قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳٩٢/۱۱/۳

 از اردوگاه رمادی تا خیابانهای جوانرود با جهانبخش غفوری(بخشه) خواننده و دهل نواز اورامان

جهانبخش غفمری.jpg

 فیض اله پیری: روزگار شکننده هنرمند شادی آفرین روزهای اندوه و غم ریشه در سالهای دور دارد؛ بسیار دور! اکنون 76 ساله است و 60 سال از عمرش را با هنر گذرانده است. دهل می‌نواخت و می‌ساخت؛ »سیاه چمانه« می‌خواند و شادی آفرین بزم‌های مردمان روزگارش بود. اما اینک در گوشه‌ی یکی از خیابانهای هزار چهره شهر جوانرود بساطش را پهن می‌کند و تسبیح می‌فروشد و روزهای زندگی را تسبیح شماری می‌کند. جهانبخش غفوری (بخشه هورامی) را در میان سالهای غبار گرفته تاریخ به خاطر می‌آورم. گویی در ناخودآگاه ذهن جای گرفته و سخنی کوتاه از او کافی است تا چهره‌اش را دوباره ترسیم کنم. لباس کردی می‌پوشد و خنجری به کمر دارد و تسبیحی بزرگ به دست. می‌گوید: »از کودکی خنجر داشته‌ام و خنجر تنها برای زیبایی است«. تنها چین و چروک چهره‌اش فزونی یافته و ابهت جوانی را باخته است. دیدار و پرسش از احوال و سرگذشت تراژیک او در سالهای اخیر ذهنم را مشغول کرده و تولد سوژه پشت سوژه، اجازه پیگیری گفتگو با او را ستانده بود؛ تا اینکه دوستی هنرمند مأوا و مکانش را در جوانرود گزارش کرد. ماموریتی مطبوعاتی، بهانه‌ای شد تا او را در این شهر جستجو کنم. خانه‌اش را یافتم و پذیرفت که به دیدارش بروم؛ خانه‌ای برفراز بلندی‌های شهر در انتهای کوچه‌ای که عبور از آن آسان نیست. بخشه هورامی زندگی پرفراز و نشیبی را پشت سر گذاشته است. از اهالی »شوشمه«ای‌های نوسود در شهرستان پاوه و قبل از انقلاب به جوانرود آمده است. جبر جغرافیا و تاریخ او را به همراه 15-12 هزار خانواده شهرستان‌های غرب کرمانشاه تا غربی‌ترین شهر عراق برد و در میان کویری لم یزرع در کناره‌های رود فرات آواره کرد. آن گونه که خودش شرح می‌دهد، با اولین جرقه‌های جنگ ایران و عراق آواره شدند: »سرآغاز در اردوگاهی بین حلبچه و عنب بودیم. سپس ما را به »دسکره« کوچ دادند. جمعی از مردم شهرستان‌های سرپل ذهاب و قصرشیرین و ثلاث باباجانی را هم که آواره اردوگاه »دوره« بودند، به دسکره آوردند. سپس مردم را به اردوگاهی به نام »تاش« در نزدیکی شهر رمادیه در غرب عراق بردند. برما بسیار سخت می‌گذشت. کم امکاناتی و آوارگی آزار دهنده بود. حتی تهیه یک برگ تردد به شهر، به سختی امکان پذیر بود. وقتی امریکا با عراق در جریان حمله به کویت درافتاد و حکومت بعث ضعیف شد، مردم مخفیانه و از طریق نهان راهها به موطن خود بازگشتند. 12 سال و عده‌ای بیشتر از ما آوارگی کشیدند. عده‌ای همانجا ماندند و الان به شمال عراق آمده‌اند و ...« در همین اردوگاه سرد و حزن آلود بود که بخشه با خویشتن خویش درآلود و با خود چنین اندیشه پیشه کرد که شادی را دوباره به ارواح غریب و دردگرفته کردهای آواره بازآورد. از آن سالهای آوارگی چنین روایت می‌کند: »در اردوگاه بسیار ناراحت و دست به سر بودیم. در اردوگاه نه تفریحی بود و نه ابزاری برای دلخوشی. وقتی ایران و عراق با هم صلح کردند، مردم عزا را شکستند و شور و سودای بازگشت وطن در ذهنشان بیشتر شد. عده‌ای از مردم گاهی به کناره‌های رود (شط) فرات می‌رفتند و ضبطی روشن می‌کردند و سماع و شادی به پا می‌کردند. با خود گفتم باید دهلی بسازم و دوباره به متن شادی‌های مردم بروم. از پوست گوسفند دهلی ساختم و یک نفر از اهالی »قلخانی« به نام »حسین« با نواختن »دوزله« با من همکاری می‌کرد. از سرنوشت او خبر ندارم. »وسیم سعید« و »رحمان« پسر »شفیع شوشمه‌ای« هم خواننده بزمی بودند و گاهی با من همکاری می‌کردند.« وسیم نامی که بخشه از او یاد می‌کند، اینک در نوسود حیات دارد و شفیع، ماشین او را زیر و جانش را گرفت؛ در میانسالی. شعله ور شدن آتش شادی در دل مردم و دهل نوازی »بخشه« چندان نپایید. با تحریم کشور عراق شادی‌ها همراه با اقتصاد بعثی فلج شد و دیگر صدایی از دهل این هنرمند به گوش نرسید. تنها 5-4 سال آخر آوارگی بود که اندک صدایی از دهل آشنا و گلوی سوتک سای این هنرمند برآمد. هنرمند آن سالها از دهل شادی آفرینش چون خاطره‌ای غبار گرفته و حزن آلود و در عین حال شادی آفرین یاد می‌کند: »وقتی به ایران برگشتیم خانه‌های خود ساخته از خشت خام را رها کردم و دهل نیز در یکی از اتاق‌ها آویزان بود. نمی‌دانم چه بر سرش آمد. اما معلوم است آن را برده‌اند. خودم ساخته بودم؛ از پوست گوسفند و چوب و ...« یادآوری آن سالها برای بخشه هنرمند با رنج و سختی حسرت آگین گذشته همراه است. می‌گوید: »صنایع دستی هم جزو علاقه‌مندی‌هایم بوده است. عصا و رحل قرآن می‌ساختم و از این راه حداقل درآمدی کسب می‌کردم و گاهی همسرم گیوه می‌بافت. خودم هم کاست ضبط می‌کردم و می‌فروختم. از این راه حداقل درآمد و نانی برای بچه‌ها به دست می‌آوردم، صلیب سرخ هم گوشه چشمی به ما داشت«. شکنندگی ارتش و اقتصاد رژیم بعث در جریان حمله امریکا در سال 90 میلادی چنانکه روایت شد، برای غفوری و آوارگان کرد ایرانی اردوگاه تاش (رمادی) فرصتی بود تا شبانه و به شوق بازگشت به وطن، خطرها و مشقت‌ها را به جان بخرند و آهنگ یار و دیار کنند. بخشه هورامی این برهه از زندگی خود را اینگونه نقل می‌کند: »ما به همراه 6-5 خانوار از مرز گذشتیم و ابتدا به »دوآب« پاوه رفتیم سپس ما را به اردوگاه »بانگر« (مهمانشهر بلال) در سرپل زهاب بردند. آوارگان اردوگاه رمادیه که به ایران برگشته بودند، هم آنجا بودند. 55 روز در اردوگاه ماندم و سپس ترخیص شدم و به جوانرود آمدم.« زندگی این هنرمند در جوانرود، اگرچه نسبت به سالهای آوارگی بسیار متفاوت و برای او آسان‌تر است و دو دختر - که یکی از آنها ازدواج کرده - و سه پسر، شادی بخش زندگی بخشه هورامی است، اما واقعیت زندگی این خواننده دهل نواز را باید به همان دهل تشبیه کرد که صدایش از دور خوش است؛ شرایطی که کم نیستند هنرمندانی که در دیار ما این گونه می‌زیند. نه که به آرزویش نرسید که در سایه هنرش بیارامد و بیاساید، بلکه در پی 12 سال آوارگی و به هنگام بازگشت به جوانرود، حضور در آیین‌های شادی نیز برایش محدود شد. گاهی از سوی محافلی و تنها برای گرم کردن جشنواره‌هایی رسمی دعوت می‌شود و مایه تشویق جوانان است؛ چنانکه در سالهای اخیر به یک محفل فولکلوریک به سنندج آمده بود. اگرچه خود، نه استادی داشته و نه از کسی خواندن و نواختن آموخته است. روزگاری که آیین‌های شادی در اورامانات با »چپله« آراسته بود و هنوز سازهای الکترونیکی ناساز با فرهنگ کردان خودنمایی نکرده بود، غفوری پای ثابت این شادی‌ها بود و می‌خواند و می‌نواخت؛ گاهی سه روز پشت سر هم و بدون خستگی تن و گرفتگی صدا، البته با همکاری چند هنرمند دیگر. همان شبها نیز کاست‌هایی توسط علاقه‌مندانش از او ضبط می‌شد. سالهایی بود که خودش دهل می‌ساخت و نی می‌نواخت و آواز می‌خواند و محیط زندگی را به هزار هنر آراسته بود. اینک اما اگر به نشانه دل آزردگی است یا مشقت‌های روزگار و بی‌مهری به هنرمندانی چون او، گوشه عزلت پیشه کرده و زندگی بی‌سر و صدایی را دارد. روزگار را به سختی و اندوه و با مرور هزاران خاطره تلخ و شیرین به سر می‌برد و در گوشه‌ای از شهر جوانرود کهن سالی را سپری می‌کند. سالهاست در آیین‌های شادی نه صدایی از گلوی او برمی‌خیزد و نه از دهلش. تنها از سر آلودگی تن به نغمه باستانی سیاه چمانه اورامان و مقام‌های کردی، اگر کسی به دیدارش برود، ناله‌ای حزن آلود برای او سر می‌دهد. چنانکه در خاتمه این گفتگو »مقامی« جدید و به یاد روزهای تلخ آوارگی خواند؛ درد و شکوه را روایت می‌کرد. شعر را خودش سروده بود. می‌گفت حکایت سالهای آوارگی در اردوگاه »تاش« رمادی را با خود دارد. با ادبیات سر و سری دارد و دیوان شعرای نامی کرد را در کتابخانه‌اش دارد و مطالعه می‌کند. همه سواد او هم به 12 روز حضور در کلاسهای »اکابر« ختم می‌شود و مابقی را از روی علاقه پی گرفته است. از میان فرزندانش، »آزاد«، هنر خواندن را جدی پی گرفته و آثاری از او انتشار عمومی یافته است. در میان تیره‌ی مردم »جاف« جوانرود بزرگ شده، از همین رو تکلم به لهجه کردی اورامی را نمی‌داند که نزد هم زبان‌های او نوعی شگفتی تلقی می‌شود. همه آرزوی پدر آزاد اما در این خلاصه می‌شود که هنر در جامعه حرمت نهاده شود و هنرمندان را حقوقی دهند تا در سایه هنر به نان و نوایی برسند، چون به گفته بخشه، آنان حافظ فولکلورند؛ آرزویی که برای بخشه رویایی دست نیافتنی بود. بعد از پایان گفتگو مرا به حیات خلوت خانه‌اش در طبقه فوقانی برد، جایی که شکوه شهر جوانرود به خوبی دیده می‌شود. آنجا بود که هنرمند پیر، چند اثر از صنایع دستی خود را به همراه گلهای مجنون شده باغچه‌اش را به ما نشان داد و از شکفتن آنها شکفت. لبخند و تلخندش درهم آمیخت و چهره‌اش را رو به شهر برگرداند و گفت: ما هم به این کارها دل خوشیم. باورم نشد!

منتشر شده در شماره 685 سیروان/ ششم خرداد 1391

فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :