قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳٩٤/۳/٢

 فیض اله پیریاز کوچه های تنگ و باریک محله"پیرمحمد" سنندج که رد شدم، خویش را سلطان می پنداشتم و شیر می نمودم! حتما دل شیر می خواهد با ماشین از این کوچه ها عبور کنی! به ورودی خیابان که رسیدم پیرزنی افتاده و ناتوان کنار دیوار کاهگلی کوچه ای قدیمی ایستاده بود. عینک ته استکانی به چشم داشت و نگاهی به دور دست. به چشانم زل زده و مردمک ناپیدای دیدگانش را تنگ کرده بود، چنانکه تصور کنی فرسخ ها دور می نگرد. عمر پیرزن با روزگار سپری شده دیوار دم دست، دور دست و هموند می نمود. چشمان منتظر و امیدوارش را بی پاسخ نگذاشتم و کنارش ایستادم. با خود گفتم اگر جای نزدیک می رود، می رسانمش که جای دوری نمی رود. به نظرم بیش از صد ساله می نمود، اما خودش گفت: 75 سال دارد. از درستی این پاسخها باید تردید داشت. گفتم: مادر کجا می روی؟ دستی چروکیده و پلاسیده به سمت کمربندی 17 شهریور کشید و گفت: کارآموزی می روم. گفتم بیا بالا. به سختی سوار شد. از خیابان 28 دی که می گذشتم، پرسیدم: کجای کارآموزی می روی؟ گفت: اداره "سوا عابد"!!

به کوچه های چهارباغ پیچیدم. کاری کوچک را در حد "سلام علیک" باید انجام می دادم. چنین کردم و پیرزن معترض شد! گفتم: همین الان زود می رسانمت مادر. ادامه دادم که آدرس استاد عابد کجاست دقیقا؟! نگاهی عاقل اندر سفیه کرد وگفت: سواعابادخودش می داند! دوباره به خیابان روبرگرداند و من به نهاری فکر می کردم که خبرش را داده بودند و از وعده سرو، دست کم یک ساعتی می گذشت. شکم در عزا بود و دل چوپی به دست، که کار پیرزنی ناتوان را به انجام برسانم. دوباره به خیابان 28 دی آمدم و از تقاطع اکباتان به سمت میدان کارگر رفتم. اما پیرزن با چشمانی پرسشگر و نگران گفت: اینجا کجاست؟! سوالش چندان هم بیجا نبود. باید از مسیر چهاراه شهدا می آمدم تا حافظه کهن سالی اش او را در پیدا کردن نشانی استاد عابد یاری می داد.گفتم نگران نباش هرجا بخواهی می رسانمت. گفت: تو برو پیش آرایشگاه لیلی! اداره"سواعابد" آنجاست! گفتم مادر من! ساعت از سه عصر گذشته، الان هیچ اداره ای باز نیست. به انتهای مسیر که می رسیدم، آرام تر حرکت می کردم، تا بلکه بتواند و بتوانم نشانی از آرایشگاهی زنانه بیابیم. 

از چند کارگر که کنار خیابان ایستاده بودند، پرسیدم: ببخشید نشان آرایشگاه لیلی کجاست؟ نشانی نداشتند. به سمت میدان فیض آباد پایین رفتم و بلوار را دور زدم و دوباره به سمت میدان کارگر(کاگر) به راه افتادم. من سرگردان و پیرزن نگران و انگشت به زیر لب گذاشته، بیرون را می نگریست و نشانی از آرایشگاه لیلی می جست. غرولند می کرد که اداره سوا عابد گچ و سیمان می فروشد و آرایشگاه لیلی هم آنجاست. می گفت: تو آرایشگاه لیلی را پیدا کن، خودم بقیه اش بلدم. دربه در در شهر نشان لیلی وآرایشگاهش را می پرسیدم و با خود می گفتم: آهای لیلی کجایی که من تشنه و گرسنه و پیرزن نگران را آرام کنی! از سرازیری فیض آباد که بالا آمدم، به مغازه ای گچ فروشی رسیدم. مسئله را حل شده می پنداشتم. پیاده شدم و تا بپرسم که سواعابد اینجا گچ فروشی دارد؟ گفتند: نه! چنین نامی نداریم. گفتم آرایشگاه لیلی کجاست؟ یک از آن دو خنده اش گرفت و پرسید: آرایشگاه زنانه را چکار داری؟! گفتم: والله این پیرزن را از چهار راه سیروس(انقلاب) سوار کردم. گفت: مرا برسان به مغازه سواعابد. خودش هم نشانی را دقیق نمی داند، اما از قرار معلوم آنجا لیلی هم آرایشگاه دارد. شاید شما نشان آرایشگاه لیلی را بلد باشید. گفت: داخل این کوچه آرایشگاهی زنانه هست، شاید همان باشد. رفتم داخل کوچه. پیاده شدم. دختری جوان از آن حوالی گذشت. گفتم: ببخشید خانم! آرایشگاه لیلی این طرفهاست؟ گفت: نمی دانم. رفت. زنی میان سال نیز از راه رسید. خواهش کردم که چون برای من ورود ممکن نیست، شما بپرسیدکه اینجا آرایشگاه لیلی است؟! زن با متانت پذیرفت. رفت داخل و من ورودی آرایشگاه زنانه، منتظر لیلی! برگشت و بدترین پاسخ را آورد: نه! 
سوار شدم و میدان را دور زدم و به سمت تاناکورا پایین می آمدم. پیرزن در سکوتی فرو می رود و نیز" از رهگذران پرسم من نام و نشان" لیلی!یکی می گفت: این طرفها آرایشگاه زنانه نداریم؟ دیگری به طعنه می گفت: آرایشگاه زنانه را چکار داری ؟! می خواهید آرایش کنید؟! اگر مجبور می شدم صدای زنگ یا درب آرایشگاه زنانه ای را به صدا در آورم، طبیعی بود که بشنوم: آقا خجالت بکشید! برو مزاحم نشو! و من باید دوباره توضیح می دادم که این پیرزن باید آرایشگاه لیلی را پیدا کند. گاهی هم خودم نمی دانستم چه می گویم؟! با اصل آرایشگاه لیلی کار ندارم! پس چرا می پرسیدم آرایشگاه لیلی کاردارم؟! بله..، یعنی با آرایشگاه لیلی کار دارم!! بلکه سواعابد را پیدا کنم! چه می گفتم! آیینه را که نگاه کردم از چشمان پیرزن خون و شخم می بارید. با صدای ته چاهی می گفت: از اول می دانستم که بلد نیستی! من باید الان چکار کنم؟! با دلتنگی می گفت، اما دستوری و خشمگین می نمود: تو اگر از آن خیابان می آمدی من الان می رفتم پیش سواعابد! من دنبال آرایشگاه لیلی با شکم گرسنه، پیرزن هم از من سیر! ظاهرا هیچ منطق و برهانی باقی نگذاشته بودم که ثابت کنم تقصیر من نیست. باری من مقصر بودم. آبت نبود، نانت نبود، آرایشگاه لیلی ات دیگر چی بود؟! بارها با خودم گفتم: لیلی آ...ی ی ی لیلی! کاش همان شیر و دوغ را می فروختی و ما را در این شهر سرگردان نمی کردی! 
در راه برگشت، هنوز 200 متری به چهار راه شهدا مانده بود که پیرزن با شگفتی شکفت و گفت: اینجاست! نفسی راحت کشیدم و زدم کنار. هردو پیاده شدیم. زنی دیگر نیز کنار آرایشگاه گویی تمایل به ورود داشت. گفتم: بپرس ببین آرایشگاه لیلی همینه! لابد با خود می گفت: مشتری هستی!؟ جواب آورد که بله! همزمان، زنی از آن سوی درب و پشت پرده صدا برآورد که چکار داری؟ گفتم: آرایشگاه لیلی که می گویند، همینه؟ جواب داد: آره، چکار داری؟! گفتم: ای خانه ات آباد لیلی با این آرایشگاهی که گذاشتی!..گفت: مگر چی شده؟! گفتم: این پیرزن با سوا عابدکار دارد! من هم نهار نخورده ام و سخت گرسنه ام. می گوید: آرایشگاه لیلی را که پیدا کنی، اداره سوا عابد هم آنجاست! اداره سوا عابد هم که می گفت، معلوم شد که مغازه ای است با میز و دفتر و چند وسایل اداری. دفتر فروش گچ و سیمان بود و سوا عابد رئیسش! من کنار خیابان ایستاده بودم و از پیرزن خدا حافظی و او را سفارش کردم تا باز شدن اداره سواعابد در آرایشگاه لیلی منتظر بماند که جایی امن است. مشتری دست پیرزن را گرفت و داخل برد. صدای لیلی برآمد که گفت: خیالت راحت باشد. گفتم: این داستان را درنشریه می نویسم. پرسید: چه روزنامه ای؟! گفتم: هفته نامه سیروان! گفت: حتما یک نسخه هم برای ما بیاورید. من هم گفتم: حتما شنبه منتشر می شود. از آن شنبه دوسال می گذرد و هربار انتشار آن به خاطر کهالت و تولد سوژه های دیگر به تاخیر افتاد. اما به یاد دارم که سوال کرد: تیترش چیه؟ گفتم: معلومه، آرایشگاه لیلی!

 منبع:سیروان، شماره 833/ شنبه دوم خرداد1394

فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :