قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳٩٠/٩/٢۸

روزهای افسر قلم به دوش

گزارش دیدار با ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم پیشکسوت

 

فیض اله پیری:هنگامی برای دیداری کوتاه ، میعاد با ابراهیم یونسی نویسنده و مترجم پیشکسوت درعصری سرد و خشن زمستانی تحقق یافت و خود را در میان کوچه  پس کوچه های عباس آباد تهران یافتم ، همه لحظات نخستین دیدارم درهفت سال پیش با این افسر قلم به دوش در ذهنم تکرار شد؛ آنجا که ابراهیم یونسی در طبقه سوم آپارتمانی در مقابلم ظاهر شد و در آنی« زمستان بی بهار» ش را برای سومین بار کردم. دانه های درشت و کشیده باران از آسمان خشمگین فرود می آمد، شلاق گون بر دیوار و شیشه پنجره سیلی می نواخت و پیری دنیا دیده با سخنانش مرا به دنیایی دیگر می برد. اما واقعیت دیدار اخیر نه آن گونه بود که انتظار داشتم. در باز شد و خبری از یونسی نبود. پیرمرد نیم خفته و نیم هشیار در رختخواب غنوده بود. چهره ای تکیده و نسبتا رنگ پریده در بستر و گویی  شکفته از دیدار همولایتی هایش. از رختخواب بلند می شود و همسرش را چون پروانه ای در کنار خود می بینید و سه نفر خیره به خود که به عیادتش آمده اند و احوالش را می پرسند: من ، دکتر جلال جلالی زاده  نماینده پیشین کردستان در  مجلس ششم و سامان عباسی، عکاس باشی مترصد با صدای شصتی دوربینش.

یونسی از وضعیت هنر در کردستان می پرسد: موزه کردستان را کجا ساخته اند؟ اوضاع فرهنگ و هنر چگونه است؟ سپس سراغ استادان « عبدالحمید نعمتیان» نازک کار نامی و دوست قدیمی  و « محی الدین حق شناس» شاعر مردم شناس  سنندجی را می گیرد که چون اند؟( به من بگوئید احوال گل به بلبل داستان سرا را )

گذشته های دور، بلکه برخی رویدادهای دیروزین را نیز به خاطر نمی آورد؛ نه دیدارهای گذشته، نه گفتگوهایی که با او داشتم و نه آخرین کتابی که ترجمه کرده است. با این حال هنوز کنجکاو و نسبتا هشیار؛ چنانکه گاهی گفتگوهای دو گانه اطرافیان را به پرسش می گرفت. عکس قاب گرفته مجسمه  یونسی را که استاد « هادی ضیاءالدینی» نقاش و مجسمه ساز سنندجی در قالب پروژه مشاهیر کرد ساخته، به او هدیه می کنیم. شوق سپاس در چهره اش نمایان و همانجا با استاد مجسمه ساز تماس تلفنی حاصل می شود و یونسی متشکر از استاد مجسمه ساز:« خیلی متشکرم. خیلی ممنون. دست شما درد نکند. . . »

 

پرسشهای ما از امروز و دیروز - با احتیاط - ادامه پیدا می کند، مبادا که خسته  شده باشد. از خاطرات و واقعیتهای زندگی ، سوارکاری را دوست دارد:« بهترین سوارکار ارتش بودم، اما بعد از قطع یکی از پاهایم ادامه ندادم . . . ». جلالی زاده شعری کردی برایش می خواند و یونسی متعاقب می گوید:« این شعر "حاجی قادر کویی" است». بحث را پی می گیرد و ناراحت می شود که چرا « بعد از 70 سال هنوز دیوان کامل "شیخ رضا طالبانی" چاپ نشده است»؟!

یونسی دیگر در اتاق کارش نیست و قلم و کاغذ را تعطیل کرده، کتابخانه و قلم را با عکسهایی از نویسندگان بزرگ چون "محمود دولت آبادی" و " احمد محمد" و اقربای نسبی تنها گذاشته و رها کرده ؛ اتاقی که روزگاری یونسی در آن میزبان بزرگان ادب دوست و سیاستمدارانی از نماینده مجلس گرفته تا رئیس جمهوربوده است.  

 

یونسی را در تهران معمولا با نام مترجم و (نگاه شمال – جنوبی) "قصه نویس بومی "می شناسند. در کردستان  او را نخستین استاندار کردستان و نویسنده ای که از کردها نوشته است می شناسند و شهرتش نزد سیاسیون بیشتر به خاطر فعالیتهای اجرایی در سمت استاندار کردستان و نیز فعالیت در قبل از انقلاب است. اما یونسی ترکیبی از همه اینهاست؛ نویسنده، مترجم، منتقد و خاص منتقد رفتار سیاسی رهبران کرد و البته دکترای اقتصاد در سوربون فرانسه. به سال 1305 در شهرمرزی بانه تولد یافت و سال 24 وارد دانشکده افسری شد. یونسی در جریان شکست کودتا علیه رژیم شاه حکم اعدام،اما به خاطر داشتن یک پا، درجه ای تخفیف گرفت و به او زندان ابد دادند و سرانجام بعد از 7-8 سال آزاد شد و نویسندگی را جدی تر پی گرفت. یونسی 85 ساله بیش از 80 اثر در زمینه  رمان( که عمدتا موضوع کردستان دارند)، ترجمه رمان، تاریخ، تئوری داستان وادبیات قاره ها منتشر کرده و بیشتر عقاید خود را در رمانها و مقدمه ترجمه هایش بیان کرده است. از ترجمه های او می توان به رمانهای« جود گمنام» ، « تس دور برویل» و« به دور از مردم شوریده» ( از آثار تامس هاردی) ، « آرزوهای بزرگ» (چارلز دیکنز)، « تاریخ معاصر کردها» ( مک داوال) و « اسپارتاکوس» اشاره کرد. « زمستان بی بهار»( بیوگرافی نویسنده)، « دعا برای آرمن» ، « دلداده ها» و رمان مشهور وبس تأثیرگذار و دردناک « مادرم دوباره گریست» از جمله داستانهایی است که از قلم او تراوش کرده اند. یونسی  موفقیت خود را مدیون همسر مهربان خود می داند که به گفته خودش بار آثار او را  خوانده و نقد کرده است:« .. والله».

 

 عجمیان، بیشتر از بومیان، این نویسنده و مترجم پیر را می  شناسند و تکریم کرده اند. گرچه همواره از دست ممیزی می نالیده و برهمین اساس دیدار اخیر مسئولان وزارت ارشاد نیز اندکی برایش سوال برانگیز است ، اما متواضعانه و به دور از جنجال و هیاهو« در نیستی کوفت تا هست شد».

تکریم یونسی، امروز ضروری و فردا خیلی دیر است. نصب مجسمه این نویسنده شهیر در کردستان- بلکه تهران- ، برگزاری جایزه ادبی از جمله جشنواره داستان نویسی مشهور زادگاهش ونامیدن اماکن عمومی به نام او کمترین حق این خادم ملک و میهن است.

 

 در زادگاه یونسی نه برنامه ای به یاد او برپا شده  و نه  جا و مکانی به نام اوست. او بیمار و برای بازیابی سلامتی اش به شدت نیازمند دمیدن دو باره روح زندگی زادگاه و آب و هوای  بانه در کالبدش است. بی مناسبت نبود در خلال گفتگوها، همسر یونسی، لبخند نویسنده پیر را تشدید کرد وگفت: « یونسی! همشهریهایت را دیدی، شارژ شدی»! دعا برای ابراهیم، نیاز امروز نویسنده« دعا برای آرمن» است، بویژه وقتی مطمئن سوی در جریان دیدار ما، یونسی  علیرغم چند بار قلم به دست گرفتن، حتی نتوانست کتابی را برای یکی اقربای نسبی امضا کند. این است روزگار حزین نویسنده و مترجم بی ادعا.

 

منبع: روزنامه روزگار / شماره 1600/ تاریخ 11/10/1390

 

خطوط برجسته در گزارش روزنامه حذف شده است

 

 ....................................................................................................

روزنوشت ضمیمه:عصر روزجمعه بالاخره رفتم ابراهیم یونسی را دیدم، به اتفاق آقای دکتر جلالی‌زاده و یکی از دوستان عکاس؛ به سختی اجازه دادند، چون بیمار بود و نا خوش احوال. از روزهایش پرسیدم. خیلی مسائل از جمله دیدارهای گذشته و آخرین کتابی را ترجمه کرده بود به یاد نمی آورد. گفتم چه عجب وزارت ارشاد یاد شما افتاده و به دیدنتان آمده اند؟! برای خودش هم سوال بود.

همه بدانند که او به آب و هوای طبیعت بانه شهر زادگاهش در کردستان نیاز دارد، اما او حتی به این مسئله هم محتاط است یونسی حرفهای زیادی برا گفتن دارد و هنوز در کتابهایش «اندوه دل نگفته است الا یک از هزاران». امیدوارم کسی پیدا شود و او را به بانه بیاورد. همسرش چون شمع اطراف او بود. دست آخر هم کاک آزاد پسرش و عروسش آمدند.

کاک هادی ضیاءالدینی مجسمه‌اش را ساخته و عکس او را به یونسی دادیم. خیلی خوشحال شد. همانجا با استاد مجسمه ساز تماس تلفنی حاصل شد و یونسی از کاک هادی تشکر کرد. همسرش می گفت: یونسی همشهریهایت را دیدی شار‍ژ شدی! همینطور بود. کمی شکفت!.

دوکتاب به من دادند که به عموزاده یونسی بدهم اما او حتی نوتوانست آنها را امضا کند. این است حال و روز نویسنده و مترجم شهیر ایران.

بارها به دانشگاه کردستان و دیگران دولتی و مردمی برای برگزاری مراسمی پیشنهاد کردم اما هنوز عملیاتی نشده است. تکریم یونسی امروز لازم و فردا خیلی دیر است!

فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :