قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳٩۳/٩/٦

‏این شعر را خیلی دوست دارم. هم تراژدی است و هم نوستالژِی. کبی« به مدرسه روستای برفی بود» و محمد جواد محبت آنجا معلم. شعر را برای معصومیت و پاکی دخترکی دانش آموز سروده است. 20 سال پیش شعر را سروده و داستان مربوط به دهه 50 است. برفی نام روستایی است در 15 کیلومتری سرپل زهاب به قصرشیرین با باغهای آباد و سرسبز. کبی ازدواج کرد و آکنون در روستای طهماسب - روستایی در 3 کیلومتری برفی - ساکن است . دو هفته پیش احوال او را پرسیدم، شکر سرحال و سالم است. این پاسخِ سوالِ بیت آخر شاعر است که می پرسد «کبی کجاست؟ خدا از کبی خبر دارد»!
مجله ای که اولین بار شعر در آن چاپ شده، «رشد نوجوان» آموزش و پرورش سال 63 یا 66 است. استاد محبت روزی این مجله را برای من پست کرد؛بعد از دیداری که در جشنواره مطبوعات کرمانشاه - گویا در سال 78 - یا در نشست نیمه خصوصی موسیقایی و تجلیل از استاد شهرام ناظری همان سالها با او داشتم.  متاسفانه آن مجله را گم کردم. از شعر و برفی و کبی و معلمی خاطره ها می گفت. سال 80 هم باردیگر مهمان برفی بود و سعادتی بود که سال 91 او را در جریان آیین شعری در سنندج دوباره ملاقات کنم. داستان این شعر و و محبت و برفی را 10 سال پیش برای مجله گلستانه و یک مجله دیگر فرستادم و متاسفانه چاپ نشد و تاسف انگیز تر اینکه نسخه ای از آن در اختیار ندارم و حسرتش در دل ماند. محبت، اکنون اسیر پیری شده و پابه سن گذاشته و از زلف چون کمند عارفانه اش دیگر خبری نبود و نیست. سپدی عمر او را برف پوش کرده و این اواخر شنیدم که در بستر بیماری است. تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد.
عکس: روستای برفی. مدرسه در سمت راست تصویر قرار داشت.

کبی / شعر محمد جواد محبت 

دل است و باز، خیال تو را به‌سر دارد
که شب، دوباره ز پس کوچه‌ها گذر دارد
دل است و دیده، چو یک لحظه‌ـ‌می‌نهدبرهم
تو را و حال تو را، باز در نظر دارد
که‌ای تو؟... آه... که‌ای؟ ای پرنده لرزان
که جانت از قفس تن، سر سفر دارد
اگرچه خاطره‌ها، سخت، گریه‌انگیزند
ولی خیال «کبی» ـ گریه بیش‌تر دارد
«کبی» که کفش بزرگش میان جو افتاد
«کبی» که جای پرستار، زن‌پدر دارد
*
«کبی» به مدرسه روستای «برفی» بود
«کبی» نیاز به یک شرح مختصر دارد
سیاه و کوچک و مظلوم و پاره‌پوش و مریض
نفس برای «کبی» حکم دردسردارد

*
چگونه آه ... دو دست کبود و کوچک او
کتاب و دفتر مشق و مداد، بردارد
هوای آخر آذر چه می‌کند؟! که «کُبی»
برای گرم شدن، سعی بی‌ثمر دارد
لباس گرم به تن کن، ببین هوا سرد است
برای سینه‌ات این سوزها ضرر دارد
: ـ لباس گرم؟ ـ کمی خیره‌ـ ‌سربه‌زیر ازشرم
تبسمش چه کنم؟ زهر، در شکر دارد
شب است و خانه او ـ انتهای کوچه ده
چه کوچه‌ای که از آن رد شدن ـ خطر دارد
صدای پارس نیامد، عبور آسان است
که خیر بودن هر نیتی، اثر دارد

*
ز خلق تنگی «کوکب» به اهل او گفتم
که پشت دست، به چشمان نیمه ‌تر دارد
به او کمی برسید، این سفارشم، اما
به گوش فقر، سفارش، اثر مگر دارد؟

*
گذشته است، از آن حال و روزها، سی سال
«کُبی» کجاست؟ خدا از کبی خبر دارد‏

فیض اله پیری:این شعر را خیلی دوست دارم. هم تراژدی است و هم نوستالژِی. کبی« به مدرسه روستای برفی بود» و محمد جواد محبت آنجا معلم. شعر را برای معصومیت و پاکی دخترکی دانش آموز سروده است. 20 سال پیش شعر را سروده و داستان مربوط به دهه 50 است. برفی نام روستایی است در 15 کیلومتری سرپل زهاب به قصرشیرین با باغهای آباد و سرسبز. کبی ازدواج کرد و آکنون در روستای طهماسب - روستایی در 3 کیلومتری برفی - ساکن است . دو هفته پیش احوال او را پرسیدم، شکر سرحال و سالم است. این پاسخِ سوالِ بیت آخر شاعر است که می پرسد «کبی کجاست؟ خدا از کبی خبر دارد»!
مجله ای که اولین بار شعر در آن چاپ شده، «رشد نوجوان» آموزش و پرورش سال 63 یا 66 است. استاد محبت روزی این مجله را برای من پست کرد؛بعد از دیداری که در جشنواره مطبوعات کرمانشاه - گویا در سال 78 - یا در نشست نیمه خصوصی موسیقایی و تجلیل از استاد شهرام ناظری همان سالها با او داشتم. متاسفانه آن مجله را گم کردم. از شعر و برفی و کبی و معلمی خاطره ها می گفت. سال 80 هم باردیگر مهمان برفی بود و سعادتی بود که سال 91 او را در جریان آیین شعری در سنندج دوباره ملاقات کنم. داستان این شعر و و محبت و برفی را 10 سال پیش برای مجله گلستانه و یک مجله دیگر فرستادم و متاسفانه چاپ نشد و تاسف انگیز تر اینکه نسخه ای از آن در اختیار ندارم و حسرتش در دل ماند. محبت، اکنون اسیر پیری شده و پابه سن گذاشته و از زلف چون کمند عارفانه اش دیگر خبری نبود و نیست. سپدی عمر او را برف پوش کرده و این اواخر شنیدم که در بستر بیماری است. تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد.
عکس: روستای برفی. مدرسه در سمت راست تصویر قرار داشت.

کبی / شعر محمد جواد محبت

دل است و باز، خیال تو را به‌سر دارد
که شب، دوباره ز پس کوچه‌ها گذر دارد
دل است و دیده، چو یک لحظه‌ـ‌می‌نهدبرهم
تو را و حال تو را، باز در نظر دارد
که‌ای تو؟... آه... که‌ای؟ ای پرنده لرزان
که جانت از قفس تن، سر سفر دارد
اگرچه خاطره‌ها، سخت، گریه‌انگیزند
ولی خیال «کبی» ـ گریه بیش‌تر دارد
«کبی» که کفش بزرگش میان جو افتاد
«کبی» که جای پرستار، زن‌پدر دارد
*
«کبی» به مدرسه روستای «برفی» بود
«کبی» نیاز به یک شرح مختصر دارد
سیاه و کوچک و مظلوم و پاره‌پوش و مریض
نفس برای «کبی» حکم دردسردارد

*
چگونه آه ... دو دست کبود و کوچک او
کتاب و دفتر مشق و مداد، بردارد
هوای آخر آذر چه می‌کند؟! که «کُبی»
برای گرم شدن، سعی بی‌ثمر دارد
لباس گرم به تن کن، ببین هوا سرد است
برای سینه‌ات این سوزها ضرر دارد
: ـ لباس گرم؟ ـ کمی خیره‌ـ ‌سربه‌زیر ازشرم
تبسمش چه کنم؟ زهر، در شکر دارد
شب است و خانه او ـ انتهای کوچه ده
چه کوچه‌ای که از آن رد شدن ـ خطر دارد
صدای پارس نیامد، عبور آسان است
که خیر بودن هر نیتی، اثر دارد

*
ز خلق تنگی «کوکب» به اهل او گفتم
که پشت دست، به چشمان نیمه ‌تر دارد
به او کمی برسید، این سفارشم، اما
به گوش فقر، سفارش، اثر مگر دارد؟

*
گذشته است، از آن حال و روزها، سی سال
«کُبی» کجاست؟ خدا از کبی خبر دارد

فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :