قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳٩٠/۳/۳۱

 دیدار با محی الدین حق شناس خالق منظومه شاره که م سنه

آن هنرمند که تک درخت گردوی کوه آبیدر(‌تاقه دار) را با هزار آه وافسوس یادمی کند و نفرین می فرستد بر آن کس که آن را سوزاند، آن هنرمند که از « پل رحیم» و پل «چقلی چقان»‌و چاه«شله قیر» ‌سخن می گوید و از احوال آ« سید» ها پرسش فراوان دارد، آن مرد که «کانی سیده» ‌و نانواخانه « میمی مریم » ‌و « قوتاوخانه ( مدرسه) ملاحسن» را هنوز به یاد دارد و «عبه خادم» را می شناسد و «شب نشینی» ‌و نقالان قهوه خانه های شهر و چهره های آن پاتوق ها را به یاد دارد،‌اینک در کنار من نشسته است؛ سهل و ممتنع، هم بذله گو و هم کم سخن، و گاهی مات و فرورفته در سکوت و نگاهی به دور دستهای دور، گذشته های خاطره آفرین و نوستالژی از دست رفته. او کنار من نشسته است و من با پرسشهای فراوان که امکان طرح همه آنها نیست، در سکوتش فرو می روم تا شاید سخنی بگوید،‌کلمه ای تاریخ ساز.« خامش منشین خدارا... از عشق چیزی بگو».....


کنار پنجره بنشسته ام به خانه خویش

دیدار با محی الدین حق شناس خالق منظومه شاره که م سنه

 فیض اله پیری:آن پیرمرد مردم شناس و آن شاعر شیرین سخن وتاریخ نگار که فرهنگ و عادات مردمان دیار خویش را به نظم درآورده و آوازه منظومه اش جغرافیای سرزمینی و مردمی کردان را درنوردیده، اینک کنج عزلت پیشه کرده و به دور از هیاهوی مردمان شهر، کهن سالی را در خلوت می گذراند و گاهی از پنجره خانه اش »شهر شاعرانه« و خاطره آمیز و البته حسرت آفرین و دردآلود خویش را می نگرد؛ با مرور هزاران خاطره از معماری و طبیعت و فرهنگ مردمانش که در گذر زمان رنگ باخته است.

انتشار منظومه «شاره که م سنه»( شهر من سنندج) برای استاد «محی الدین حق شناس» کافی بود تا شهره شیرین کاری اش از شهر سنندج فراتر رود و اثر تحسین برانگیز تصویرکردن مقطعی از تاریخ معاصر این شهر ، مرزها را نیز در نوردد.

اینک  اما، آن محیّ فرهنگ دیار اردلان و آن حق شناس دارالایاله کردستان روزگار سخت و کسالت ناشی از کهن سالی را در سرانه پیری به کنج خانه هزار خاطره اش می فرستد.

همین شرایط است که اجازه نمی دهد هرکس به خلوت بیمار و چینی نازک تنهایی اش راه پیدا کند و خانواده او، عذر ارادتمندانش را می طلبند که استاد نمی تواند با کسی هم صحبت شود؛ درخواست دیدار - هرچند کوتاه - ما نیز تابع همین قاعده و شرایط بود.

سال 83 که میراث فرهنگی کردستان در آیینی ویژه، خالق »شاره که م سنه« را ارج نهاد، فرصتی دست داد تا از نزدیک جملاتی هرچند کوتاه برای گزارش آن حق شناسی از زبان حق شناس بشنویم و چنین شد که همراه تصویری از او در صفحه اول سیروان نقش بست. سالها به سرآمد و هرازچند گاهی سوژه حق شناس چون خوره به جان افتاده بود و رها نمی کرد؛ گزارش حیات او به مردمان و ارادتمندانش آن گونه که به تاریخ ادای دین شده باشد و در حق حق شناس، حق شناسی.

با این ذهنیت که مبادا چون دیگر سرمایه های فرهنگ و تاریخ این دیار که هزاران سینه سخن با خود به زیر خاک بردند؛روزگار نیز با او چنین کند – که مرگ حق است.

باری چون در سالهای، تریبون به دست اغیار افتاد و اهل فرهنگ به بوته فراموشی سپرده شدند و حق شناس نیز چون دیگران شرایطی مشابه پیدا کرد و از سویی غم نان، فرهنگ مگاران را می آزرد، مجالی برای قدرشناسی از حق شناسان پیش نیامد و کسی هم نمی پرسید« حق شناسان را چه شد»؟؛ مگر گذر نوباوگان مطبوعات در سایه «سوارگان» و ورود ناحق آنها به دنیای« حق شناس» و سوژه هایی از این دست و یا دیدار اقربای نسبی این قلم از باب حق شناسی از خادمان ذائقه شناس بوم نگاری چون حق شناس که از دل مردمان سخن می گویند.

یک سالی بود هرازگاهی دوستی و یا شهروندی خبری می آورد که خالق « شاره که م سنه» در بستر بیماری است و ضرورت دارد روزگار او را به مردم گزارش کنید.

این تلنگرها همان و زنده شدن آن حس کنجکاوی و پرسش ذهن از استاد حق شناس همان.

برای درخواست گفتگویی با منزل استاد حق شناس تماس گرفتم و بعد از احوالپرسی، جواب خودم را گرفتم: « نه »!

من اصرار و از آن سوی خط انکار که «مقدور نیست». سماجتم همسر استاد حق شناس را به این راضی کرد که هفته ای دیگر تماس بگیرم و اگر احوالش مساعد بود. شاید بتوان او را برای چند دقیقه ای دید.

دل خوش به این امید هفته ها سپری شد و دوباره از همان در وارد مذاکره شدم که بلکه رخصتی یابم به محضر استاد شرفیاب شوم. این بار اما صریح تر از قبل پاسخ گرفتم؛ به تاکید که «اصلا امکان ندارد».  باز گفتم:

- فقط برای چند دقیقه.

- شرمنده ام. اذیت می شود.

- اصرار من را جسارت تلقی نفرمایید. آقای حق شناس ارادتمندان زیادی دارند. اجازه بفرمایید فقط ایشان را زیارت کنیم. عکس هم نمی گیریم. مصاحبه هم نمی کنیم. فقط برای دقایقی.

- نمی شود . حالشان مساعد نیست. خودشان می گویند وقتی خوب نمی شنوم، چه حرفی برای دیگران دارم...

ناامیدتر از گذشته و حسرت به دل از درخواست قبلی، دست خالی ماندم و آه کشان. کور سوی امید را برای انجام این گفتگو در دل می کاشتم؛ امیدی که ریشه در سماجت داشت و بس.

باری، گذر ما به خانه استاد «عبدالحمید حیرت سجادی» نویسنده و پژوهشگر کرد در سنندج افتاد؛ آن هم چه افتادنی!

 حیرت سجادی هم به فعالیت در سکوت اعتقاد داشت و از مصاحبه پرهیز می کرد. با تایید استاد «عبدالحمید نعمتیان» نازک کار نازک خیال سنندجی - در مصاحبتی با حیرت سجادی- کار و هدف ما به تایید تاریخ نگار و پژوهشگر همشهری اش رسید و لابد همان بود که رغبت او برای گفتگوی مطبوعاتی با ما را سرعت بخشید که در نهایت در دو بخش در هفته نامه سیروان منتشر شد. اما نکته ظریف اینجاست که حیرت سجادی در جایی از مصاحبه و آنگاه که صحبت از کیستی خود می کند، از استاد محی الدین حق شناس نام می برد و اینکه همسر او خواهر حق شناس است! همین یادآوری ما را به آن ماجرای قدیمی سوق داد و از حیرت سجادی خواستیم تا ما را به خانه شاعر شهر ببرد؛آن حق شناس مردم شناس که آوازه دکلمه اشعارش، شهرتی  بس ارجمند و مقامی  درخور برای او و بلکه شهر و دیارش به ارمغان آورده است. داماد اما از طریق همسرش چند بار موضوع علاقه مندی ما را برای دیدار به خانه دوست برد و هر بار چون گذشته پاسخ آمد: «امکان ندارد»!

- دستم به دامانت استاد، مگر شما کاری کنید.

- ظاهرا دوست ندارد کسی را ببیند.

ایامی چند گذشت و سماجتی شگفت و میلی غریبانه ما را به گفتگو و دست کم دیداری هرچند کوتاه با حق شناس وادار می کرد؛ چنانکه گویی از در بیرونمان کرده و قصد ورود از از پنجره داریم!

 سراغی دیگر از حیرت سجادی گرفتم و گفتم: پیام برسان:« صرفا چند دقیقه آن هم در معیت شما». استاد شیرین سخن و خوش گفتار، حرف کال جوانی ما را به نیک رفتاری و ادب کهن سالی پاسخ داد: «باز هم تلاش می کنم...»

عصر سه شنبه(17 خرداد) هفته پیش بود که زنگ تلفن به صدا درآمد و استاد حیرت سجادی بعد از سلام و احوالپرسی و اینکه چندمین بار است که تماس می گیرد، خبر خوش را اعلام کرد: «امروز ساعت هفت عصر (20 دقیقه دیگر) می توانی در حد پنج دقیقه آقای حق شناس را ببینی. در آنجا منتظرت هستم. مژدگانی می ستاند، اگر می طلبید.

می دانستم مصاحبه ای درکار نیست؛ مگر مصاحبتی و احوالپرسی کوتاه. خیلی زود قلم و کاغذ آماده کردم و بدون ضبط صوت ، دوربین به دست راهی کوچه بهار خیابان آبیدر شدم. در مسیر راه، گذشته ی استاد حق شناس و روایت شاعرانه اش و هرآنچه که مربوط به او در ذهن بود را مرور کردم؛ همچنانکه دیدار قبلی سه سال پیش با او را"؛" و اینکه گفته بود: « من به بلندی علاقه دارم و برخلاف دیگران خانه ام را در بلندی ساخته ام» .روایت آن سال او، نقل خاطره سالها پیش بود که خیابان آبیدر به این شلوغی امروز نبود.

روز «است و خانه او انتهای کوچه» بهار؛ «چه کوچه ای که رد شدن از آن خطر[- نه ،خاطره-] دارد» (1)

از پله های انتهای کوچه بالا می روم و حیاط خانه حق شناس را به ذهن می آورم که چقدر گل داشت و لابد هنوز دارد. در باز می شود و خبری از آن گلستان –آن گونه که بود- نیست. همین پرسش اول را در ذهن ایجاد می کند.

پیرمرد همین جاست؛ طبقه دوم خانه ای در یکی از بلندی های شهر هزار تپه سنندج؛ آن گونه که بر «شهر شاعرانه» خویش مسلط است و می تواند رفت و آمد مردمان و نمای هزار داستان خانه هایش را بنگرد و کتاب عمر را در آن ورق بزند و به یاد آورد «بانگ کودکانه خویش» و از زمانه پرسش کند چرا «اسیر قفس» را «اسیر زمانه خویش» کرده است؟ اریکه کرده بر صندلی در اتاقی آراسته به تصاویر خاطره انگیز دیروز و امروز و قابهایی که بعضاً به همت ارادتمندانش اشعار او را در آغوش کشیده اند. همین اتاق و پنجره مقدس آن است که می تواند حق شناس را به بازشناسی گذشته سوق دهد و او را بر فراز شهر شاعرانه اش پرواز دهد. نمی تواند بلند شود. چهره اش هزار خلسه غریبانه و خاطره - وبلکه افسانه- با خود دارد. نگاه مهربانش به خنده ای می شکفد و حکایت دور و درازی در چهره عاشقش نمایان می شود. سلام و احوالپرسی رد و بدل می شود اما می گوید که تنها یک گوش او با سمعک شنوایی دارد. از این رو باید چنان کلمات را با صدای بلند ادا کنی که فراتر از عرف گفتگو. استاد حیرت سجادی هم همین جاست و می گوید اجازه عکس را هم برایم گرفته است. از مقدمات می گذریم و چرایی ورود حق شناس به عرصه ادبیات کردی به میان می آید. پیشتر استاد حیرت سجادی از شاهکارهای شعر فارسی حق شناس سخن گفته بود و اینکه بعد از انقلاب به ادبیات کردی روی آورده است؛ اگرچه گاهی هنوز هم ذوق شیرین سخنی پارسی او هم در قالب غزلیاتی رخ نماید. حق شناس اما گله مندی مرحوم «ماموستا هه ژار» مرد صاحب سخن و نیک نام کرد را باز می گوید که چرا برخی شعرای کردستان ادبیات کردی در آثارشان نیست و یا کم رنگ است؟؛ امثال «گلشن کردستانی». چرا وقتی به آثار شعرای کرد نیازمند است، کاری در خور انجام نمی شود؟

این پرسشها و چراهایی دیگر از این دست موجب می شود که حق شناس به رسم حق شناسی از فرهنگ و مردمان دیارش، ادبیات کردی را به صورت جدی دنبال کند. چنین است که ذوق ادیبانه و همت کردانه اش در هنر سفر به زبان مادری جاری می شود و حداقل نتیجه اش منظومه ماندگار « شاره که م سنه» که شهره آفاق گشته و همه به آن افتخار می کنند. همو که در قالب 600 بیت مثنوی به لهجه ‌کردی اردلانی تلاش کرده تا آداب و سنن، شادی و شیون و ‌باورها ، خاطرات،‌چهره ها، گذشته فرهنگ و تاریخ، طبیعت سنندج و میراث معنوی هم دیاری و دیارش را به صورت اثری ماندگار برای نسل آینده به یادگار بگذارد ؛او که در « شاره که م سنه» از نامها و سنن سنندج و تفرجگاههای آبیدر سربلند سخن می گوید که جملگی از بین رفتند، نگران است روزی نسل جدید این نامها و رویدادها را به شهر سنندج متعلق ندانند؛ واکنشی که با حسرت تام و تمام شاعر روبه رو می شود؛ به ویژه وقتی می بیند همه این واقعیات در زیر سنگ و آجر و آهن مدفون شود. او در این اثر جاودانه از سنندج شهر«هه ڵۆخان» و «مستوره اردلان» و دیگر شیرزنان و مردان بزرگ و «منزل اجدادی»‌ و «سرگذشت شهر من و شما» سخن می گوید و خود را « دست پرورده آب و هوای آبیدر» معرفی می کند و باز آفرینی و یادآوری آن خاطرات برایش « گریه آور» است. هم اوکه در ستایش «خضرزنده» و «خضرالیاس» و «کانی آرایش» ‌و «کانی شفا» روایت ها دارد و گلهای زرد و سرخ شهر را به هنر شعر آراسته و «لاله و زنبق» و «دره اسبها» و «کانی چرمگ» و «ماماتکه‌« را در خاطره منظومه خویش ثبت تاریخی کرده ؛ اینک‌ از نبود صدای «قاسپه»ی کبک در حسرت مانده و«آسیابان» را دوباره به خاطره مردمان شهر می برد، آن گونه که «سرو چهره او از آرد سفید گشته است».

آن مردکه باغهای شهر و آثار تاریخی و «بان یه خه چاڵ» و «به فره یه خه چاڵ» زادگاهش را با نوستالژی از دست رفته اشان روایت کرده،‌آن مرد که چون باران بر تاریخ و هنر سرزمینش بارید و فرهنگ و شعر و «دکلمه» را طراوتی تازه بخشید و«بیشه چناران» آبیدر و «باغ وکیل» و «باغ ژاله» و «کپرسید عبدالله» و »میرزا عبدالحسن» و «سید وسواسی»‌و «فتالی بگ» و «تپه روسی» و «تپه قجر» و «گونج فاطمه خانم» و «کلاه فرنگی و گچبری امیریه» و«گلستان ظفریه» ‌را بازآفرینی می کند، اینک «شهر شاعرانه خویش» را از پنجره خانه اش با مرور این خاطرات می نگرد، ‌آنکه«عمارت امانیه» را - آن گونه که بود - وصف می کند و به جاست که بپرسد چه می دانی که امانیه چیست؟

جوان دیروز که در منظومه اش، سراغ «فرهاد و شیرین»‌و «مه م و زین» - این اسطوره های منظومه های عاشقانه کردها - را عمارت خسروآباد را می گیرد،‌ نگران است که روزی برای نسل جوان جای پرسش باشد که آیا « پل یاور» و «کانی گرگ علی» به سنندج تعلق داشته است؟! آن هنرمند که تک درخت گردوی کوه آبیدر(‌تاقه دار) را با هزار آه وافسوس یادمی کند و نفرین می فرستد بر آن کس که آن را سوزاند، آن هنرمند که از « پل رحیم» و پل «چقلی چقان»‌و چاه«شله قیر» ‌سخن می گوید و از احوال آ« سید» ها پرسش فراوان دارد، آن مرد که «کانی سیده» ‌و نانواخانه « میمی مریم » ‌و « قوتاوخانه ( مدرسه) ملاحسن» را هنوز به یاد دارد و «عبه خادم» را می شناسد و «شب نشینی» ‌و نقالان قهوه خانه های شهر و چهره های آن پاتوق ها را به یاد دارد،‌اینک در کنار من نشسته است؛ سهل و ممتنع، هم بذله گو و هم کم سخن، و گاهی مات و فرورفته در سکوت و نگاهی به دور دستهای دور، گذشته های خاطره آفرین و نوستالژی از دست رفته. او کنار من نشسته است و من با پرسشهای فراوان که امکان طرح همه آنها نیست، در سکوتش فرو می روم تا شاید سخنی بگوید،‌کلمه ای تاریخ ساز.« خامش منشین خدارا... از عشق چیزی بگو»(2)

 سرآغاز از چگونگی و چرایی ورود به ادبیات کردی سخن می گوید و خاطرات گذشته را ناتمام روایت می کند و اینکه سال 1324 وقتی به بهانه ورود به دانشسرا به کرمانشاه رفته،‌برادرزن «یحیی خان صادق وزیری» ‌که رییس وقت فرهنگ بوده،‌ رییس کارگزینی را سفارش می کند که مبادا او ودوستانش را به نقاط غریب بفرستند؛ اما از سر شور جوانی در ایام حضور سه ساله اش در کرمانشاه،‌ به شهرهای اطراف نیز سفر کرد و از جمله بارها به قصر شیرین رفت و یک بیت شعر از آن دوران را هنوز در خاطره به یادگار دارد:‌ »له قه سره و هاتم لیمو بار مه/ لیمو شیرینمه ئه رای یارمه« (‌از قصر شیرین آمده ام و بار لیمو دارم/ لیمو شیرین است و برای یار آورده ام). سالها در فرهنگ خدمت کرد و اینک نیزدر خدمت فرهنگ است. می گوید: ‌چشمهایش ضعیف شده و به کمک سمعک تنها یکی از گوشهایش می شنود. این مشکل شنوایی، اما ریشه در یک رویداد نامیمون دارد که روایت آن برای حق شناس دردناک است. آن سرهنگ ارتش که در زندان «قزل قلعه» به صورت او نواخت،‌هنوز آثاردستش برجاست و بنابه روایت حق شناس، گوشش همان وقت آسیب دید. وقتی این خاطره را روایت می کند، ارتباط ضعف شنوایی خود را به آن حادثه نسبت می دهد. این جا که می رسد دختر بزرگ حق شناس داستان را کامل تر می کند: «قبل از انقلاب پدرش زندانی سیاسی بوده است». حق شناس تا قبل از انقلاب شعر فارسی می گفت و چنانکه خود بازگو می کند،‌مطبوعات تهران،‌ همدان، کرمانشاه، قزوین آثار او را منتشر می کرده اند. «شاره که م سنه» نیز- اگر چه به زبان کردی، اما - یادگار سال 49 است که تصاویر شعری از سنندج تا این دوران را در متن خود نهفته دارد.

خالق «شاره که م سنه» که امروز در سلک هنر پیشه گان مردم شناس درآمده، ‌روزگاری نه چندان دور کوهنوردی فعال بود،‌ورزشی - بلکه عادتی- که به واسطه آبیدر در میان ساکنان سنه دژ رایج بوده و امروز حق شناس می گوید: مفتخر است که «حمید دهقان» از همین دیار قله اورست را فتح کرده است.

حق شناس شاعر و معلم نیز که عشق طبیعت کردستان و آبیدر راست قامت را از رسومات دیارش به ارث برده و خار و گل و سنگ کلوخ و شاخه و قله های آبیدر را به خوبی می شناسد و هر کدام را با خاطره و سخنی در سینه ثبت کرده ، طبیعت گردی ماهر بوده و در جریان یکی از صعودهایش به  آبیدر پایش آسیب می بیند و خلق «شاره که م سنه» کلید می خورد و ‌به قول شاعر در مدت شش هفته به پایان می رسد. این داستان به سال 1349 بر می گردد و حق شناس که بواسطه شکستگی پا از چشمه سارها و مرغزارها و کوه و قله دور می ماند،‌ تصمیم می گیرد تصاویر ذهنی خود را از این طبیعت و فرهنگ به خانه بیاورد و آن گونه که برای سیروان بازگو می کند، همانجا این بیت شعر را می گوید:

من این شکستن پارا کنم بهانه خویش

بدین بهانه آرمت به خانه خویش

ابیاتی از این دست از تراوش قلم هنرمندان شهر به قاب رفته و در خانه حق شناس اویزان است. بیت شعری دیگربه زبان کردی را، نوه دختری او به یادگار ثبت شده است.

در خانه او تقدیر نامه ها و یادنامه هایی نیز نگاه آدمی را به خود فرا می خواند، به همراه تصاویر دیروز وامروز حق شناس. این تصاویر را به ما معرفی می کند؛ هر کدام شرحی وداستانی دارند. تصاویر نه چندان دورتر او را جوانتر می نمایاند. لحن صدای او نیز با چند سال پیش تفاوتی اساسی کرده است.  بذله گویی را چون سرشتی نیکو هنوز به یادگار دارد و چاشنی سخنانش می کند و هرازگاهی پایان«پنج دقیقه» ملاقات را یادآوری می کند! اینجاست که استاد حیرت سجادی و دیگران را نیز به خنده می آورد و من داستان گفتگو دکتر«جمشید صداقت کیش» تاریخ نگار و کرد پژوه دیار پارس را یادآوری می کنم که قرار پنج دقیقه مصاحبه به یک ساعت تبدیل شد.

حق شناس نیز ذوق هنری اش می شکفد و این بیت را نقل مجلس می کند که امیدوارم امانتداری را در نقل رعایت شده باشد .

زشوقت ناله پرواز آمده ام

از سنندج پرزنان تا خاک شیراز آمده ام

حق شناس روایتهای ناتمام دیگری برای سیروان باز گو کرد که متاسفانه ناتمام ثبت شد. از آنجا که ضبطی در کار و قرار مصاحبه ای نبود و استاد نیز برخی مسایل را ناتمام می گذاشت، امکان ثبت همه آنها نبود،‌چنانکه به حق کند نویسی مرا به سخره گرفت و انتشار برخی اسامی غلط در دیوانش را یادآور شد. او همچنین روایت یک کردشناس نامی را بازگو کرد که در سنندج به ملاقاتش امده و معتقد بود بعد از مرگ« سید علی اصغر کردستانی» خواننده اصالت آفرین و هنرمند نامی کردستان، فرهنگ کردستان  و مشخصاً موسیقی رو به زوال گذاشته است. به گمانم اشاره استاد به «کریس کوچرا» کرد پژوه احساسی نویس صاحب کتاب « جنبش ملی کرد» باشد که کتابش توسط« ابراهیم یونسی» نویسنده و مترجم نامدارکردستانی ترجمه شده است.

منظومه شهرت برانگیز «شاره که م سنه» تنها قطره ای از هنر حق شناس است. چنانکه برای اولین بار انتشار عمومی می شود که این هنرمند شناس 163 کاست شعر به زبان کردی سنندجی ضبط کرده و آن گونه که دخترش روایت می کند، شرح ابنیه تاریخی،‌مساجد، حمامها، مدارس،‌خانقاه، شاخصه های فرهنگی کردستان را در آنها ثبت و ضبط کرده است.

شاید اگر روزی این آثار در دسترس عموم قرار گیرد، شهرتی فراتر از منظومه شاره که م سنه برای حق شناس خلق کند.

وی همچنین سروده های نغز دیگری به زبان فارسی دارد و بعید نیست برخی از آنها نیز از بین رفته باشد؛ چنانکه وقتی یکی از سروده های اخیر خویش را به صورت ناتمام برای ما روایت کرد و تیتر این گزارش شد،‌تاکید کرد که حافظه اش او را یاری نمی کند و نمی داند کدام دفتر آن را ثبت کرده است:

کنار پنجره نشسته ام به خانه خویش

فراز منظره شهر شاعرانه خویش

کتاب عمر ورق می زنم و زانچه گذشت

مرور می کنم افسانه زمانه خویش

روم به بال خیال آن چنان به عمق زمان

که باز بشنوم بانگ کودکانه خویش

چو شمع سوخته دل دشمنم زبانم بود

چنانکه شمع همی سوزد از زبانه خویش

نموده است روزگار منزوی ام کنون

در آستانه پیری در آشیانه خویش

چرا زمانه چنین کند اسیر قفس

کسی که گشته اسیر غم زمانه خویش؟

فکند دریا چو آبزیان مرا

چو ماهی مجروح در کناره ی خویش

شکست دست حوادث چو بال پروازم

شکسته بال خزیدم درون لانه خویش

سزد اگر به پیری کنم دو صد نفرین

که کرد خوار و خفیفم به لانه خویش

اگرچه نیست مرا حق شناس مایه شعر

دلم خوش است به این نغمه و ترانه خویش

 حق شناس87 ساله(متولد 13.3) سنندج و صاحب دو دختر و دو سر است که متاسفانه یکی از دخترانش به همراه خانواده در حادثه رانندگی چند سال پیش جان به جان آفرین تسلیم کرد و پدر را در غمی جانکاه فرو برد...

وقت خداحافظی است. می خواهم چند عکس بگیرم و به چند دقیقه پایان دهم! چنان با عجله و مشتاق آمده ام که دوربین هم نابکار است و چند قطعه عکس بیشتر در توان ندارد. عکس می گیرم و به قول حق شناس او را به «صندوق دولتی» می فرستم. اشاره او به ثبت تصاویر در سالهای دور دست که عکاس کرمانشاهی از سنندج عکس می گرفته به روایت مضمون و مردم را به »صندوق دولتی« می فرستاده است!

اینک اما برای حق شناس از آن سالها، تنها خاطراتی مه گرفته، ‌در ذهن باقی مانده است. او وخاطراتش را تنها می گذاریم و بدرودش می گوییم.ظاهرا پنج دقیقه ما خیلی وقت پیش تمام شده است!

__________________________ 

1-   اشاره ای است به شعر مشهور »کبی« اثر محبت جواد محبت شاعر کرمانشاهی که می گوید: شب است و خانه او انتهای کوچه ده / چه کوچه ای که از آن رد شدن خطر دارد.

2-   از احمد شاملو

3-   این گزارش منهای خطوط مشخص در شماره 628 هفته نامه سیروان به تاریخ 21 خرداد 90 منتشر شده است

فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :