قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳٩۳/٢/٦

گزارشی از حضور ناگهانی «فتانه ولیدی» هنرمند قدیمی موسیقی کردستان در انظار عمومی

فیض اله پیری:عصر همان روز که شایع شده بود که "فتانه ولیدی" هنرمند سالهای دور موسیقی کردستان فوت کرده است، به اتفاق دوست هنرمند افشین فتاحی، به دیدار او رفته بودیم. آفتاب حسن آباد سنندج برای غروب، میل  زودهنگامی آغاز کرده بود. دخترک 61ساله" در گوشه ای کز کرده بود و بی تفاوت از اینکه کسی به دیدارش آمده است. خانه تاریک می نمود و کورسوی آفتاب از لابلای پنجره، ذرات معلق در فضای بی رمق خانه را رقصان کرده بود. فتانه به این تاریکی و گوشه نشینی عادت دیرینه دارد. ..

مدتی، مشغله زندگی فرصت دیدار را  با او ستانده بود. گذشته است از آخرین دیدار، دوسال. درمیان اغیار و انظار عمومی ظاهر نمی شود و گوشه نشینی دل نشین و دردنانکی دارد. افشین فتاحی که این صفات را در کنار خاطرات نهفته در چهره فتانه را تصویر کرده، فرصتی کوتاه برای دیدار اتفاقی او و عاشقان دیروز و امروزش فراهم آورد تا نسل جوانی که به نمایشگاه عکس او آمده بودند، با فتانه آشنا شود و نسل میانی نیز نوستالژی حسرت آلود خویش را با او مرور کند. دوساعت از این فرصت یک هفتگی، واقعی بود و فتانه  به یمن نمایشگاه پرتره هنرمندان  کرد در سنندج به میان مردم آمد؛ نمایشگاهی که چند عکس فتانه را نیز با خود داشت و لحظاتی خاص از دیدار فتانه با خود را خلق کرد. حضور او نمایشگاه عکس پرتره هنرمندان افشین فتاحی را تحت تاثیر خود در آورده بود.

از ساعت 4 تا 5 عصر و بلکه بیشتر، به همراه آقای "فرامرزی" پشت در خانه فتانه در حسن آباد سنندج منتظر بودیم. منزل دور افتاده او را دوباره از نزدیک می دیدم . من با افتخار مامور بودم که فتانه  و پدر گرامی اش  را تا نمایشگاه را همراهی کنم. به سختی این امکان فراهم شد. آنها که فتانه را می شناسند، این را بهتر درک می کنند. به هر شکل افتخار این بود در معیت او و «بابا عزیز» اش آقای ولیدی به نمایشگاه بیاییم. با لباس کردی کنار دست من نشسته و  قطعه «ساله هه‌ی ساله»" می شنید. می گفت:"فلانی"  است که می خواند! گفتم: نه، اما خیلی شبیه است. می گفت: صدای "هوشنگ شگرف" را دوست دارد. او و شگرف از همکاران دور استاد حسن کامکار بودند. اما فتانه سرنوشت دیگری پیدا کرد؛ تراژیک و تلخ و حسرت آلود!

خیل مشتاقان، از کوچه تا داخل نمایشگاه منتظر حضور فتانه بودند. ورود او همه چیزرا به هم ریخت! عکسها را بازدید کرد و چند عکس خود را هم دید.شکفت! اشک را در چشمان افشین فتاحی دیدم. تلویزیون کردیGK و خبرنگاران دیگر هم بودند و البته بسیاری از هنرمندان که بعضا عکسشان در نمایشگاه بود یا نبود. بعد از بازدید در تمام دوساعتی که فتانه در نمایشگاه بود، شصتی های دوربین استراحتی نداشتند. همه با فتانه عکس می گرفتند. بعد از نمایشگاه هم فرصتی دست داد تا با موافقت فتانه و" بابا عزیز"برای هواخوری به آبیدر برویم. آقای ولیدی می گفت: سالهاست فتانه آبیدر را ندیده است!  و گاهی خود با شک و تردید می گفت که این"امانیه " است و آن "امیریه"! از میدان حجاب(گوزه به شان) که عبور کردیم، لبخند شادمانی بر لبان فتانه مشهود بود و با خود زمزمه می کرد، از آن زمزمه ها که نزدیکان فتانه می دانند هرکس متوجه نمی شود که چه می گوید. آبشار مصنوعی کنار باغ  شهدای 28 دی را که دید، گفت: "شبیه هولیر(اربیل) است" ! از آبیدر بالا رفتیم و کنارحافظیه و آبشارش، دوباره پیاده شدیم. گلها را می دید، شوری دیگر پیدا می کرد. انگار شیدا و واله شده  و چون گلها شکفته بود. خانواده هایی هم که در آبیدر بودند، شگفت زده بودند. شگفت نه از شکفتگی گلها ؛ که از شکفتن "گل" شکفته باغ موسیقی کردستان، حتی برای لحظاتی! باید شگفت زده بود. آخر بخواهیم یا نخواهیم، فتانه سالهاست پژمرده است! به شکل تراژیکی پژمرده است؛ چنانکه باید از شکفتن او شگفت زده شد! در حافظیه آبیدر، مردی که با خانواده اش به ما خیره شده بود، نزدیک شد و گفت:"اشک ما را در آوردی آقای ولیدی"! می گفت اهل چهار باغ است و سالها با همکاری هنری و همخوانی کامکارها و فتانه زیسته است. سنندج  و آبیدر و شنیدن صدای خاطره آفرین مرحوم «محی الدین حق شناس» و دیدن فتانه و آبشار حافظیه و سبزه فروردینی و بهار و... جز درد و دریغ، چه می توانست برای آن مرد سنندجی و مردمی که جمع شده بودند، به دنبال داشته باشد؟! آقای فرامرزی که در طول مسیر مرتب عکس و فیلم می گرفت، همانجا  قطعاتی دیگر گرفت و پایین آمدیم؛ وقتی روز به غروب و مردم هنوز به دیدار فتانه تمایل داشتند.

گاهی صدای مرحوم محی الدین حق شناس در داخل ماشین سکوت را می شکست و تمرکز را بیشتر می کرد و فتانه، شاعرانه آبیدر را از نگاه می گذراند. درخواست ما برای اینکه دراین فضا، قطعه ی" »روژی ئه منیش  یاران شادی میوان بو"« (یاران! من هم روزی شادی مهمانم بود)را با پدر همخوانی کند، نتیجه ناتمام داشت. آقای فرامرزی و پدر تلاش کردند بیت اولی را بخوانند تا فتانه همراه شود، اما بی فایده بود. حسی اجازه نمی داد یا نبود که همراهی کند. خب، فتانه به شکل خاصی فتانه است! پیشنهاد شد که سیگاری بگیراند، اما او که خود را معمولا با شخص سوم خطاب می کند، می گفت:" فتانه در داخل ماشین سیگار نمی کشد"!.

از آبیدر که سرازیر شدیم و به نزدیکیهای امیریه رسیدیم، انگار شوق همکاری در وجودش شکل گرفته بود. این بار بدون در خواست،با  جمع همراه شد. حسش آمده بود: " گل نیشان، گل نیشان"! باید باشی و "باشی" تا آن لحظات را درک کنی که چه گذشت. گویا سالهای دور آهنگ "گل نیشان" را با کامکارها و استاد حسن کامکار(پدر کامکارها) کار کرده بود. آقای ولیدی می گفت: فتانه در سابقه همکاری اش با گروه استاد حسن کامگار قطعات ضبط شده و ضبط نشده زیادی دارد. به حسن آباد که رسیدیم، شب بود. ماه برفراز شهر بود یا نبود نمی دانم، اما انرژی می گرفتم وقتی فتانه زود زود می گفت:" خسه نوی.."(خسته نباشی). خدا حافظی که کردیم، شب بود و فتانه بود و "باباعزیز" فتانه و شهرام وخانه ای که از آن گریزان اند!

فتانه  در انظار عمومی ظاهر نمی شود؛ آن روز که در نمایشگاه افشین فتاحی ظاهر شد، پرتره بزرگان هنر- با احترام به همه آنها- به حاشیه رفته بودند. او نوستالژی مردمان شهر خویش است که دوباره باز آمده بود. او بود، اما کسی نبود بگوید که فتانه در کجا وچگونه می زید؟! آن روز همه با فتانه عکس یادگاری می گرفتند و با او بودن را - حتی برای لحظاتی- افتخار می دانستند، اما کسی نپرسید که زندگی او چگونه می گذرد...؟!

منتشر شده در هفته نامه سیروان شماره779 تاریخ ششم اردیبهشت 1393

فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :