ او را متفاوت تر معرفی خواهد کرد. دیروزروز کارگر و امروز روز معلم است. دیروز نباید روزش می بود، اما بود و امروز باید روزش باشد که نیست. او مظهرخدمات صادقانه و بی منت است. دیروز و امروزش مبارک و فردایش جاودانه باد!

 منبع:اردیبهشت 1391 صفحه7 

 http://armandaily.ir/index.php?option=com_phocadownload&view=category&id=361:2012-04-29-06-14-01

[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

 ghgw4xfb15sooqnjh8ps.jpg

سیگار چاق کنی برای او هم نوعی موانست است. پیرمرد 90 ساله و شاعر بداهه گوی کرد. نوروز 91 دیگربار به دیدارش رفتم. سرکوچه آفتاب گرفته بود و انگار منتظر کسی که احوالش را بپرسد. تا از میان ما نرود، انگار نباید کسی او را بشناسد. دلی بزرگ دارد به شکوه جانمازی که همیشه به دوش دارد. می گفت منظر مرگم! سوادندارد اما بداهه گویی متبحر است. کاستها از او انتشار یافته است. شاعر آوارگیها، مردم شناسی تواناست و حافظه ای عجیب دارد. از او یاد کنید و اگر فرصتی کردید به دیدارش بروید؛ امین-ذلیل- مرادی ( درویش امین)؛ شاعر کردی گوی مردمی و نیکونام سرپل زهابی!

[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

یادداشتی در روزنامه شرق دوشنبه 15 اسفند 90 

http://sharghnewspaper.ir/News/90/12/15/26386.html

فیض اله پیری:نامیان و ناموران روزگار اگر نام و نشانی از خود برجای گذاشته اند، همواره از همراه و هم درد  و حامیانی سخن می گویند و گفته اند که بی گمان  اگر نبود چنین ملالت دیدگی و همیاری آن یاران صدیق، این بزرگان نیز مفهوم و عینیتی پیدا نمی کردند و یا دست کم نبودند در مرتبه ای که هویتشان را ساخته است. تاریخ کمتر مرد موفقی سراغ دارد که بدون حمایت و  همراهی همسری فداکار و از خودگذشته کاری از پیش برده و به جایگاهی رسیده باشد.

این اشاره از آن رو مورد اشاره قرار گرفت که بهانه و  دلیلی شود برای ادای احترام و یادکردن از زنی مهربان که تنها از سر وفاداری و عشق به زندگی، هرآنچه در توان داشت، خالصانه بخشید و چون شمعی عاشقانه سوخت تا نتیجه این سوختن، تولد مردی  افتخار آفرین در دنیای فرهنگ  و تاریخ کرد و ایرانی باشد.

نمی توان از ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم صاحب سبک کردستانی سخن گفت و جایگاه ممتاز او را تفسیر کرد و در عین حال به آسانی ازکنار نام« رزا خانم» گذشت که زندگی و سرگذشت زمستانی  همسرش را با تمام مشقتها و سختیهای آن تحمل کرد و تا آخرین ثانیه های زندگی پیرترجمه و داستان، لحظه ای از ملالتها ابراز ملالت نکرد.

اگر یونسی توانست به خوبی راوی دردهای یک جغرافیا برای همیشه تاریخ باشد، اگر توانست ندای صلح و دوستی سردهد و دردهای رنجدیدگان و فقرا را فریاد کشد و فضای ادبیات و تاریخ معاصر کردستان و ایران را تحت تآثیر قلم صریح و بی پرده خود قرار دهد، همه به یمن صبر و استقامت و همراهی رزا گلپاشی است؛ دخترمسیحی عاشوری که از دیار دریاچه چیچست، بخت افسری ماجراجو شد و 60 سال از بهترین دوران عمر خود را به پای او ریخت.

عروس جوان کردها هنوز طعم کال کودکی را از یاد نبرده بود و در 16 سالگی هزار رویای جوانی به سرداشت که ناگهان در دومین سال ازدواجش با حادثه قطع پای یونسی روبرو می شود. در میانه راه  او را تا لحظه نوشتن وصیتنامه به مرگ نزدیک می بیند و آشوبی دیگر درونش را ناآرام می کند؛ بعد دست کم 7 سال زندان و سه سال بیکاری همسر و خلاصه زمستان زمستان مشقت...، شرایطی که یونسی هیچ شعری غیر از شعر«زمستان» اخوان ثالث، تفسیر و تشبیهی برای آن ندارد.

بگذریم از روزهای طولانی فراق  به خاطر زندانی شدن یونسی و یا تحصیلش در فرانسه و ...که رزا خانم باید تربیت و تحصیل فرزندان و غم نان و کاردربیرون و سختیهای زندگی را در غیاب همسر تحمل می کرد. تنها یکی از این دردها کافیست تا خانواده ای را از هم بپاشد و از پای درآورد، اما این زن مقاوم ذره ای هم نگسست  و نرمید و خم به ابرو نیاورد .او قوت قلب و موجب دلگرمی یونسی در 60 سال زندگی مشترک و البته منتقدی جدی برای آثارش بود، چنانکه یونسی بزرگ نزد راقم حقیر این سطور  با ادای سوگند این به حقیقت مهر تایید زد.

در سالهای اخیر هرگاه افتخار دیدار با یونسی را پیدا می کردم، دلدادگی و فداکاریهای این بانوی صبور را از نزدیک می دیدم که چگونه عاشقانه یونسی را تنها نمی گذاشت و چون پرستاری دلسوز از او مراقبت می کردغ تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد!

فراهم کردن خلوت و امنیت برای قلم یونسی نشان می داد که رزابانوهم همسرش را از جان و دل دوست دارد و هم جایگاه والای او را در جامعه درک کرده است. بویژه در آخرین دیداری که با قلم به دست پیر داشتم، این فداکاری و این سوختن را در اوج دیدم، چنانکه در مسیر بازگشت، یکی از همراهان گفت: این زن نه تنها به پای یونسی، بلکه به پای کرد و ایرانی سوخته است و دست کم کردها باید همواره با او ادای احترام کنند.

وقتی بانویی 15 سال را در خانه پدر و 60 سال را در خانه بخت بسربرد، معلوم است که تعلق خاطر به همسر و فرزندانش باید چنان باشد که در غیاب آنان بی تاب وطاقت باشد. البته  اینک رزاخانم که سالهای کهنسالی را باید در غیاب همراه دوست داشتنی وعاشق قلم پیشه خود سرکند، سربلند است، چون آن گونه که شایسته یک مادر عاشق و همسری دلسوز است، رسالت خویش را به درستی به انجام رسانده و اگر او نبود، بی گمان یونسی به آن شهرت و آوازه نمی رسید که اکنون رسیده است. چنین است که هرجا سخن از نام یونسی برسرزبانها باشد ، نام رزا خانم دوست صدیق و یاور همیشگی او  نیز در اذهان همراه اوست.

کردها به صفاتی خاص نامی اند و از جمله آنکه خادمان خود را خوب می شناسند و  به وقتش آنها را سپاس می گویند. روز تشییع و خاکسپاری ابراهیم یونسی نیز که با شکوهی خاص برگزار شد، جدای از تکریم این نویسنده و مترجم خادم ملک و میهن، روز ادای احترام به زنی بود که یک عمر زندگی خود را صادقانه و در بحرانی ترین شرایط با افسری ماجرا جو گذراند و فرزند کردستان را تا آخرین لحظات وداع تنها نگذاشت.

اهدای گلهای رز به مزار یونسی در آن وداع تلخ زمستانی، اگرچه بهانه یک مرگ بود، اما نشانی از ادای احترام به زندگی رنج آلود و پیراسته و تقدیس زنی مسیحی تبار بود که  علاوه بر اینکه به پای فرزند بی پای کردستان، درد و ملامت کشید، که  روزهای زیادی پذیرا ومهماندار دانشجویان ، جوانان  و شخصیتهای کرد بود و هنوز هم می گوید که در این خانه در غیاب یونسی به روی آنها همواره باز خواهد بود و من خود را از این مردم می دانم. چه پاسخی والاتر و بزرگتر به این همه مهربانی که اهدای گل به مزار یونسی در روز وداع جاودانی نشانی از احترام به رزانیز باشد. رزهای آن روز، رزهایی برای روزهای رزا بود.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

یادی از ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم فقید کرد

فیض اله پیری:از آخرین دیدارم با ابراهیم یونسی کمتر از دو ماه می‌گذرد. بیماری او را از پای درآورده بود و رمق و نای گذشته را نداشت. اما همچنان کنجکاو از فرهنگ و موزه‌‌های کردستان می‌پرسید و سراغ بزرگان فضل و فرهنگ را می‌گرفت.

در این مدت هرازچندی با تنها پسر استاد در تماس بودم و پیگیر مراسم گرامیداشتی برای پیر ترجمه و داستان؛ از جمله آنکه یک روز قبل از مرگ از نهادی که برای تکریم یونسی اعلام آمادگی کرده بود، از آخرین تلاشها خبر گرفتم و خلاصه‌ای از شایستگی‌های یونسی را فاکس کردم. خانواده یونسی از طرفی می‌گفتند امکان حضور خودش وجود ندارد، اما خودشان برای حضور در این برنامه اعلام آمادگی کرده بودند. از طرفی نصب تندیس استاد نیز در زادگاهش مطرح شده بود؛ ...بماند!

اما 48 ساعت از این رویدادها نگذشته بود که آزاد فرزند استاد برایم پیام کوتاه و دریغ آلودی فرستاد: »پدرم تمام کرد«! ساعت به چهار عصر چهارشنبه نزدیک می‌شد. در آنی خبر تمام خبرگزاری‌ها و رسانه‌ها را درنوردید. نفس در سینه‌ام حبس و همه رشته‌هایمان برای برنامه یونسی پنبه شد.

کنجکاوی خبرنگارانه مرا با یونسی آشنا کرد و از سال 84 به بعد بارها به دیدارش رفتم و از او درباره از گذشته و زندگی آثارش می‌شنیدم؛ آثاری که آمیخته و آلوده به فرهنگ هموطنان کرد بود و تلاشی طاقت فرسا در آنها نمود عینی دارد تا بلکه ارتباط خطه کردستان را با مام میهن بیشتر کند. به گواه آثار و منتقدینش او از قلم شیوا و نمکینی برخوردار و به شیوه‌ای خاص طنز را چاشنی آثارش کرده بود. یونسی اگرچه برای نسل جوان کمتر شناخته شده بود، اما به دور از هیاهوی رسانه‌ها و زندگی شهر، کنج اتاق کارش را بهترین مکان برای اثبات کیستی خود می‌دانست و همانجا چنان شب و روز را به هم پیوند داد که نتیجه آن بیش از 80 اثر، رمان و ترجمه است. در سه حوزه تالیف رمان، ترجمه ادبیات کلاسیک و تاریخ کردها به فعالیت پرداخت و حدود 13 رمان نیز با درون محتوای تاریخ و فرهنگ کردها منتشر کرد که از مهمترین آنها می‌توان به شاهکار »مادرم دوبار گریست« اشاره کرد. »زمستان بی‌بهار« نیز که زندگی پر از رنج و عشق اوست، نشان می‌دهد که چگونه از میان طوفانها گذشته است.

هیچ کس نمی‌تواند نقش یونسی را در ادبیات معاصر ایرانی نادیده بگیرد. او آثار کلاسیک جهانی را به زبان فارسی برگرداند و تئوری‌ها و سرگذشت ادبیات ملل را ترجمه کرد تا کار اهل تحقیق و پژوهش را آسان کرده باشد.

در تمام دیدارهایی که با او داشتم، از پایین بودن سطح مطالعه نگران بود و در مقابل پرسش‌هایم از فرهنگ و فرهنگ دوستان و فرهنگ نگاران می‌پرسید. هیچگاه اراده مصمم و جدی او در مقابل دیدگانم پاک نمی‌شود؛ چنانکه آخرین روزهای زندگی او را نیز این‌گونه دیدم. پیرمرد ادب دوست و فرهنگ نگار در طول 85 سال عمر پرمشقت و رازآلود خود، ذره‌ای از تلاش برای خدمت به فرهنگ و تاریخ ایران و به ویژه هموطنان کرد دریغ نورزید و آثار او سرشار از رنج و آلودگی و فرهنگ و فکر و زخمهای تاریخی و مهمان دوستی و صلح طلبی است.

این گونه است که وقتی مردم اینچنین خود را در آیینه آثارش می‌یابند، از سرباز وطن در کارزار فرهنگ، استقبال شاهانه می‌کنند و به هنگام بازگشت پیکر آن مرحوم در شهرهای بین راه، استقبال باشکوه و بدرقه تاریخ ساز می‌کنند.

آیین تشییع و تدفین فرزند مام میهن علیرغم بارش شدید برف و باران با حضور جمعیت انبوه شهر بانه و اهالی فرهنگ و هنر و چهره‌های برجسته کرد برگزار شد. یونسی خود توصیه کرده بود که او را در زادگاهش به خاک بسپارند. او در زندگی خود را به »زمستان بی‌بهار« تشبیه کرده بود، در روزی سرد و زمستانی بدون آنکه بهاری دیگر را ببیند، دعوت حق را لبیک گفت و آفتاب عمرش غروب کرد؛  روزی که »کوه آربابا« فرزند خویش را در میان گلهای زرد و سرخ سلیمان بیگ به آغوش گرفت؛ روز حسرت آلودی بود!

روزنامه آرمان روابط عمومی روزچهارشنبه26/11/1390 در شماره 1840 این یادداشت مرا منتشر کرده و البته نام نویسنده را فراموش کرده است!

http://www.armandaily.ir/

لینک مرتبط:

ibna.ir/vdcbf9b85rhb5zp.uiur.html

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

دو روز پیش از بانه برگشتم. برای احترام به مقام ابراهیم یونسی آنجا بودم. گزارش و عکسهای زیادی گرفتم. شکوه آربابا و گلهای زرد و سرخ در زمستان خفته‌اش در مقابل ابراهیم یونسی رنگ باخته بود.به اصرار دکتر نجم الدین جباری و کمیته برگزاری مراسم افتخار داشتم یکی از سخنرانان مراسم باشم.در سخنرانی گله‌مندی یونسی را به مردم بانه و کردها منتقل کردم که چرا کتاب نمی‌خوانید؟ نیز پیشنهاد کردم که مجسمه یونسی در بانه و حتی سنندج و تهران نصب شود، چون ادبیات ایرانی و بویژه کردها مدیون یونسی‌اند. کاک احمد قاضی و دکتر جباری و .. دیگران هم سخن گفتند.از حضور جنازه در شهر تا تدفین و دو روز عزاداری در مسجد توحید بودم و لحظات حسرت آلودی را دیدم و ضبط کردم. در زیر دانه‌های خشمالود برف و باران که چون میخ به صورت آدمی می کوبید و سرمای سوزناک، استقبال مردم چنان بود که به سختی امکان دفن پیرترجمه و داستان داده شد. مجبور بودم برای ضبط لحظه‌ها همانجا در گل و لای بنشینم, لباسهایم همه گلی شد. اینترنت در بانه افتضاح بودو نتوانستم یک کلمه یا عکس ارسال کنم. به وقتش تعدادی از عکسها را همینجا می‌گذارم. روزهای دردآلودی بود.بویژه وقتی جنازه را دیدم همه لبخند و گفته‌هایش در مقابلم گذشت و اشک در چشمانم حلقه زد.آن مرد در برف رفت. آن مرد بردوش مردم رفت. آن مرد آه به دل رفت...!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

ابراهیم یونسی نویسنده زرین قلم و مترجم سرشناس بانه‌‌ای در گذشت. امروز کاک آزاد پسراستاد یونسی برایم پیامک فرستاد:پدرم تمام کرد!

در پست قبلی گزارش دیدار من با یونسی آمده است

این هم گفتگویی با خبرگزاری کتاب در باره یونسی

http://www.ibna.ir/vdcf11dymw6d0ja.igiw.html

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

روزهای افسر قلم به دوش

گزارش دیدار با ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم پیشکسوت

 

فیض اله پیری:هنگامی برای دیداری کوتاه ، میعاد با ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم پیشکسوت درعصری سرد و خشن زمستانی تحقق یافت و خود را در میان کوچه  پس کوچه های عباس آباد تهران یافتم ، همه لحظات نخستین دیدارم درهفت سال پیش با این افسر قلم به دوش در ذهنم تکرار شد؛ آنجا که ابراهیم یونسی در طبقه سوم آپارتمانی در مقابلم ظاهر شد و در آنی« زمستان بی بهار» ش را برای سومین بار کردم. دانه های درشت و کشیده باران از آسمان خشمگین فرود می آمد، شلاق گون بر دیوار و شیشه پنجره سیلی می نواخت و پیری دنیا دیده با سخنانش مرا به دنیایی دیگر می برد. اما واقعیت دیدار اخیر نه آن گونه بود که انتظار داشتم. در باز شد و خبری از یونسی نبود. پیرمرد نیم خفته و نیم هشیار در رختخواب غنوده بود. چهره ای تکیده و نسبتا رنگ پریده در بستر و گویی  شکفته از دیدار همولایتی هایش. از رختخواب بلند می شود و همسرش را چون پروانه ای در کنار خود می بینید و سه نفر خیره به خود که به عیادتش آمده اند و احوالش را می پرسند: من ، دکتر جلال جلالی زاده  نماینده پیشین کردستان در  مجلس ششم و سامان عباسی، عکاس باشی مترصد با صدای شصتی دوربینش.

یونسی از وضعیت هنر در کردستان می پرسد: موزه کردستان را کجا ساخته اند؟ اوضاع فرهنگ و هنر چگونه است؟ سپس سراغ استادان « عبدالحمید نعمتیان» نازک کار نامی و دوست قدیمی  و « محی الدین حق شناس» شاعر مردم شناس  سنندجی را می گیرد که چون اند؟( به من بگوئید احوال گل به بلبل داستان سرا را )

گذشته های دور، بلکه برخی رویدادهای دیروزین را نیز به خاطر نمی آورد؛ نه دیدارهای گذشته، نه گفتگوهایی که با او داشتم و نه آخرین کتابی که ترجمه کرده است. با این حال هنوز کنجکاو و نسبتا هشیار؛ چنانکه گاهی گفتگوهای دو گانه اطرافیان را به پرسش می گرفت. عکس قاب گرفته مجسمه  یونسی را که استاد « هادی ضیاءالدینی» نقاش و مجسمه ساز سنندجی در قالب پروژه مشاهیر کرد ساخته، به او هدیه می کنیم. شوق سپاس در چهره اش نمایان و همانجا با استاد مجسمه ساز تماس تلفنی حاصل می شود و یونسی متشکر از استاد مجسمه ساز:« خیلی متشکرم. خیلی ممنون. دست شما درد نکند. . . »

 

پرسشهای ما از امروز و دیروز - با احتیاط - ادامه پیدا می کند، مبادا که خسته  شده باشد. از خاطرات و واقعیتهای زندگی ، سوارکاری را دوست دارد:« بهترین سوارکار ارتش بودم، اما بعد از قطع یکی از پاهایم ادامه ندادم . . . ». جلالی زاده شعری کردی برایش می خواند و یونسی متعاقب می گوید:« این شعر "حاجی قادر کویی" است». بحث را پی می گیرد و ناراحت می شود که چرا « بعد از 70 سال هنوز دیوان کامل "شیخ رضا طالبانی" چاپ نشده است»؟!

یونسی دیگر در اتاق کارش نیست و قلم و کاغذ را تعطیل کرده، کتابخانه و قلم را با عکسهایی از نویسندگان بزرگ چون "محمود دولت آبادی" و " احمد محمد" و اقربای نسبی تنها گذاشته و رها کرده ؛ اتاقی که روزگاری یونسی در آن میزبان بزرگان ادب دوست و سیاستمدارانی از نماینده مجلس گرفته تا رئیس جمهوربوده است.  

 

یونسی را در تهران معمولا با نام مترجم و (نگاه شمال – جنوبی) "قصه نویس بومی "می شناسند. در کردستان  او را نخستین استاندار کردستان و نویسنده ای که از کردها نوشته است می شناسند و شهرتش نزد سیاسیون بیشتر به خاطر فعالیتهای اجرایی در سمت استاندار کردستان و نیز فعالیت در قبل از انقلاب است. اما یونسی ترکیبی از همه اینهاست؛ نویسنده، مترجم، منتقد و خاص منتقد رفتار سیاسی رهبران کرد و البته دکترای اقتصاد در سوربون فرانسه. به سال 1305 در شهرمرزی بانه تولد یافت و سال 24 وارد دانشکده افسری شد. یونسی در جریان شکست کودتا علیه رژیم شاه حکم اعدام،اما به خاطر داشتن یک پا، درجه ای تخفیف گرفت و به او زندان ابد دادند و سرانجام بعد از 7-8 سال آزاد شد و نویسندگی را جدی تر پی گرفت. یونسی 85 ساله بیش از 80 اثر در زمینه  رمان( که عمدتا موضوع کردستان دارند)، ترجمه رمان، تاریخ، تئوری داستان وادبیات قاره ها منتشر کرده و بیشتر عقاید خود را در رمانها و مقدمه ترجمه هایش بیان کرده است. از ترجمه های او می توان به رمانهای« جود گمنام» ، « تس دور برویل» و« به دور از مردم شوریده» ( از آثار تامس هاردی) ، « آرزوهای بزرگ» (چارلز دیکنز)، « تاریخ معاصر کردها» ( مک داوال) و « اسپارتاکوس» اشاره کرد. « زمستان بی بهار»( بیوگرافی نویسنده)، « دعا برای آرمن» ، « دلداده ها» و رمان مشهور وبس تأثیرگذار و دردناک « مادرم دوباره گریست» از جمله داستانهایی است که از قلم او تراوش کرده اند. یونسی  موفقیت خود را مدیون همسر مهربان خود می داند که به گفته خودش بار آثار او را  خوانده و نقد کرده است:« .. والله».

 

 عجمیان، بیشتر از بومیان، این نویسنده و مترجم پیر را می  شناسند و تکریم کرده اند. گرچه همواره از دست ممیزی می نالیده و برهمین اساس دیدار اخیر مسئولان وزارت ارشاد نیز اندکی برایش سوال برانگیز است ، اما متواضعانه و به دور از جنجال و هیاهو« در نیستی کوفت تا هست شد».

تکریم یونسی، امروز ضروری و فردا خیلی دیر است. نصب مجسمه این نویسنده شهیر در کردستان- بلکه تهران- ، برگزاری جایزه ادبی از جمله جشنواره داستان نویسی مشهور زادگاهش ونامیدن اماکن عمومی به نام او کمترین حق این خادم ملک و میهن است.

 

 در زادگاه یونسی نه برنامه ای به یاد او برپا شده  و نه  جا و مکانی به نام اوست. او بیمار و برای بازیابی سلامتی اش به شدت نیازمند دمیدن دو باره روح زندگی زادگاه و آب و هوای  بانه در کالبدش است. بی مناسبت نبود در خلال گفتگوها، همسر یونسی، لبخند نویسنده پیر را تشدید کرد وگفت: « یونسی! همشهریهایت را دیدی، شارژ شدی»! دعا برای ابراهیم، نیاز امروز نویسنده« دعا برای آرمن» است، بویژه وقتی مطمئن سوی در جریان دیدار ما، یونسی  علیرغم چند بار قلم به دست گرفتن، حتی نتوانست کتابی را برای یکی اقربای نسبی امضا کند. این است روزگار حزین نویسنده و مترجم بی ادعا.

 

منبع: روزنامه روزگار / شماره 1600/ تاریخ 11/10/1390

 

خطوط برجسته در گزارش روزنامه حذف شده است

 

 ....................................................................................................

روزنوشت ضمیمه:عصر روزجمعه بالاخره رفتم ابراهیم یونسی را دیدم، به اتفاق آقای دکتر جلالی‌زاده و یکی از دوستان عکاس؛ به سختی اجازه دادند، چون بیمار بود و نا خوش احوال. از روزهایش پرسیدم. خیلی مسائل از جمله دیدارهای گذشته و آخرین کتابی را ترجمه کرده بود به یاد نمی آورد. گفتم چه عجب وزارت ارشاد یاد شما افتاده و به دیدنتان آمده اند؟! برای خودش هم سوال بود.

همه بدانند که او به آب و هوای طبیعت بانه شهر زادگاهش در کردستان نیاز دارد، اما او حتی به این مسئله هم محتاط است یونسی حرفهای زیادی برا گفتن دارد و هنوز در کتابهایش «اندوه دل نگفته است الا یک از هزاران». امیدوارم کسی پیدا شود و او را به بانه بیاورد. همسرش چون شمع اطراف او بود. دست آخر هم کاک آزاد پسرش و عروسش آمدند.

کاک هادی ضیاءالدینی مجسمه‌اش را ساخته و عکس او را به یونسی دادیم. خیلی خوشحال شد. همانجا با استاد مجسمه ساز تماس تلفنی حاصل شد و یونسی از کاک هادی تشکر کرد. همسرش می گفت: یونسی همشهریهایت را دیدی شار‍ژ شدی! همینطور بود. کمی شکفت!.

دوکتاب به من دادند که به عموزاده یونسی بدهم اما او حتی نوتوانست آنها را امضا کند. این است حال و روز نویسنده و مترجم شهیر ایران.

بارها به دانشگاه کردستان و دیگران دولتی و مردمی برای برگزاری مراسمی پیشنهاد کردم اما هنوز عملیاتی نشده است. تکریم یونسی امروز لازم و فردا خیلی دیر است!

[ ۱۳٩٠/٩/٢۸ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

 

این اثر را در سایت صفامنش می توانید دانلود کنید

http://safamanesh.com/

[ ۱۳٩٠/۸/٢۸ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

گزارش گفتگویی با نقاش کرد استاد »مصطفی شیرزاد«

 فیض اله پیری:»"همه امیدهای من در نقاشی خلاصه می‌شود و تا لحظه‌ای که زنده بمانم، دوست دارم هنر نقاشی را ادامه دهم«". این گفته یکی از پیشکسوتان سنت پسند نقاشی کرد است که سالهاست در کنج خانه‌اش به دور از هیاهوی زندگی شهری، عاشقانه به کار خود ادامه می‌دهد و در عصری که همگان با بهانه و بی‌بهانه از زندگی گله‌مند هستند، می‌گوید: »"خوب خوبم، اوضاع رو به راه است"«.
استاد "مصطفی شیرزاد" را اهالی هنر به خوبی می‌شناسند، نقاش نازک خیال و هنرمند سنت گرا که فرهنگ و زندگی جامعه خویش را در قالب تابلوهای نقاشی تجسم کرده است، نقاشی رئالیسم و به غایت ناتورالیسم. برای شناخت و بلکه بازشناسی این هنرمند 70 ساله باید گذشته‌های نقاشی کردستان و از جمله استاد »"عبداله خان ناهید"« را دیگربار یادآوری کرد. از این استاد به مثابه نخستین نقاش کلاسیک منطقه کردستان یاد می‌شود. هنگامی که ناهید در 84 سالگی دعوت حق را لبیک گفت، شیرزاد بیشتر از چهار سال سن نداشت. استاد مصطفی شیرزاد

عبداله خان این هنر را به »"فیض اله خان«" برادرش که 12 سال از او کوچکتر بود، منتقل کرد و فیض اله خان نخستین استاد مصطفی شیرزاد محسوب می‌شود.
عبداله خان با »"آشتیانی"« که شاگرد استاد »"کمال الملک"« نقاش نامی ایرانی بود، حشر و نشر می‌کرد. آنگونه که شیرزاد برای سیروان بازگو می‌کند، چهار تابلو از عبداله خان ناهید نقاش نامی کرد، اینک در کنار تابلوهای کمال الملک در مجلس شورای اسلامی نگهداری می‌شود. او این نکته تاریخی را به نقل از »"احمد قاضی"« پژوهشگر مهابادی که همسرش خواهرزاده فیض اله خان است، روایت می‌کند. فیض اله خان پسرعموی مادر و پدر استاد شیرزاد »"حسین شیرزاد"« است که در کودکی استعداد مصطفی را کشف کرد.
شیرزاد امروز تنها خاطرات غبار گرفته‌ای از آن دوران دارد و می‌گوید: »"نقاشی در پنج سالگی در من تولد یافت. خطوطی بدون هدف می‌کشیدم و در اثر تکرار، این خطوط شکل‌های خاصی به خود گرفت. ماموستا فیض اله خان از هفت سالگی استعداد مرا شناخت و تحت آموزش خودش گرفت".«
شیرزاد، نقاشی‌را جدی‌تر پی می‌گیرد و به علت انتقال پدرش در سال 1328 به تبریز کوچ می‌کند به دنبال آنکه فیض اله خان ناهید بعد از دو دوره نمایندگی مردم سقز در مجلس شورای ملی فراغت می‌یابد و به زادگاه خود باز می‌گردد، شیرزاد نیز در فصول تابستان به سقز می‌آید و آموزش نقاشی را در روستای »قوله بلاغی« -مابین سقز و بوکان- پی می‌گیرد. رشد چشمگیر استاد شیرزاد در زمینه نقاشی، به گونه‌ای است که در سال 1338 در بین دانش‌آموزان آذربایجان شرقی و غربی رتبه اول و سال بعد نیز در استان آذربایجان غربی نیز رتبه اول را به دست آورد. در اردوی سراسری رامسر نیز در همان سال رتبه سوم کشور را کسب کرد و به گفته خودش نقشی مهم در پیشرفت او داشت.
یک سال بعد از استخدام در کارخانه قند پیرانشهر و انتقالش به سازمان اقتصاد و دارایی، از طریق بورسیه به بلژیک رفت و فرصتی شد تا در آنجا با آثار نقاشان اروپایی همچون "»رامیرند"« و نیز سبکهای مختلف نقاشی آشنا شود؛ اما خود سبک های رئالیسم، ناتورالیسم و رمانتیسم را می‌پسندد و این سبکها را برای انتقال اندیشه‌های بومی نگاری مناسب می‌بیند.
استاد که سال 48 با دختر عمویش ازدواج کرده بود، سال 1354 به اداره فرهنگ و هنر مهاباد منتقل و کارشناس نقاشی و مجسمه‌سازی شد. او در این مدت همچنین در شهرهای ارومیه و مهاباد نقاشی و طراحی را تدریس می‌کرد.
او مدتی کوتاه هنر آواز و تئاتر را نیز دنبال کرد که نتیجه آن آشنایی و همنشینی با استادانی چون »"سید رحیم قریشی"«، »"محمد ماملی"«، »"عزیز شاهرخ"« و »"محمد ناهید"« و دیگران بود.
وی در سال 1362 سرانجام به بوکان بازگشت و مدت 17 سال ریاست اداره دخانیات این شهر را عهده دار بود و در سال 1379 بازنشسته شد. در تمام سالهای کاری و به ویژه بعد از فراغت از کار، نقاشی را چون بخشی و بلکه عین زندگی پنداشته و آن گونه که برای سیروان می‌گوید، دوست دارد تا آخرین لحظه عمر نقاشی را دنبال کند.
نقاشی‌های او بازتاب زندگی جامعه کردنشین است و زندگی اولیه، فرهنگ مردم‌شناسی و جامعه پیرامونش را به تصویر کشیده است.
شیرزاد را باید یکی از فعال‌ترین استادان مناطق کردنشین دانست که شیوه آموزش کودکان را به صورت جدی پیگیری کرده و طبقه همکف خانه‌اش را نیز به همین کار اختصاص داده است.
می‌گوید از کنجکاوی و استعداد شاگردانش لذت می‌برد و اینک که به سن کهولت رسیده، چند نفر از شاگردانش که به مرحله استادی رسیده‌اند، کلاسها را با نظارت خود اداره می‌کنند.
از شاگردانش حداقل شهریه را می‌گیرد و به ویژه افراد بی‌بضاعت از پرداخت آن معاف هستند. در احوالپرسی نخست از »"ضیاءالدینی‌"ها« (هادی و مهدی) و »"فردین صادق ایوبی"« می‌پرسد و آنان را نقاشان صاحب سبک کردستان می‌داند.
او در گفتگو با سیروان این نکته را نیز مورد تاکید قرار می دهد: »به نسل جدید نقاشان کرد امیدوارم«
استاد که روزگاری با ماموستا »"هه‌ژار«"، »"هیمن"«، »"محمد نوری«" (عطری) و »"عباس حقیقی"« نشست و برخاست داشته، عکسها و خاطراتی از آن دوران دارد که برایش ماندگار و شیرین است.
می‌گوید: »"روزی ماموستا هه‌ژار به خانه ما آمد. وقتی تابلوها را دید، گفت: همسرت را صدا بزن. به همسرم گفت: این خانه بهشت است، چون تمام فرهنگ کردی در تابلوهای آن منعکس شده است.
گفتم: استاد منزل و آثار هنری پیشکش. گفت: این نقاشی‌ها قیمت ندارد. به هنگام خداحافظی بدون اینکه متوجه شود، تابلویی را در میان وسایلش گذاشتم. بعدها گفت: تو بزرگترین هدیه را به من دادی«."
شیرزاد می‌گوید: »"وقتی به خانه ماموستا هه‌ژار در کرج رفتم، دیدم تابلو را در خانه‌اش آویزان کرده و می‌گوید: دوست دارم این تابلو همیشه روبرویم باشد"«.
شاگردان استاد شیرزاد که بسیاری از آنها به مرحله استادی رسیده‌اند، بزرگترین افتخار او هستند. چنانکه خود می‌گوید به این شاگردها خوشبین و دلخوشم. عمده کلاسهای او اینک در فصل تابستان برگزار می‌شود و استاد این روزها به دنبال آن است که سلسله نمایشگاههایی در داخل و خارج برگزار کند.
یکی از شاگردان او که 9 سال دارد، اخیرا به موفقیت‌های چشمگیری دست یافته که بهانه‌ای شد تا شبکه دوم تلویزیون ایران به دیدار استاد شیرزاد برود. به علاوه این اواخر فیلمی با موضوع استاد شیرزاد تهیه شد که حدود 50 بار از شبکه‌های مختلف تلویزیونی بازپخش شد.
شیرزاد می‌گوید: هنرمندان واقعی به واسطه اینکه دردهای جامعه را در آثار خود منعکس می‌کنند، دردمند هستند و هیچگاه زندگی شیرینی نداشته‌اند؛ اما این دردها از نظر استاد شیرزاد دردهایی آشنا هستند؛ دردهایی لذت بخش و شیرین.

منبع:http://www.sirwanweekly.com/Default.aspx?TabId=58&nid=17486

سایت استاد شیرزادhttp://www.shirzadart.com/

[ ۱۳٩٠/۸/٢٢ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

گزارش سیروان از پتانسیلها ومشکلات فیلمسازی در کردستان

فیض اله پیری:فیلم و سینما را باید سوغات جهان مدرن به جوامع سنتی دانست، سوغاتی که روزگاری تنها ابزار برای تفریح و سرگرمی بود؛ اما گذشت زمان آن را به پدیده‌ای تبدیل کرد که رشد و ترقی آن اینک یکی از شاخص های توسعه فرهنگی در جامعه‌ است. این هنر آنچنان با گردش سرمایه و البته تولید سرمایه گره خورده است که اصطلاح »صنعت سینما« حداقل تعریفی است که برای آن می‌توان داشت. امروز سینما در کنار برآورده کردن نیازهای سرگرم کننده مخاطبان خود، ابزاری تاثیر گذار است برای انتقال فکر، اندیشه و مفاهیم ارزشی تولید کنندگان آن. در یک جمله باید گفت در جهان امروز ما سینما ابزاری قوی است دست کم برای تفسیر جهان -ونه تغییر جهان- و از این رهگذر است که اهرمی تعیین کننده به شمار می‌رود برای تحمیل اراده تولید کنندگان آن بر مخاطبان بی شمار خود.

سینما در کردستان: سینما در ایران اگرچه عمری بیشتر از یک قرن دارد، اما سابقه آن در کردستان به اندکی بیش از 50 سال برمی‌گردد. حکایت سینما در کردستان حکایت تلخ و شیرینی است ، از پتانسیلها ، حضور هنرمندان این عرصه در آوردگاه های جهانی ، درد دلها و چشم انداز این هنر مدرن در این منطقه شاید از این رهگذر بتوان همه را به این مهم فرا خواند که توسعه سینما و فیلم سازی در کردستان راهی است برای حفظ هویت تاریخی مردم و ایجاد وحدت ملیدر کشور با بیان اندیشه های ناب انسان دوستی که در کردستان شهره عام و خاص است .  . .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۸/٢ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

فیض اله پیری:روزگاری کردستان را پایتخت موسیقی ایران می خواندند و اصالت نغمه ها و ملودروزگاری کردستان پایتخت موسیقی ایران بود ی های این دیار بر تارک موسیقی اقوام ایران زمین خودنمایی می کرد، اگرچه هنوز موسیقی استان کردستان، بخش بزرگی از هویت موسیقی کشورمان است، اما مشکلات فراروی آن می رود تا اندک اندک این هنر اصیل کردستان را به حاشیه رانده و تولید آن در خور نام و تاریخ آن نباشد.
سالهای نه چندان دور ، در عرصه موسیقی کردستان و به ویژه بعد از انقلاب اسلامی، فرصتی فراهم شد که چهره هایی چون کامکارها، عندلیبی ها، تعریف ها و ... به موسیقی کشور معرفی شوند. گلبانگ این نوای دلنشین در نیمه‌ی نواختن، سکوت کرد و امروز در میان هیاهوی روزگار کمتر سخنی از چگونگی ظهور بزرگانی در عرصه موسیقی ایرانی با تکیه بر اصالت موسیقی کردی گفته می‌شود. از دیگر سو امکانات اندک و بالا بودن هزینه تولید در شهرستان ها و مهمتر از همه روش دردآور تکثیر غیرمجاز تولیدات موسیقایی و شاید عدم حمایت مردمی و دولتی از هنرمندان موسیقی -آنگونه که انتظار دارند- باعث شده که دیگر سایه بازارپسندی بر تولیدات حاکم شود. در این میان هستند اندک هنرمندانی که با چنگ و دندان و از راه کنسرت و بعضا آموزش هنرجویان هنوز خود را سرپا نگه داشته و به آینده چشم دوخته اند . این گزارش در پی تحلیل پتانسیل ها و سرمایه های موسیقی کردستان نیست و تنها گوش سپردن به درد دلهای جمعی از فعالان این عرصه است که در پایان نیز به دیدگاه مسئولان مرتبط نیز اشاره ای کوتاه دارد. . .

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

فیض اله پیری: از زمانی که نخستین ماشین چاپ توسط مرحوم »ایرج علاقبند بهرامی« به کردستان آمد، 76 سال می گذرد؛ هردم رویایی و هر سال آرزویی نوآورانه این صنعت نحیف و نوپا را انتظار می کشد، اما دریغ از برآورد شدن انتظارات، آن گونه که اهالی این صنعت می خواهند. . . .


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٧/٤ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

http://sharghnewspaper.ir/News/90/03/19/8724.html

 

گزارشی دیگر از میراث فرهنگی کردستان در روزنامه روزگار

http://roozegardaily.com/pdf/90-06-06/08.pdf

[ ۱۳٩٠/٥/٢٧ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

 گزارش تحلیلی - تاریخی سیروان از تپه باستانی زاگرس در سنندج

سپیده دم 14 آبان ماه سال 87، هنگامی که یک راننده ناشناخته برای کار روزانه در طرح راهسازی محور سنندج به روستای حسن آباد خود را آماده می کرد، هیچ کس خبر از آن نداشت که آن روز کشفی مهم در یک تپه باستانی در کنار شهرک زاگرس به دست می آید که رسانه های داخلی و خارجی را درمی نوردد و شوکی عمیق به روایت های سطحی از تاریخ منطقه وارد می کند. انتشار کشف یک گورستان قدیمی سه هزار ساله در زاگرس همان و تکاپوی رسانه ای و پخش شایعه در سطح داخل و خارج همان.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٥/٢٢ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

فیض اله پیری:درد و دریغ که روزنامه نگار رفیع و آزاده «آزاد پرنیان» پرگرفت؛ در تصادفی دلخراش در جاده سرپل زهاب به قصرشیرین  ؛ به همین کوتاهی.

شرح دردآلودش را دیگران نوشته اند؛ اما آنچه در رثای او باید نوشت، حسرت و افسوس از کوچ ابدی روزنامه نگاری است که برای جامعه ای محروم، چراغی روشن و قلم به دستی متخلق به اخلاق و متعهد بود که می توانست دست کم در انعکاس آلام هم دیاری هایش آیینه ای باشد صیقل یافته و صاف. از آنجا که خود از طبقه ای محروم از میان مردمانی پاکدل برخاسته بود، دردهای آنان را می شناخت و نسبت به رسالت مطبوعاتی و اطلاع رسانی که برعهده داشت مسئولانه نیازهای شهر و دیارش را منعکس می کرد و در این راه بسی رنج برد و مرارت کشید.روزنامه نگار آزاده، مرحوم آزاد پرنیان

از کودکی اش او و خانواده اش را که اهل درد و رنج و نان حلال بودند؛ می شناختم، چه آن هنگام که من نوجوانی خام و ناپخته بودم و به شوق آموزش زبان انگلیسی در کلاسهای مرحوم استاد احمدی ویسی( احمد رش) کوچه پس کوچه های کاههگلی را در میان گرد و خاک تابستان و گل و لای زمستان می پیمودم و آزاد، نوباوه ای بود که در کنار مدرسه زبان ما پرسه می زد تا وقتی که من قصد ورود به سال اول راهنمایی داشتم و تعطیلات تابستان هریک بساط دستفروشیمان را در دو گوشه شهر پهن می کردیم و چه این اواخر که می رفت روزنامه نگاری آبدیده و حرفه ای شود.

 فرزند بزرگ خانواده بود و عصای دست پدر و دیده مادر. نه تنها برای خانواده، که این سالها و ماههای اخیر، امید جامعه و در معادلات منطقه امیدآفرین بود. سالهای 83 به بعد تماسش با سیروان برقرار شد و پیش از آن استعدادش را در نشریات محلی منطقه شکوفا یافته بود. 12 سال روزنامه نگاری تجربی در هفته نامه ندای جامعه پیشه کرد و به گواه دوست و آشنا، در کارش صدق و شجاعت را در هم آمیخته و در رسالت مطبوعاتی خود اندکی سهل انگاری و تردید در انعکاس حقایق به خرج نداد. سیروان را الگوی مناسب برای روزنامه نگاری می دانست و هرازگاهی در دیدارهایمان، پرسش و تحلیل فراوان از الزامات حیات مطبوعات حرفه ای به میان می آمد. چنان پرشور و جنب و جوش سوژه ها را دنبال می کرد که انگار برای این شغل به دنیا آمده بود.

در میان اهل فضل و اندیشه جایگاهی والا داشت و بزرگان فهم و قدرت نیز برای او حساب ویژه باز کرده بودند.به حق روزنامه نگار خود ساخته ای بود و اگرچه تنها از طریق تجربه و اندک آموزش مقدماتی پای به این وادی گذاشته بود و من  و بی شک  دیگرانی که از او شناخت داشتند، به استعدادش برای توسعه منطقه امیدوار بودند، اما زودتر از آنچه که خانواده و نزدیکان و دوستانش فکر می کردند، دعوت حق را لبیک گفت و جان به جان افرین تسلیم کرد. 29 سال از بهارش نگذشته بود که به مرگ سلام کرد و زندگی را وداع گفت؛ عمری کوتاه اما پر محتوا و مفید برای جامعه - چون شمعی سوخته.

 مرگ اگرچه حق است اما مرگ روزنامه نگار دردش دو چندان است، چون تنها مرگ یک فرد نیست، بلکه، نوعی از مرگ شخصیتی است که جامعه ای از خدمات او بی بهره می شوند؛ از این زاویه مرگ او را به حقیقت مایه دریغ و افسوس است.هفته گذشته برای نگارنده این سطور، ایام خجسته ای نبود؛ به ویژه آن دم که من و همکاران کم و بیش از جزئیات مسئله ای باخبر شدیم که مرگ روزنامه نگار جوان را دردناک تر می نمایاند.او نیت ازدواج داشت و حتی با من در میان گذاشته بود که ناکام ماند، اما به جای وصل زمینی،آسمانی شد و از دیار به یار حقیقی رسید.

پرنیان همواره عاشق حرفه روزنامه نگاری بود و آن را مقدس می پنداشت. در آخرین تماسش عکسها و مطالبی از آیین افتتاح مسجدالنبی اهل سنت قصرشیرین به سیروان فرستاد؛ عکسهایی تاریخی از مسجدی که خود نخستین اذان محمدی را در آن طنین انداز کرد.

او در سالهای اخیر،  علاوه بر روزنامه نگاری، وبلاگ نویسی را نیز به تجربیات خود افزوده بود و وبلاگ «کوری زانیاری» را مدیریت می کرد. در این وبلاگ توسعه همه جانبه شهر و دیارش از اقتصاد و فرهنگ گرفته تا سیاست و اندیشه را پی می گرفت و سوژه های زیادی را در آن منتشر می کرد و  سرانجام مرگ خود او نیز سو‍ژه این سامانه مجازی ورسانه های دیگر شد.

خانواده پرنیان از نحوه رسیدگی اولیه پزشکی از جمله در بیمارستان شهدا سرپل زهاب سئوالات زیادی دارند، باشد که مسئولان امر در این زمینه پاسخگو باشند و امید که مرگ این روزنامه نگار جوان، تلنگری باشد برای تعریض و بهبود جاده ای که در این دیار به جاده مرگ شهره است .نیز به جاست شهرداری سرپل زهاب، خیابان یا مکانی عمومی به نام «آزاد پرنیان» ثبت کند که خدماتی در خور به روزنامه نگاری آن دیار کرد . روحش شاد

منبع بدون تغییر در هفته نامه سیروان شماره 644 شنبه اول مرداد:

http://sirwanweekly.com/Default.aspx?TabId=58&nid=16516

[ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

گزارشی از فعالیت انجمنهای ادبی در مناطق کردنشین

گزارش را در ادامه مطلب دنبال کنید

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/۳٠ ] [ ٧:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

سازسازهای کردستان از ناسازی ها می گویند


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

 دیدار با محی الدین حق شناس خالق منظومه شاره که م سنهSee full size image

آن هنرمند که تک درخت گردوی کوه آبیدر(‌تاقه دار) را با هزار آه وافسوس یادمی کند و نفرین می فرستد بر آن کس که آن را سوزاند، آن هنرمند که از « پل رحیم» و پل «چقلی چقان»‌و چاه«شله قیر» ‌سخن می گوید و از احوال آ« سید» ها پرسش فراوان دارد، آن مرد که «کانی سیده» ‌و نانواخانه « میمی مریم » ‌و « قوتاوخانه ( مدرسه) ملاحسن» را هنوز به یاد دارد و «عبه خادم» را می شناسد و «شب نشینی» ‌و نقالان قهوه خانه های شهر و چهره های آن پاتوق ها را به یاد دارد،‌اینک در کنار من نشسته است؛ سهل و ممتنع، هم بذله گو و هم کم سخن، و گاهی مات و فرورفته در سکوت و نگاهی به دور دستهای دور، گذشته های خاطره آفرین و نوستالژی از دست رفته. او کنار من نشسته است و من با پرسشهای فراوان که امکان طرح همه آنها نیست، در سکوتش فرو می روم تا شاید سخنی بگوید،‌کلمه ای تاریخ ساز.« خامش منشین خدارا... از عشق چیزی بگو».....


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۳/۳۱ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

 

 

 نخستین بارحسین صفامنش هنرمند آینده دار و نوآورموسیقی کردی اواخر هفته گذشته به همراه گروه موسیقی ژوان در سنندج کنسرتی متشخص برگزار کرد تا دوستداران موسیقی کردی و عاشقان صفامنش برای شنیدن صدای این هنرمند کرمانشاهی به تالار فجر بروند.

صفامنش چنانکه انتظار می رفت، مرا با تحلیل آثارش شناخت و در پشت صحنه و قبل از شروع رسمی کنسرت گپ و گویی دوستانه در مورد آثارش داشتیم. قول گفتگوی مطبوعاتی و حضور در رفتر نشریه داد و اینکه جزئیات خیلی مسائل را خواهد گفت. صفامنش اگرچه کرمانشاهی و از کردان دیار بیستون و کلهر است، اما لهجه کردی سورانی را خیلی خوب تکلم می کند؛ بدون آنکه تشخیص دهی اهل کرمانشاه است؛چنانکه در ادای واژگان کردی اورامی در آثارش نیز تبحر و تخصصی استادانه دارد. می گفت عشق و علاقه او را به  این وادی کشانده است. اگرچه در اجرای کنسرت صفامنش ناهماهنگیهای اداری در برنامه صورت گرفت، اما صدور مجوز- هرچند دیر هنگام- برای اجرای این هنرمند و اهنگهایی چون« ئاموزا گیان»، « کاله به ی کالی» و« ده س له ملانم که » را باید به فال نیک گرفت.

این هنرمند با صدای شیشه ای خود و از جمله یک مقام میانی از هنرمندی نامی، حاضران را به وجد آورد. درکنسرت صفامنش می شد نشانه هایی از سبک کامکارها را در اجرای موسیقی پیدا کرد.

به راستی جای اجرای مشترک حسین صفامنش و کامکارها  در موسیقی کردی امروز خالی است و می توان از این دو تولید آثاری ماندگار را انتظار کشید.

صفامنش به تازگی سایتی هم در اینترنت راه اندازی کرده است. برای دانلود آثار این هنرمند باید عضو سایت شد.

سایت صفامنش را در آدرس زیر دنبال کنید:

http://safamanesh.com

 

لینک مرتبط:    http://ghasrefarhad.persianblog.ir/post/78/

 

http://ghasrefarhad.persianblog.ir/1385/9/

 

[ ۱۳٩٠/۳/٢۸ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

فیض اله پیری:استاد »یدالله رحمانی« خواننده قدیمی و هنرمند نام آشنای سرپل زهابی که با آهنگ های خاطره آفرین در دل مردمان این شهرستان و بلکه دیگر دیار کردان جای باز کرده بود، بامدادان به علت بیماری دعوت حق را لبیک گفت و در آیین باشکوهی با حضور خانواده وهنرمندان و دوستدارانش در قبرستان »میناآباد« کرمانشاه به خاک سپرده شد.
هنرمندانی که در آیین باشکوه تشییع جنازه این خواننده خاطره آفرین شرکت کرده بودند، حضور گسترده مردم را نشانی از پایگاه اجتماعی و محبوبیت این هنرمند مردمی توصیف کرده اند.

رحمانی که در 20 سالگی به هنر روی آورده بود، به هنگام مرگ 61 ساله و آثاری در خور در حوزه موسیقی از خود به یادگار گذاشته بود. »ئه ڵوه ن ناتی« آخرین اثر موسیقایی این هنرمند بود شامل تعدادی آهنگ قدیمی و خاطره آفرین، در سال های اخیر منتشر شده بود. »توجوان«، »خه مین مه نیشه«، »من کور خه م بیوم« از جمله برخی آهنگ های نامی است که به واسطه آ?نها شهره آفاق گشت. رحمانی عضو شورای موسیقی صدا و سیمای کرمانشاه بود و جدای از فعالیت هایش در زمینه موسیقی، ذوقی سرشار در شعر و ادبیات داشت.
براساس روایتی که همسر این هنرمند برای سایت بلوط بازخوانی کرده، چند روز قبل از کوچ ابدی اش قلم به دست گرفته بود تا شعری بنویسد، اما توان نوشتن نداشت. همسر این هنرمند در بیمارستان امام رضا در کرمانشاه گفته بود: »هر وقت در طول این سالها شعری می گفت، با احساس ویژه ای برایم می خواند و با حرکات دست و شمردن ناخودآگاه انگشتان، شعر را دکلمه می کرد. این ساعتها و لحظات اما دیگر توان حرف زدن و نوشتن را ندارد ولی گاهی همان اشارات های دست و انگشت شماریش را می بینم و به یاد آن چشمه ی ذوقش می افتم و گریه می کنم.«
این هنرمند اما در بیمارستان کمتر از چند روز دوام نیاورد و به مرگ لبخند زد و برای همیشه از دیده ها -و نه از دلها- رفت.
زنده یاد رحمانی سرپل زهاب بود؛ شهری که رودخانه الوند بعد از سرچشمه گرفتن از کوههای زاگرس و ریجاب از این شهر می گذرد و بعد از قصرشیرین و خانقین به رودخانه سیروان (در عراق) می ریزد. ساکنان حاشیه این رودخانه صاحب مقام های موسیقایی هستند که در هنر رحمانی بازتاب تمام عیار داشت و به اعتراف اهالی هنر، تنها او بود که این مقام ها را به صورت حرفه ای و هنرمندانه اجرا می کرد، اگرچه هنرمندانی چون مرحوم »آزاد خانقینی« در این عرصه فعال بودند. وی علاوه بر مناطق کردنشین ایران، در دیگر کشورها نیز ارادتمندانی داشت و از جمله یک نشریه کرد زبان در سلیمانیه در ماههای اخیر گفتگوی مفصلی با او انجام داد.
سیروان چندی پیش در تماسی تلفنی قول یک گفتگوی مطبوعاتی از او گرفت، اما متاسفانه اجل امانش نداد و او با یک سینه سخن ناگفته چهره در نقاب خاک کشید. جلیل آهنگرنژاد شاعر و روزنامه نگار کرمانشاهی که در آخرین ساعت زندگی مرحوم »یداله رحمانی« به بیمارستان امام رضا رفته بود، در گزارشی نوشت:
»حوالی ساعت یک بامداد با رضا موزونی به عیادتش رفتم. چند تن از اطرافیان دور او حلقه زده و اشک می ریختند. دخترش با تمام وجود در تکاپو بود تا شاید دریچه ی امیدی به سلامتی پدر بگشاید. اما از آن چشمه ی مهربانی به پیکری زرد با چشمانی که طراوت روزگاران پیش را نداشت مواجه شدیم. تنها نگاهمان می کرد و برای لحظاتی قطره ای اشک در چشمانش حلقه زد. نه صدایی از او شنیدیم و نه لبخند مهربانش را دیدیم«.

دو روایت از جلیل آهنگر نژاد در سایت بلوط
http://www.balout.ir/newspic/000576.php

http://www.balout.ir/cat_01/000582.php

لینک مرتبط

http://sirwanweekly.com/Default.aspx?TabId=58&nid=16016

 

[ ۱۳٩٠/۳/۱۸ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

این کلمه چه مفهومی در ذهن ایجاد می کند؟وقتی کسی به شما بگوید...سرکاره،بدون اینکه در لحن کنجکاوی کنید،چه فکر و چگونه آن را تعبیر می کنیدد؟شاید در اولین گمان با خود بگویید که فلانی بی هدف مشغول کار است و به قولی نمی داند که مسخرش می کنند. شاید حدس بزنید که فلانی مشغول به کاراست و کاری را انجام می دهد یا به تعبیری دیگر استخدام شده و یا نه، دستش بند است و نمی تواند کاری دیگر انجام دهد؟ معنی دیگری که به ذهن متبادر می شود، مفهوم عامیانه آن است و اینکه حرف"ه" را با کاربرد " ال معرفه" در عربی مشابه بگیرید ودر محاورات عامیانه برای سرباز شناخته شده و مشخصی به کارببرید:" سرکاره". مثل " سرکاره به وظیفش عمل می کرد".
اما کاربرد جدیدی که جدیدا به آن دست یافتم، برایم جالب بود. امروز دفتر نشریه بودم که روابط عمومی نهادی برای روزنامه فاکسی فرستاد و وا‍ژه سرکاره را به جای پیشوندی برای یک خانم مسئول دون پایه( البته محترم در رشته خودش) به کار برده بود. مثل حاجیه، والده و حالا سرکاره!!
از این رویدادها در دفتر سیروان زیاد می افتد و عمدتا از جانب کسانی است که مسئول روابط عمومی هستند و بابت آن از بیت المال حقوقهای آنچنانی دریافت می کنند. به لطف همین شیرین کاری هاست که هر از گاهی یکی از همکاران ندایی می دهد که بشنوید این روابط عمومی چی نوشته؟! از جمله : سرکاره ...؟

[ ۱۳٩٠/۳/۳ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

گفتگو با عبدالحمید حیرت سجادی نویسنده و پژوهشگر کرد

فیض اله پیری: عبدالحمید حیرت سجادی متولد 1308 از نویسندگان و پژوهشگران بنام کردستان است و حاصل 50 سال تحقیقات او، انتشار کتب متعدد و مراجع تاریخی و فولکلوریک ارزشمندی است که از جمله آنها می توان به گزیده ای از »تاثیر قرآن بر نظم فارسی«، »روش درست نویسی«، »گلزار شاعران کردستان«، »شاعران کرد پارسی گوی«، »نمازخواص«، »تضمین، ترصیع و تلمیح آیات قرآن در اشعار فارسی«، »پیغمبران قرآن در قلمرو شاعران«، »تاریخ آموزش و پرورش کردستان«، »ایلات و عشایر کردستان«، »پند پیشینیان« (به زبان کردی) و آثار دیگر اشاره کرد.

وی سالها آموزگاری پیشه کرد و زندگی او در سنندج، ارومیه، مشهد و تهران با تجربه کار در رادیو و مطالعه تحقیقات همراه شد و اینک بعد از بازنشستگی در سنندج زندگی را سپری می کند.

پدر حیرت سجادی نیز که به »رکن الاسلام« شهرت داشت، از ارکان تاریخ آموزش و پرورش کردستان بود و در سال 1286 بعد از تاسیس نخستین مدرسه مردمی علوم جدید، نماینده دولت برای احداث اولین مدرسه دولتی در کردستان شد، از این رو پسر، پدر را بنیادگزار آموزش و پرورش کردستان می داند. برای گفتگو با عبدالحمید حیرت سجادی به خیابان شهدا در بافت قدیم شهر سنندج رفتیم پرسش از جزییات آثار و احوال شخصی و زندگی امروز او محور گفتگویی شده که تقدیم خوانندگان می شود.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ٩:٢٦ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

برگرفته از روزنامه اطلاعات ؛سه شنبه دوازدهم اردیبهشت سال 1340

دیروز کسانی که به وزارت فرهنگ مراجعه می کردند پیرمرد کهنسالی را در باغ وزارت خانه مشاهده می کردند که بیش از هشتاد سال از سنش می گذشت. دست و پایش می لرزید، چشمانش به زحمت می دید و به وسیله سمعک آن هم با سختی گفتگوها را می شنید. اما با تمام قدرت خود با دو دست بند محکمی را که به دور یک کتاب سنگین پیچیده بود چسبیده بود.

چهار هزار صفحه:این کتاب شاید 30 کیلو وزن داشت و مشتمل بر چهار هزار صفحه بزرگ نیم ورقی بود. تمام جلد چرمی سخت صحافی شده بود. قطر کتاب بیش از 30 سانتیمتر بود. به همین جهت چفت و بست آهنی محکمی دو طرف جلد را به یکدیگر متصل می ساخت. پیرمرد به سختی گام بر می داشت و با دو دست این کتاب را همچون موجود عزیزی با خود می کشید.

همه کسانی که به وزارت فرهنگ مراجعه می کردند با کمال اعجاب و شگفتی لحظه ای بر جای ایستاده و به این پیرمرد و کتاب عجیب او نظر می دوختند. همه می خواستند بدانند این کتاب چیست، در آن چه نوشته شده و نویسنده آن کیست؟ من که نمی توانستم به آسانی از این مطلب بگذرم به پیرمرد نزدیک شدم و از او پرسیدم

- ممکن است بفرمایید این کتاب عجیب چیست؟

پیرمرد نشنید ناچار سئوال خود را با صدای بلند تکرار کردم گفت خودت نگاه کن.

کتاب را باز کردم تمام چهار هزار صفحه با قلم مشکی نوشته شده بود و آن طور که خودش می گفت به خط خود پیرمرد بود.

فهرست کتاب :در صفحه اول کتاب نوشته شده بود: شرح زندگی و احوال کافه رهبران و دانشمندان باستان، پیغمبران مبعوث بر انسان و اقوام ودولت های قدیمه و جدیده جهان، حکام و امرا طوایف انسان، سلاطین، کاشفین، مورخین، نام و نشان بت های بت پرستان قدیمه، حکمای هر زمان، عرفا و اولیااله، مشایخ ارشاد، ادبا، علمای اقوام مختلف، نویسندگان و سخن گویان مشهوره، حقیقت گویان و رهنمایان ادیان و رهنمای بزرگ اسلام، خلفای راشدین وامرای مسلمین و اصحابه رسول اکرم(ص)، فلاسفه و علمای اسلام و سایر ملل، مولفین و شعرای هر زبان و نمونه اشعار و نام تالیفات آنان و به طور خلاصه تمام مشاهیر پنج قلعه جهان و چگونگی ادیان ومعتقدات ملل قدیمه موجوده و اساطیر و افسانه ها که در اطراف هریک مشروحا بحث گردیده است، نوشته شده است.

دبیر بازنشسته:- از پیرمرد پرسیدم این کتاب را چرا به وزارت فرهنگ آورده اید؟

جواب داد: من تمام عمرم به تالیف گذشته است و تاکنون که 82 سال از عمرم می گذرد یک سطر از تالیفاتم به چاپ نرسیده است از 15 سال پیش تالیف این کتاب را شروع کردم. چند ماهی است به پایان رسیده و آن را برای چاپ قبلا به وزارت فرهنگ ارائه دادم. وزارت فرهنگ پس از بررسی، کتاب را که به منزله آنسیکلوپدی باستانی است خوب و مفید تشخیص داد حالا آن را آورده ام به وزارت فرهنگ بدهم که چاپ کنند.

از نام و شغل او پرسیدم. جواب داد: نام من عبدالباقی مدیری سنندجی دبیر ریاضیات، تاریخ جغرافیا و نقاشی هستم که فعلا بازنشسته شده ام.

22 سال زحمت:تا سن 30 سالگی در بیروت و قاهره تحصیل می کردم و سپس به ایران آمده و به سمت دبیر دبیرستان ها به خدمت در وزارت فرهنگ مشغول گردیدم و مدت 30 سال نیز در دبیرستان ها در رشته ریاضیات، تاریخ، جغرافیا و نقاشی به تدریس پرداختم در سن 60 سالگی بازنشسته شدم و در موطن خود سنندج بر اثر علاقه به فرهنگ مشغول تالیف کتاب شدم و اکنون در سن 82 سالگی که آفتاب عمر من در شرف افول است مایلم نتیجه رنج و زحمات 22 ساله ام را که این کتاب و هفت جلد کتاب دیگر است برای استفاده عموم منتشر سازم تاکنون این کتاب ها را در مغازه ای در سنندج قرار داده بودم تا علاقه مندان به علم و ادب و فرهنگ آن را مطالعه کنند اما چون عمر من به پایان رسیده است و مایل بودم در زمان حیات خود این کتب چاپ شده و در دسترس همگان قرار گیرد درصدد برآمدم به تهران آمده و در این راه از وزارت معارف استمداد کنم. این مرد دانشمند و دبیر بازنشسته زحمتکش فرهنگی در حالیکه بیش از پیش ارتعاش در صدایش شنیده می شد افزود: برای آمدن به تهران چون پول نداشتم ناچار »دایرء المعارف عربی« خود را به مبلغ 300 تومان فروخته و به تهران آمدم تا شاید موفق شوم به آرزوی خود که چاپ این کتابهاست جامه عمل بپوشانم.

از ایشان سئوال شد از چه راه امرار معاش می کند و آیا تاکنون تاهل اختیار کرده است یا خیر؟

پیرمرد پس از شنیدن این سئوال در حالیکه عینک خود را جابجا می کرد، از شدت شرم چهره اش سرخ شد و با چشمانی اشک آلود گفت من در مدت عمر خود سه بار ازدواج کرده ام زن اول و دوم من در اثر حوادث از بین رفتند و اکنون از زن سوم خود و زن های مرحوم پنج اولاد دارم که چهار نفر آنها دختر و یک نفر از آنها پسر می باشند. تاکنون سه نفر از دخترانم ازدواج کرده و مستقلا مشغول زندگی می باشند. پسرم »گرانبها مدیری« نام دارد که در اداره فرهنگ سنندج مشغول کار می باشد و تنها درآمد من 6985 ریال حقوق بازنشستگی است که از فرهنگ دریافت می دارم و در نهایت عسرت و تنگدستی به زندگی خود و عائله ام ادامه می دهم؛ تا خدا چه خواهد!

آقای عبدالباقی مدیری سنندجی اضافه کرد غیر از کتاب هایی که ملاحظه می کنید رسالات زیاد دیگری هم نوشته ام که مهمترین آنها زندگانی پیغمبر اکرم محمدبن عبداله صلی اله علیه و آله وسلم است.

اشعار : در بیان 7 جلد کتاب دیگر اشعاری به این مضمون که معرف آنها می باشد سروده است که چون جالب به نظر می رسید ابیات مزبور عینا به اطلاع خوانندگان می رسد

این بدایع هفت دفتر می شود/هریکی بهتر ز دیگر می شود

دفتر اول سخن چون کیمیاست/از خدا و انبیا و اولیاست

دفتر دوم سخن از باستان /حکمرانان و سلاطین جهان

دفتر سوم سخن پند خلف /شیوه رفتار شاهان سلف

دفتر چارم سخن لحن زبان /گفته های خوش نمای مردمان

دفتر پنجم سخن اندر زمین /مردم و حیوان و آثار متین

دفتر ششم سخن از آسمان /وضع کوکب ها و جو و کهکشان

دفتر هفتم سخن جغرافیاست /شرح خاک و آب و اقیانوسهاست

از بدیع این هفت دفتر یادگار /ماند اندر دست اهل روزگار

بدین معنی که 7 جلد کتاب ایشان در ابواب پیشوایان ادیان، سلاطین جهان، رفتار و کردار شاهان گذشته، سخنان بزرگان، آثار قدیمی و تاریخی، هیات و ستارگان و جغرافیا نوشته شده است.

ما به این مرد که 22 سال از عمر خود را بدون وقفه به نوشتن کتاب اختصاص داده و اکنون در سن 82 سالگی امیدی به چاپ آثار خود ندارد؛ فردوسی قرن بیستم لقب دادیم. خصوصا آنکه از طرف وزارت فرهنگ کتاب او مفید و خوب تشخیص داده شده تا عقیده شما چه باشد؟

سندی از کتاب تاریخ آموزش و پرورش کردستان - اثر حبدالحمیدحیرت سجادی 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

چون دیگران اولین روزی که به مدسه رفتم را به یاد دارم. محمد مرادی نخستین معلم ما بود. کنار مدرسه کاهگلی الوند دستانم را فشرد. غریب و خیره مانده بودم و او خوش آمدم گفت. هیکلی وبزرگ می نمود؛ به دل و به جسه. استعدادم زود شکوفا شد و درسها را خوب می آموختم. مشکل عمده ام از "میم" مار و "میم" بادام بود که چگونه یکی سر بالا و میم دیگر سرپایین است!!

این سختیها زود گذشت و معضلی دیگر خود را وسط کشید؛ من از مدرسه فراری بودم. هربار برادر ارشد مرا باز می گرداند و آقای مرادی درس جدید را معرفی می کرد.روزی درس "فرزندان ایران" را در غیاب من تدریس کرده بود. گفت: بیا از روی کتاب بیاموزمت. گفتم: من درس را حفظم! تعجب کرد. خیلی زود استعدادم را شناخت و متفاوت از دیگران مرا دوست می داشت. کلاس سوم را با  هنوز تمام نکرده بودم، مرا به صورت جهشی در کلاس چهارم پذیرفت.اولین و آخرین جایزه کلاس را من از او گرفتم.دفتری 100 برگ بود؛ به خاطر حل مسئله ریاضی "تقسیم" که از تمام مدرسه زودتر حل می کردم؛ رفته است از آن حال و روزها  بیش از20 سال. من روزنامه نگار شدم و او معلمی را از دست داد و او اینک در کرمانشاه کارگری پیشه دارد.آخرین بار در نوروز امسال دیدمش. در دلش خدا داند که چه می گذرد و روزگارش چگونه بود، اما به چهره آن نبود که باید می بود. دلم هنوز به یادش می تپد؛ چون آن روز  سخت سنگین شده است. دیروزروز کارگر و امروز روز معلم است. دیروز نباید روزش می بود، اما بود و امروز باید روزش باشد که نیست. او مظهرخدمات صادقانه و بی منت است. دیروز و امروزش مبارک و فردایش جاودانه باد.

[ ۱۳٩٠/٢/۱٢ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فیض اله پیری ]

میزگرد سیروان برای بررسی مشکلات چاپ و نشر در استان کردستان

فیض اله پیری: مسئله فرهنگ و به ویژه حوزه کتاب درکردستان هواخواهان و طرفداران زیادی دارد و در عین حال با مشکلات فراوانی نیز دست و پنجه نرم می کند. در میزگردی در سیروان که با هدف بررسی مشکلات حوزه کتاب برگزار شد، بخش خصوصی و دولتی، صریح و بی پرده و در فضایی صمیمی، مشکلات، خواسته ها و برنامه های خود را مطرح کردند و افقی جدید فراروی این مسئله گشودند. میهمانان سیروان در این میزگرد برای بررسی وضعیت نشر و چاپ کتاب در کردستان عبارتند از:

»قباد میمنت آبادی« مدیر کل فرهنگ  وارشاد اسلامی استان کردستان،  »کامبیز کریمی« نویسنده و شاعر، »کیومرث کرباسی« رییس هیات مدیره انجمن صنفی ناشران استان کردستان و  »افشین بهاری زر« ناشر و موزع کتاب.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

 فیض اله پیری:عباس کمندی در میان اهل هنر و به ویژه موسیقی به پژوهشگری و داشتن پشتکار شهره است و اگر نبود چنین خصلتی در او، بی شک به جایگاهی نمی رسید که امروز آنجاست. با تکیه بر همین پشتوانه خستگی ناپذیر، کارهای هنری او نزد مخاطبانش از جایگاهی رفیع و ارجمند برخوردار است. اگرچه میان سالی را پیر کرده و مرز 60 سالگی را در می نوردد، اما به مدد ذوق هنرمندانه و ظرافت‌کاری‌اش، در هر اثر هنری جامه ای نو به تن می کند و چون درختی کهن سال مثمرتر از سال های جوانی می نماید. او اینک بازآمده است، با «کیژی کورد»؛ اثری منیع که چند سال پیش در گفتگویی با همین قلم وعده آن را داده بود؛ در پس سالها سکوت و بی خبری... 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱/٢۱ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

فیض اله پیری: وه ختی قسیه له فه رهه نگ و زوان که ڵڕ که یم، ته نیا قسیه له زاراوه و فه رهه نگ مه ردمان ئێل که ڵڕ ک له شاره یل و ئاوایی یه یل جوراوجور وه ڵاو بینه سه و، نی یه؛ به ڵکه گه پ مه ردمان و تایفه و ئێڵ و هوزه یلیگه ک وه خاتر ده رده یل شه ریکی و مه سه ڵه یل تاریخی و نالاَنجی یه یل تره ک ئیمروژ له کناریه ک له کرماشان و ئسلاَم و خانه قین و مه نه لی و ئیلام ئاوا و قه سر شیرین و ... ژیان و زنه یی وه سه ر به ن. له ناو ئی فه رهه نگ کرمانشانی یه -وه گشتی- توینیم له هیورده زاراوه یل که ڵری، له کی، سنجاوی، فه یلی، گورانی، ئیلامی و ... ته نانه ت له فه رهه نگه یل هویرد تریش قسه بکه یم.
ده رد ئیمڕوژ فه رهه نگ که ڵڕ یا کرماشانی یه کزبوین و دویری گرتنی له مه ردم و کومه ڵگا و فه رهه نگ و زوان کوردی یه، ک وه داخه و چیو مناڵیگ ک له داڵگ خوه ی دوێر بگری، کز و سیایه.
گه پ تاریخی و فه رهه نگ ئیڵ که ڵڕ له کرماشان و ئیران و ته نانه ت له خارجیش که سی نیه تونی نه ویند. وه لاَم وه رله یه داستان دڵ ته زین کوچ باری ئی مه ردم وه قیره ته سه ک شوینه پایان له خوزستان و کرماشان و ئیلام و لورستان و بوکان و سه قز توینیم هه ڵ بکه یم، ک هیمان هیمان تاریخ وه زره نگی وه لی یان یاد که ی.
وه داخه و ئمروژ له فره له مه جڵس و جی یه یل ڕه سمی و ته نانه ت ماڵه یلش له کرماشان وه ی زاراوه گه پ دان، جی ئه یب و ئیراده و قسیه که ر ه گه ی وه شارنشین پله دیوم هه ساو ده که ن. ئیمروژ فه رهه نگ و زوان کوردی کرماشانی له ناو زاراوه یل کوردی غه ریب تر و کزتر له ته مام زاراوه یله. فیشترین چشتی ک ئمروژ فه رهه نگ و زوان کوردی کرماشانی گردی یه سه پای مه ترسی، وه به ین چین زاراوه ی کرماشانی و که ڵری یه ک ئه رمه نیان نه که ی وه ئه یب زانن وه ی زوانه گه پ بیه ن. ئمرۆژ له ناو فه رهه نگ شارنشینی کرماشان، گه پ دان وه زوان فارسی -وه قه وڵی- کلاَسی فیشتره؛ یه له هاڵیگه ک قه دیمی ترین وه ده س هاته یل ئه ده بی، یانی ره چه ڵه ک زوان کوردی وه زاراوه ی کرماشانی یه.
پرسیاره یل فره یگ ها له نوای پای ئیمه ک مه ردم کورد له ناو چه یل تره ک چ کاری ئه رای فه رهه نگ و زاراوه ی که ڵڕی کردنه و چه نی وه ی زوانه ئاشنان و چه نی ئی فه رهه نگه ناسن؟
بایه س ته مام و که ماڵ بویشیم ک کرماشان وه چاو فره یگ له گه ورایه ل فه ره نگی کورد دویرمه نی یه و وه زاراوه و زوان و فه رهه نگ ئی مه ردمه نائاشنان.
که می تره ک خوه مانی بیومن و بویشیمن ک فره یگ له کورده یل وه ختی گه پ میلکان کورد له ئیران ده ن، تا خه لیج فارس دریژی که ن و وه لاَم وه ختی گه پ له زاراوه ی که ڵری یا فه یل که ن هویشن له کامیاران وه ره ولا کورد نی یه! هه تا ئیره نگه یشه فره له ده سه و که سه یل سیاسی و فه ره نگی و کومه لاَیه تی، نیه تونن مه ردم و فه رهه نگ و زاراوه ی که ڵری شی بکه نه و.
هه ڵبه ت بایه د بویشیم ک فره یگ له گه وره یل ئه ده بی و سیاسی و فه ره نگی کرماشان-یش- له هوزو زاراوه ی خوه یان دوره و بوینه. وه لاَم وه خوه شی یه و له ساڵه یل ئاخر که سه یل فره، زاراوه و فه ره نگ کوردی که فتیه سه هویریان و ئه ڕای فه ره نگ کوردی کاربکه ن. یه یش بویشیم ک فره یگ له شایره یل و ئه دیبه ل جوان و پیر له کرماشان و شاره یل ده ورو وه ری ئه ڕای زوان شیرین کوردی وه زاراوه ی که ڵڕی گامه یلی هه ڵ گرتنه ک جای قسه و باس و شوکر دیرد؛ جور »شامی« و »په رته و کرماشانی« و فره یگ شایر و نویسیه ر نه سل ئمروژیش. نه بایه د وه یاد بوه یم که ته نیا له شار کرماشانه ک قرتگی ئی زاراوه و داخه و له به ین مه ردم بی قه در و هورمه ت بی یه، وه لاَم له میلکان و شارو شاروچکه ئیلام یا له ئیسلام ئاواو گێلاَن غه رب و سه رپێل زه هاو و ... ئاوایه یل ده ورو وه ریان هیمان زوان که ڵڕ زنی یه و هیمه ت به رز ئایه مه یل دڵسوز فه رهه نگ و زوان که ڵڕی تواید ک نه یلد بمرد و وه نویسان زنه یان بکه ی تا دی که سی جور ئیمه نه ویشی زاراوه ی کوردی کرماشانی (کورمانجی خوارۆ) له فه ره نگ و ئه ده بیات کوردی دویرمه نی یه!
گشت کورده یل سوران و گوران و که ڵڕ و کرمانج و زازا له وه رایوه ر مه ترسی کوشانن زاراوه ی کرماشانی وه رپرسن. بیلا گورانی چڕه یل ده نگ خوه ش جور »هسه ین سه فامه نش« و »مه سود ئه زیزی« شیر کوردی بخوه نن و نویسه ره یل و روژنامه نوسه یلمان له زاراوه ی کوردی له کرماشان بنویسن.
هه ڵبه ت به ده ز وه تن ئی ده رده یل و ده رددڵه یله، له نویسه ره یل و دوسته یل و ئاشقان فه رهه نگ و زاراوه ی کوردی کرماشانی توایم ک وه شوین ئی پرسیاره بچن ک »ئه رای چه زوان و فه رهه نگ و زاراوه ی که ڵڕی له کرماشان کزمه نی یه و کرماشان له ی زاراوه ی خوه یه دویر گرتی یه؟

منبع:هفته نامه سیروان شماره ۶٢۴تاریخ ٢٣ بهمن ٨٩

http://www.sirwanweekly.com/Default.aspx?TabId=58&nid=15274

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

 گفتگوی سیروان با اسماعیل صدقی کارگردان "آوای خاک"

فیض اله پیری: سریال تلویزیونی »آوای خاک« که بخشی از مبارزات عمومی مردم کردستان علیه استعمار و دخالت بیگانگان را در عصر مشروطه بازتاب می دهد، بعد ازچند سال توقف، تولید خود را از سر گرفته و این روزها در کوچه پس کوچه های قدیمی شهر سنندج فیلمبرداری می شود.
برای اطلاع از جزییات این پروژه که برای یکی از شبکه های سراسری تلویزیون در 13 قسمت تولید می شود به صحنه فیلمبرداری رفتیم و با »اسماعیل صدقی«‌کارگردان کردستانی این پروژه به گفتگو نشستیم. صدقی علی رغم مشغله کاری فراوان ودر حین کار به سئوالات پاسخ گفت و از یک سینه سخن، بخشی از گله مندیهایش را با مخاطبان در میان نهاد. لُبّ کلام با او در این گفتگو این است که گفت«: با این شرایط دیگر از این کارها نمی کنم.» گفتگوی سیروان با اسماعیل صدقی را در پی بخوانید.

* جناب صدقی اگر موافق هستید ابتدا »آوای خاک« را معرفی کنید و بفرمایید که چه موضوعاتی را شامل می شود؟
- در سال 1384 طرحی برای تولید در مراکز صدا و سیمای استانها تعریف شد که هر استانی راجع به یک موضوع مشخص تولیداتی در قالب مجموعه های تلویزیونی یا سینمایی داشته باشد. موضوع مطرح شده برای صدا و سیمای کردستان مسئله دخالت بیگانگان بود؛ با من مذاکره کردند و من هم طرحی ارایه کردم. طرح من مربوط به دخالت بیگانگان در اواخر دوره قاجار و مقطع اول جنگ جهانی است که تمام ایران تحت اشغال کشورهای روس و انگلیس و آلمان است.
به طبع بخش هایی از استان کردستان هم شامل این تحولات بود و داستان ما هم در واقع مبارزات مردم کردستان در دوره مشروطیت است و جنگی که بین روس وعثمانی روی می دهد و کردستان اشغال می شود.
به طور کلی موضوع سریال حضور مردم سنندج در اواخر دوره مشروطیت است. مسئله قابل ذکر این است که از نظر تاریخ نگاری مشخص نشده که چه لایه هایی از جامعه سنندج در مبارزات مشروطیت حضور داشته اند. امابا توجه به شرایط اجتماعی آن مقطع و از آنجا که هسته اصلی مقاومت به دوره مشروطیت، بخشی از بازاریان مانند صاحبان حرف، صنعت و تجار و بازرگانان بر هستند، طبیعتا هسته اصلی سریال ما به یک گروه مبارز بازاری بر می گردد. منتهی در حول‌ و حوش این قضایا، داستانهای اصلی و فرعی داریم که به طور موازی از ابتدای سریال تا آخر آن وجود دارد. کار به طور کلی 13 قسمت 40 دقیقه ای است. تحقیق و پژوهش این سریال حدود یک سال طول کشید که به همراه طرح اصلی فیلمنامه (مرحله اول تا چهارم) خودم انجام دادم. دیالوگ نویسی متن را آقای »بیگلری« و »بیابانی«‌از همدان زحمت کشیده اند. به دلیل حضور پرسناژها و شخصیت های مختلف بازیگران مختلفی از شهرستانهای کرمانشاه،‌همدان، سقز،‌تهران و .. داریم.
ببخشید که حضور ذهن ندارم و امکان دارد نام برخی از دوستان را فراموش کنم.
* تولید این فیلم ظاهرا چند سالی متوقف شده بود. ممکن است دلایل توقف کار را بیان بفرمایید. داستان چیست؟
- توقف به دلیل مشکل مالی-می توانم بگویم- وعدم حمایت صدا و سیما - بود.
* مگر قرار داد کار امضا نکرده بودید؟
- من نمی خواهم وارد بحث حقوقی مسئله شوم. مهم این است که کار الان دنبال می شود.
* چقدر زمان نیاز دارید که کار به مرحله پخش برسد.
- ما حدود 50 روز برای تصویربرداری پیش بینی کرده ایم. به نظرم برای تدوین و مونتاژ هم هفت تا هشت ماه وقت نیاز باشد. احتمالا برای مهرماه سال 90 آماده نمایش بشود.
* نزدیک شدن به ساخت آثار تاریخی به ویژه در شهرستان ها که امکانات کمتری دارند، به نظر دل و جرات بیشتری می طلبد. مخصوصا بازسازی لوکیش ها طراحی صحنه و ادبیات محاوره آن زمان...
- زمینه کارهای من به طور کلی کردستان است. راجع به تاریخ و فرهنگ و فولکلور کردستان کار می کنم. برای من این کارها سخت نیست. اگر امکانات و منابع مالی تامین بشود، کار چندان سختی نیست. اما طبیعتا نسبت به کارهای روزمره ، تولید و تهیه آن زمان بر است. می دانید که من قبلا »میر نوروزی« که یک کار فولکلوریک است، یا»ردپای شغال« را ساخته ام که مربوط به دوره »محمد رضا پهلوی« است و یا »ملا حسن حزین« را هم کار کرده ام که مربوط به 20 سال پیش است. با توجه به علاقه ،تحقیق و شناختی که نسبت به مسایل کردستان دارم؛ همیشه سوژه هایم در شرایط تاریخی و فرهنگی شکل می گیرد.
* در ساخت »آوای خاک« چقدر توانسته اید به فضای تاریخی آن زمان نزدیک شوید؟ هم در زمینه انتخاب زبان وهم طراحی لباس و صحنه.
- هر چه منابع مالی بهتر باشد، به شرایط تاریخی آن زمان بیشتر نزدیک می شویم؛ الان تقریبا »بینابینی« است؛ اما تلاش کرده ایم که باورپذیری در آن وجود داشته باشد.
*ظاهرا کار هم به سفارش صدا و سیمای در تهران انجام می شود.
- بله ، اما کار مصوب اداره کل سیمای استان است.اینکه کار در چه شبکه ای پخش می شود به تصمیم مسئولان بستگی دارد؛ اما در یکی از شبکه های سراسری پخش می شود.
* اشاره داشتید به مشکلات مالی. ممکن است موضوع را بیشتر باز کنید؟ در ادامه کار با چه مشکلاتی روبه رو شدید؟
- ما حدود اول مرداد کار پیش تولید را شروع کردیم تا به امروز که در مرحله تصویر برداری هستیم. این نوع کارها متاسفانه با ظرفیت مراکز استانی تطابق ندارد. به دلیل اینکه در تامین منابع مالی دچار مشکل می شوند و معمولا زیاد موفق نیستند. به هر جهت تولید این برنامه که بخشی از اهداف سازمان صدا و سیماست، منوط به این است که از نظر مالی و تخصصی سرمایه گذاری شود. اما متاسفانه چندان توجهی به این مسایل نمی شود. به عبارتی کار را سبک می بینند.
* به نظر می رسد تجربه عینی از این کار به دست بیاید. فکر می کنید ادامه این نوع کارها برای شما در کردستان چقدر امکان پذیر است؟
- برای خود من اصلا امکان ندارد. هیچ کاری را با این شرایط تحویل نمی گیرم.
* یعنی آخرین کار شماست؟
- دقیقا . امکان پذیر نیست.
* لوکیشن ها را چگونه بازسازی کردید؟‌فیلمبرداری در کجا ادامه پیدا می کند؟
- این لوکیشن ها در حد متعارف وخیلی معمولی انجام شده است. طراحی دکور را خودمان انجام داده ایم. ساخت و ساز این کارها توسط آقای »مجید حسینی«‌و چند نفر از همکارانمان مدیریت شد. آقای »انصاری« مجری طرح، بخشی از کارها را بر عهده داشتند. یک تیم چهار پنج نفره بودیم. فیلمبرداری در جاهای دیگر هم انجام خواهد شد. لوکیشن هایی به نام »دارالحکومه «داریم. بخشی از رویدادها و بازی شخصیتها در تهران صورت می گیرد. بخشی از بازار سنندج را در فیلم داریم که تزیینات آن توسط آقای »ملایی« انجام شده است. به طور کلی می توانم بگویم خودمان روی کار تمرکز پیدا کردیم. نکته ای که می خواستم به آن اشاره کنم، این است که ادامه آثاری که توقف یک یا چند ساله دارند، طاقت فرسا و مشکل و تراژیک است. این موضوع به توجه مسئولین سازمان بر می گردد. آنها تصمیم گیرنده هستند. باید شناخت داشته باشند که آیا می توانند چنین پروژه ای را انجام بدهند یا اینکه به قول معروف بدون شناخت وتحقیق و مطالعه و اینکه بدانند که زمینه کار وتوزیع و توسعه آن به چه صورت است ،‌اقدام می کنند. سریال ما هم دچار این توقف شد. خوشبختانه سازمان صدا و سیما بعد ا زمدتهای طولانی متوجه شد که این کار باید ادامه پیدا کند. مدیریت جدید صدا و سیمای کردستان هم قول مساعد داده که این سریال به نحو احسن تمام شود .خارج از مسئله پشتیبانی صدا و سیما، حضور هنرمندان جدیدو قبلی این کار باعث شده که سریال احیا شود.
مسئولین فرهنگی [ وقت]استان هم علی رغم اینکه از توقف این سریال شناخت داشتند، هیچ اقدامی در جهت راه اندازی دوباره کار نکردند. جای سئوال است که آیا نیاز است که به تاریخ مردم کردستان مراجعه کنیم یا نه؟‌آیا بخشهای درخشان زندگی مردم که در مقاطع مختلف تاریخی در راستای همگرایی با مردم ایران مبارزه کرده اند، نیاز به سرمایه گذاری دارد یا نه؟ متاسفانه ما در حال تعلیق هستیم و نمی دانیم که از این کارها حمایت می شود یا نه. نمی دانم این مسایل را چاپ می کند یا نه، اما من مطلقا این گونه پروژه ها را نمی سازم . مگر اینکه واقعا منابع مالی آن صددرصد تامین شود، نه اینکه بگویند شما بروید ما تامین می کنیم.
* کار شما از نظر تاریخی چقد ربه زمان »سنجر خان نرانی«‌مرتبط است؟
- چندان ارتباطی با سریال ما ندارد. از نظر زمانی نزدیک است اما آن رویداد، داستانی دیگر است. اشاره خیلی کوتاه ومختصر به آن می شود. سریال ما مربوط به هسته مقاومت طبقه جدید مثل مردم عادی کوچه و بازار، طلبه ، روحانی، کتابفروشی، معلم و .... است.متاسفانه درعرصه تاریخ نگاری - حداقل 10 سال پیش- به این طبقه توجه نشده است. اما الان محققین وتاریخ نگارانی پیدا شده و این لایه های پنهان تاریخی را کشف کرده اند و مشخص است که چه افرادی بوده اند و چه کارهایی انجام داده اند. سریال ما هم از نظر انعکاس شرایط اجتماعی تابع این شرایط است. عده ای طرفدار روسا و عده ای طرفدار آلمان بوده اند. عده ای هم با عثمانی ها آمد و شد داشته اند. اما آنچه که مهم است این است که مردم کوچه و بازار در سرنوشت آن زمان تعیین کننده بوده اند.

منبع:هفته نامه سیروان شماره۶٢١ تاریخ ٢۶ دیماه ٨٩

http://www.sirwanweekly.com/Default.aspx?TabId=58&nid=14988

[ ۱۳۸٩/۱۱/۳ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]

چهار نسل تلاش برای حفظ نازک کاری در کردستان در دیدار با استاد عبدالحمید نعمتیان

فیض اله پیری: ‌استاد »عبدالحمید نعمتیان« از نسل سوم و در زمره چیره دست ترین نازک کاران ایران است که براساس اسناد و روایات تاریخی پدربزرگ او این هنر را در شهر سنندج بنیاد نهاد واینک چنان توسعه یافته که نه فقط فرزندان و خاندان »نعمتیان« که در هر کوی و بزرن، می توان نشانی و مکانی یافت که در آن با نازک کاری چوب به هنر کیمیا می شود .
سنندج بی گمان مرکز نازک کاری ایران زمین است؛ هنری که می توان نمونه آن را در ارومیه و مشابه آن در شهر شمالی رشت با تفاوت بسیار یافت.
نازک کاری اگر چه امروز بعضا به تهیه وسایل مشخص از جمله تخته نرد و شطرنج محدود شده ،‌اما در گذشته بسیاری از ابزار زندگی چون سینی، کاسه، قاشق و بشقاب، زیور آلات زنانه، رومیزی و کیف زنانه با هنر نازک کاری در سنندج تهیه می شد.
امروز به واسطه گستردگی و رقابت، سرنوشت این هنر به لحاظ کیفی به مخاطره افتاده و آن گونه استاد نعمتیان برای سیروان بازگو می کند، در میان نسل جدید، عشق و علاقه به این هنر چون گذشتگان وجود ندارد و به علت بیکاری،‌افرادی که حداقل آموزشی را دیده اند، مغازه ای باب کرده و تولیداتی به بازار عرضه می کنند که صیقل یافتگی و زیبایی آثار گذشتگان را ندارد.
ریشه ترویج هنر نازک کاری در سنندج را نیز باید در خاندان نعمتیان جستجو کرد. چنانکه عبدالحمید نعمتیان می گوید:‌هنوز که» سنه دژ« رنگ و بوی شهر به خود نگرفته و »سنندج« نشده بود و کسی شناسه ای به نام »شناسنامه« نداشت، »فیض اله« نامی سه فرزند به نامهای »نعمت اله«، »رحمت اله« و »اسماعیل« را در روزگار صمیمی و ساده این دیار پرورش می داد. نعمت اله که به واسطه نام او فرزندان و نوادگانش »نعمتیان«‌ نام گرفتند و در سال 1304 به نام هویت نامی او، شناسنامه گرفتند؛ در نازک کاری ذوق هنرمندانه واستعداد شگرف داشت. پیش از احداث خیابانها در سنندج در سال 1311 در »راستا بازار صارم نظام« کار می کرد و به این هنر مشغول بود. اگر چه اسماعیل دیگر برادرش نیز در نازک کاری شهرتی در خور یافت، اما استاد نعمت اله هنرمندی دیگر بود و سرچشمه جوشان هنر نازک کاری.
نقل است که دو سال پیش از جنگ جهانی اول و لابد در سال 1280 شمسی یا 1912 میلادی (99 سال پیش) دار فانی را وداع گفته است. کهنسالان سنندج که امروز در کارگاه استاد نعمتیان، هم سخن او هستند،‌این را یادآوری می کنند و عبدالحمید نعمتیان نوه استاد نعمت اله آن را تایید می کند. اسماعیل دیگر برادر استاد نعمت اله در سال 1327 فوت می کند و این گونه ادامه هنر نازک کاری در خانواده نعمتیان از »نعمت اله« به »مجید« فرزندش منتقل شد. اما فرزندان اسماعیل آن را دنبال نکردند. مجید تنها فرزند ذکور استاد نعمت اله و پدر عبدالحمید و حسین نعمتیان است که در نازک کاری نیز دست کمی از پدرش نداشت. هنرمندی نیک نام و نام آوازه که شکوه هنر و شهره آثار او چون پدر و پسرش فراتر از مرزهای ایران رفته است. از استاد نعمت اله یک قلمدان تاریخی تقریبا مربوط به 108 سال پیش( 1326 قمری) و از ‌استاد مجید نیز یک اثر به سال 1310 شمسی به یادگار مانده است. . .


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ فیض اله پیری ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب