قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳۸٤/٧/٢۸

روایت هایی از هنر و سیاست كردها

28 مهر 84

فیض اله پیری - مهاباد: عبدالرحمان (رحمان) قاضی یكی از 50 نفر جوان كرد بود كه در زمان جمهوری مهاباد برای آموزش های نظامی به روسیه اعزام شد. روزگاری چكمه می پوشید ونظامی پیشه و سیاست مسلك بود كه اینك تنها چون خواب روایتها و خاطراتی از آن باقی مانده است. او در عین حال از خوشنویسان توانا و نقاشان بنام و البته شاعری خوش ذوق و از دوستان ماموستا »هه ژار« و »هیمن« شعرای نامی كرد است. حیات 81 ساله او فراز و فرودهای فراوانی داشته و اینك در پس روزگاران بازگوی آن خاطرات می تواند سندی مطمئن برای تاریخ معاصر و نسل امروز كردها باشد. از پنج سال پیش به علت بیماری كه خود آن را »زونا« می خواند بینایی چشمهایش را از دست داده و قلبش نیز با باطری زندگی اش را تداوم می بخشد. اما حیات خانه اش هنوز سبز قامتی تاك های حاصل دسترنج او را نظاره می كند و به هنگام این مصاحبه نیز از محصولات همان باغ از ما پذیرایی كرد.
رحمان قاضی اگر چه در میان مهابادی ها كمتر و خارج از آن نیز بیشتر گمنام مانده، اما او را باید در زمره هنرمندانی همچون »هیمن« و »هه ژار« و دیگر بزرگان تاریخ و ادب و هنر كردها به حساب آورد. سیاستمداری شاعر، خوشنویسی قادر و نقاشی ماهر و از تبار خانواده نام آوازه »قاضی« های مهاباد است كه به قول خودش از میان آنان تنها صاحب صدا و آواز خوانی قوی برنخاسته است.
در گفتگوی دو ساعته اش با سیروان، حكایت تاریخی نقاشی كردها، رویدادهای جمهوری مهاباد و خاطراتش با هیمن و هه ژار را برای ما بازگو كرد.
آن گونه كه خود روایت می كند او متولد 1303 در مهاباد و فرزند قاضی عبدالكریم (كریم) از قضات شهر مهاباد و نوه »قاضی منعم« عموی »قاضی محمد« است. »احمد«، »میرزا قادر« و »میرزا وهاب« عموهای او هستند كه اولی در جوانی درگذشت و »احمد قاضی« (فعال مجله سروه و برادر رحمان) را به یاد او نامگذاری كردند.
میرزا وهاب نیز به گفته ی رحمان، مسئول حمل و نقل و ترابری در جمهوری مهاباد بود.
او برادر بزرگ »حاجی عبداله«، »مصطفی«، احمد (سردبیر سروه)، »منتقیم«، »ملك محمود« و »یوسف قاضی« است كه به همراه فرزندان خود از هنر بی بهره نگشته اند.
آن گونه كه خود آرزو دارد جوانان كردبه دنبال هنر بروند، فرزندانش آرزوی او را بر آورده كرده اند. »ابراهیم« نقاش، ‌‌‌»جعفر« نقاش و مجسمه ساز، »نادر« شاعر و نقاش و »ناصر« نیز خطاطی ماهر است. »اسماعیل« نیز تحصیلات عالی را ادامه داده است. خود می گوید: خانواده ما همه اشان از اول تا آخر در مهاباد بوده اند و از طرف حكومت وقت حكم قضاوت به آنها داده شده است. در این خانواده مردان بسیار بزرگی برخاسته اند، مثل مرحوم »فتاح قاضی« كه در جنگ جهانی اول در شهر مهاباد توسط روس ها شهید شد. این خانواده چون كارشان قضاوت بوده و به درد و مشكلات مردم رسیدگی می كردند، حكم قضاوت به آنها داده شد. به هنگام تولد من، مهاباد محقر، كوچك و تو در تو بود كه آن را قصبه ساوجبلاغ می گفتند. چون در قراغ (سراب سابلاغ) چشمه ای سرد وجود داشته و قسمت اعظم آبادی، اطراف این چشمه بوده كه بعدها جمعیت فراوان شده و توسعه پیدا كرده است. حكایت های قاضی از رویدادهای فرهنگی و آموزش و پرورش آن زمان مهاباد نیز از زبان او جالب توجه است.
بر اساس روایتی كه او بازگو می كند، مهاباد آن زمان تنها صاحب دو مدرسه »پهلوی« و »سعادت« بود كه توسط حكومت رضا شاه تاسیس شده بود و اگر نه مردم همواره در حجره های دینی زیر نظر ماموستایان درس می خواندند. تعداد دانش آموزان این مدارس از 150 نفر تجاوز نمی كرد. قاضی برای تحصیل در سن 10 سالگی از روستای »قاضی آباد« در 12 كیلومتری مهاباد به شهر آمد. این روستا از آن رو‌ »قاضی آباد« خوانده می شود كه پدر استاد »رحمان« آن را بنا نهاده است. به گفته ی وی نقاشی به همراه موسیقی در آن زمان توسط ماموستایان آئینی حرام شده بود، به همین خاطر این دو هنر كمتر رواج داشت. اما رحمان در این مصاحبه توضیح می دهد كه چگونه با استفاده ااز هنر نقاشی پدرش را به حج می فرستد و پرچم شوروی را طراحی می كند. او می گوید: در سال 1316 نخستین دبیرستان در مهاباد پایه گذاری شد. ما هم كه از امتحان ششم ابتدایی قبول شده بودیم وارد این دبیرستان شدیم. معلمها بیشتر غیربومی از ارومیه و تبریز بودند. آن زمان، تدریس زبان فرانسه به جای زبان انگلیسی رایج بود. شهریور 1320 به علت جنگ جهانی دوم مدارس برای مدتی تعطیل شد. البته در دوران پهلوی دبیرستانی دخترانه به نام »پروانه« نیز در مهاباد تاسیس شد. بعد از تعطیلی مدارس به همت »قاضی محمد« كه خیلی علاقه مند بود كردها باسواد باشند و معلومات فرا گیرند، مدارس بازگشایی شدند. در جنگ جهانی دوم، مهاباد شاهد حضور روسها و انگلیسی ها در شهر بود و مردم هم اسلحه به دست آورده بودند.
* تحصیلات را تا كجا ادامه دادید؟
- من تا چهارم دبیرستان تحصیل كردم. در خرداد 1324 »قاضی محمد« و »ملا مصطفی بارزانی« آمدند همان كلاس چهارمی كه ما درس می خواندیم عده ای را برای تحصیلات نظامی انتخاب كردند و به شهر بادكوبه (باكو) در شوروی فرستادند. حدود 11/5 ماه در باكو ادامه تحصیل دادیم كه ارتش شوروی و انگلیس ایران را ترك كردند و نیروهای ارتش به آذربایجان و كردستان حمله ور شدند. در آذر 1325 رهبر جمهوری كردستان در مهاباد دستگیر و زندانی شد و ما هم در 15 اسفند 1325 به مهاباد برگشتیم.
* چند نفر برای ادامه تحصیل انتخاب شدند؟
- از میان كردها 50 نفر و از جمهوری آذربایجان 250 نفر. حدود 10 نفر از این 50 نفر مهابادی بودند. تا آنجا كه به یاد دارم »مجید ولی زاده«، »قادر حمیدی«، »قادر ریحانی«، »رحمان گرمیانی«، »سوره (عبدالخالق) خسروی«، »حسین فتاح قاضی«، »رحیم سیف قاضی«، »دكتر ئاسو (قادر محمود زاده)« و »غنی بلوریان« همراه ما بودند. ما به مهاباد آمدیم و قاضی به فاصله 25 روز یعنی در دهم فروردین سال 26 اعدام شد. چون پدرم فردی مسن و پسر عموی قاضی محمد بود، جنازه ها را به پدرم تحویل دادند. پدرم به من گفت: برو در سمت راست مقبره های خودمان سه قبر كنار هم بكن. آن وقت قبرستان ملا جامی مشهور بود، هر كس وفات می كرد آنجا به خاك سپرده می شد. الآن به منازل مسكونی و ادارات تبدیل شده است.
من هم قبركن بردم و سه قبر آماده كردیم. وقتی جنازه ها را تحویل پدرم دادند اجازه نمی دادند هیچ كس به طرف جنازه ها برود. هر جنازه را با چهار نفر به قبرستان بردند. وقتی به درب ورودی شهربانی كه در طرف جنوبی مسجد جامع واقع است، رسیدیم، پدرم به افسر نظامی گفت كه ما مسلمانیم. جنازه ها باید شسته شود. او هم با بی سیم به یك سرهنگ فارس تبار كه رئیس حكومت نظامی در مهاباد بود، پیغام را منتقل كرد و جواب مثبت گرفت. جنازه ها را در حوض مسجد »حاج احمد« غسل دادیم و سپس دفن كردیم. البته ابتدا پدرم آمد روی جنازه ها، گفت: روی جنازه ها را باز كن كه می خواهم ببینم. آن وقت حكومت نظامی بود و ما خیلی عجله داشتیم. وقتی باز كردیم »قاضی محمد« در وسط بود. پدرم گفت: قاضی را بیرون بیاورید و در قبر اول بگذارید. »صدرالاسلام« را در قبر راست و »محمد حسین سیف قاضی« را در قبر سوم بگذارید. این گونه ما آنها را به خاك سپردیم.
* چطور شد كه از باكو به ایران برگشتید؟ هنوز كه جمهوری مهاباد از بین نرفته بود ....؟
- وقتی ارتش به كردستان و آذربایجان آمد قاضی محمد دستگیر و حكومت نظامی برقرار شد.
جمهوری تقریبا دچار فروپاشی شده بود. وقتی خبر انحلال جمهوری مهاباد به ما رسید، ما اعتصاب غذا كردیم و گفتیم كه شما كلاه بر سر ما گذاشتید و ما را بدبخت كرده اید. ما هم نظامی گری نمی خواهیم. به رشته های تحصیلی دیگر ما را انتقال دهید. قبول نكردند. ما تقریبا از 21 آذر تا اول اسفند در اعتصاب غذا بودیم. اول اسفند از طرف »استالین« دستور آمد كه اگر هم اشان نمی خواهند بمانند، آنها را برگردانید. روز 15 اسفند ما را فرستادند تبریز و آنجا هم هر كس به شهر خودش برگشت.
* كسی از شما در باكو باقی نماند؟ اصولا شما می توانستید به اختیار باقی بمانید؟
- ما در دانشكده افسری بودیم. ما باید افسر می شدیم و در مناطق كردنشین و آذربایجان خدمت می كردیم. فقط تحصیلات نظامی آموختیم. به خاطر ماجرای طراحی پرچم شوروی زمینه تغییر رشته برای من فراهم شد كه حتی می توانست سرنوشت باقی ماندن مرا رقم بزند اما چون ما همه رفقا با هم بودیم و نمی توانستیم از هم جدا شویم، این كار را نكردم. دو نفر آنجا باقی ماندند. یكی »سیدكریم ایوبی« بود كه پزشكی خواند. قادر ئاسو هم وقتی به ایران برگشت از راه قاچاق دوباره راهی باكو شد و او هم آنجا پزشك شد. »رحیم آقا سیف قاضی« هم چون نمی توانست به ایران برگردد، آنجا باقی ماند. او برادر محمد حسین خان سیف قاضی و برادرزاده قاضی محمد بود. بنابراین جرات نمی كرد به ایران برگردد. دكتر ئاسو البته در سال 1370 به مهاباد برگشت و فوت كرد. »سیدكریم ایوبی« هم در باكو فوت كرد و همانجا دفنش كردند. »رحیم آقا سیف قاضی« هم به هنگام انقلاب به ایران بازگشت و به عضویت حزب دموكرات كردستان در آمد و بعدها از حزب جدا شد. بعد از جدایی اش از حزب دوباره به باكو رفت و همانجا فوت كرد. البته دكتر ئاسو قبل از بازگشتش به ایران، در سال 1370، مدتی حدود سه تا چهار سال - دقیقا نمی دانم - در عراق طبابت می كرد.
* شما به هنگام بازگشت چه سرنوشتی پیدا كردید؟
- من هم بارها زندانی و تبعید شدم. یكبار به مدت سه ماه در سال های 61 و 62 و یك بار هم سال 59 حدود یك ماه زندانی شدم (از اول تا آخر رمضان). بعدها به دامغان تبعید شدم. شبی آمدند و من و فرزندانم را به زندان سپاه بردند. وقتی رفتیم عده ای دیگر هم آمده بودند. بعد از 24 ساعت بازجویی ما را سه سال به دامغان تبعید كردند. سال 63 برگشتیم. البته زمان شاه هم سه سال در ملك كندی (ملكان) [آذربایجان غربی] و یك سال به تهران تبعید شدم.
* اشاره كردید به طراحی پرچم شوروی، ممكن است بیشتر توضیح دهید كه اصل ماجرا چگونه بود ... ؟
- زمانی كه باكو بودم، فرمانده دانشكده افسری (وقت انتخابات) آمد و گفت: نفری می خواهم كه آرم روسیه را روی كاغذ بیاورد. در میان ما دكتر ئاسو هم نقاشی را دوست داشت. فرمانده او را برای این كار انتخاب كرد اما خودش را در این حد ندید. مرا به او معرفی كردند. مرا به اتاقی بردند و وسایل برایم آماده كردند. من صندوق كشیدم و به ابتكار خودم گفتم بگذار نماد عدالت هم در كنار این صندوق باشد. صندوق را داخل داس طراحی كردم. وقتی كه دانشجویان از آموزش برگشتند و فرمانده دانشكده بخش ایرانی ها نقاشی مرا دید، گفت: تو نباید اینجا باشی. تو را می فرستیم رشته مهندسی. اینجا كارهایت ظهور پیدا نمی كند.
چون محیط نظامی است. تو استعداد فراوان داری ...
* پس شما طراح پرچم شوروی هم هستی؟

- بله با تغییراتی كه من دادم، من طراح جدید پرچم شوروی شدم كه بعدها رسمیت یافت.
* نقاشی را از كجا یاد گرفته بودی؟
- در شهر مهاباد در آن زمان نقاشی توسط ماموستایان دینی قدغن شده بود. می گفتند حلال نیست. جایز نیست. من در واقع خودم نقاشی را آغاز كردم. ما معلمی داشتیم به نام »ترابی« كه اهل ارومیه بود. او روی تخته سیاه اغلب برای ما نقاشی می كشید، ما هم می كشیدیم. این آغاز راه من بود كه به نقاشی علاقه پیدا كردم. سرآغاز خبری از رنگ روغن نبود.
با سیاه قلم كار می كردیم. اغلب، منظره های كردستان به ما می دادند، مثل كوه »خزایی«. 
* قبل از شما چه كسانی نقاشی می كشیدند؟
- »حسین خان ناهید« قبل از ما نقاشی می كشید، اما من اطلاعی از زندگی او ندارم. پدرم هم هر چند كه ماموستا بود، به نقاشی علاقه داشت و خط نسخ را بسیار زیبا می نوشت. استاد پدرم، مرحوم »قاضی علی« پدر قاضی محمد بود. به غیر از صدر الاسلام كه با »مصباح دیوان« كه هم شاعر و هم نقاشی بزرگ بود و با صدرالاسلام رابطه فامیلی داشت كسی ندیدم كه نقاشی بكشد و تابلویی با عنوان نقاشی در منازل آویزان شود. مصباح تابلوی روستای خودشان (سلیمان كندی) در نزدیكی بوكان را كشیده بود. او شخصا بیگ زاده بود.
* از مصباح هم اثر نقاشی باقی مانده است؟
فقط در منزل »خانم خانم« دختر صدرالاسلام تابلویی زیبا و كهن است كه قدمتش به گمانم به صد سال پیش برسد. خودش را سوار اسبی نشان می دهد كه منظره روستا به همراه زنان روستایی كوزه به دوش كه برای آب به چشمه می روند را كشیده است. به نظرم این تابلوها مثل تابلوهای »كمال الملك« زیباست.
از آنجا كه رحمان قاضی می گوید پدرش خطی خوش داشت و برایش سر مشق می زده و او هم می نوشت به نظر می رسد غیر از پدرش استادی دیگر در خط نداشته و او این هنر را از والدش آموخته باشد. پدرش نیز شاگرد قاضی علی پدر قاضی محمد بود. خود اینك خط را به زیبایی كتابت می كند و در نسخ و نستعلیق  به استادی رسیده است. حاصل دست نوشته های او قرآنی است كه با خط نسخ نگاشته است. علاوه بر این مجموعه خاطرات و رباعیات كردی خیام را نیز به همراه مجموعه اشعار خود كتابت كرده كه هیچكدام از آنها هنوز منتشر نشده است.
اما افسوس كه 70 یا 80 تابلوی نقاشی او آن هنگام كه به علت تبعید به دامغان در زیر خاك پنهان كرده بود، مفقود شده و به هنگام هیچ اثری از آنها نیافت. خود احتمال می دهد كسانی آن را از زیر خاك بیرون آورده باشند.
قریحه شعری رحمان قاضی نیز قابل تامل و در خور مطالعه است. انتشار مجموعه ی اشعار او بی شك علاقه مندان به ادبیات كردی و منتقدان را بیشتر به خود جذب خواهد كرد. خاطرات او نیز مشتمل بر حكایت ها و روایت های تاریخی بسیار مهمی است كه انتشار آن به همراه تصاویر تاریخی از شخصیت های بزرگ مهاباد كه ضمیمه كتاب است می تواند روشنایی دیگری در تاریخ معاصر مهاباد ایجاد كند. بعد از مرگ ماموستا هیمن - از دوستان نزدیك رحمان قاضی - برادر او »احمد« در مجله »سروه« مسئولیت گرفت
و صحبت هایی برای انتشار این خاطرات مستند بین آنها صورت گرفت، اما وقتی اصل كتاب به انتشارات »صلاح

الدین ایوبی« (مركز انتشار مجله سروه) ارسال شد، به قاضی گفتند
كه با حذف بخش هایی از كتاب می توان آن را منتشر كرد، اما او گفت حتی اگر یك حرف نیز از آن كم شود حاضر به انتشار آن نیست. اینك او از طریق مراكز نشر كردی در عراق به دنبال چاپ كتاب خاطرات خود است.
»قاضی« بعد از بازگشتش از روسیه (باكو) مدتی بیكار بود اما سال 1327 مدتی به عنوان دبیر خط و نقاشی به استخدام آموزش و پرورش درآمد كه به گفته ی خودش آن هنگام 34 تومان حقوق می گرفت.
 رحمان قاضی نه خاطره كه خود جزئی از واقعیت های تاریخی مردمانی است كه امروز به روایت های او به عنوان بخشی از تاریخ خود نیاز دارند. حكایت های او برای »هه ژار پژوهان« نیز جالب و خواندنی است.
* با ماموستا هه ژار چگونه آشنا شدی؟ خاطره ای هم از او دارید؟
- با همین »ئاسو قادر« (دكتر ئاسو) كه با ما به باكو آمد دم از شعر می زدیم. آن وقت انتشار شعر به زبان كردی قدغن بود. دكتر ئاسو خانه ای محقر داشت. روزی هر دو كنار كرسی نشسته بودیم. من شعری از »شیخ رضا طالبانی« خواندم و او هم شعری از »نالی«. جوانی آمد نشست. خیلی با دقت به حرف های ما گوش می داد. ما هم مشكوك شدیم. روز بعد در كنار قهوه خانه ای در كنار باغ »سیسه« كه آب زلالی از آن جاری می شد و مردم حصیر پهن می كردند و عصر با دوستان آنجا می رفتند، من و قادر، آن جوان را دوباره دیدیم كه در میان چمن ها دراز كشیده و كتابی در دست دارد. رفتیم جلو گفتیم: جوان، خودت را معرفی كن. گفت: نام من »عبدالرحمن« است و مشهور به »هه ژار« هستم. آن وقت هنوز نام آواز نشده بود. ما هم نمی دانستیم كه این جوان در آینده بزرگ مردی در تاریخ كرد می شود.
* با ماموستا »هیمن« چطور؟
- »هیمن« پسر شیخ »حسن شیخ الاسلام« بود. ما هم فامیل بودیم و هم در املاك همسایه. خانه اشان در »شیلان ئاوا« در شرق مهاباد بود. همیشه با هم بودیم. تمام زندگی ما با ماموستا »هیمن« خاطره است. هر دو فقیر و تنگ دست بودیم. وقتی كه شاه رفت در میدان عباس آباد (آزادی) در مهاباد قطعه شعری برای مردم با عنوان »ده برۆ ئه ی شاهی خائین، به غدا نیوه ی رێێت بێ« (برو ای شاه خائن كه بغداد در وسط آن راهی باشد كه تو می روی) خواند. چندی بعد »زاهدی« كودتا كرد و شاه ایران بازگشت و ماموستا هیمن مجبور شد به عراق برود و با هه ژار هم خانه شود. سه یا چهار سال با هم بودند. بعدها ارتش عراق به بارزانی ها حمله كرد و ایران به »ملا مصطفی« در كرج مسكن و تامین داد. او برای هه ژار هم امنیت گرفت. ماموستا هیمن تا زمان انقلاب در عراق ماند. بعد از انقلاب به ایران بازگشت. ما برای پیشوازی، از او به روستای »بیوران« سردشت كه الآن بازار مرزی شده رفتیم. آنجا او را دیدیم. با هم به مهاباد برگشتیم و مردم تا كنار قهوه خانه سد مهاباد نزدیك به 10 كیلومتر به استقبال آمده بودند. من و هیمن همیشه باهم بودیم. وقتی به مهاباد می آمد معمولا مهمان من بود.
من هم برای دیدارش به »شیلان ئاوا« می رفتم. گاهی شعر می گفت، من هم جوابش را می دادم. رابطه بسیار صمیمی داشتیم. با هم به شكار می رفتیم. شب هایی در صحرا می خوابیدیم.
* از او چه خاطره ی دیگری دارید؟
بله، شبی مهتابی بود به روستایی به نام »كه وته ر« رفتیم. خرمنی كوبیده نزدیك ده بود و ما شب را روی خرمن خوابیدیم. چون هوا سرد بود و هیچ نبود كه روی خودمان بیندازیم، چند روپوش الاغ كنار خرمن بود كه از آنها استفاده كردیم تا سردمان نشود. ماموستا هیمن در یكی از اشعارش به این موضوع اشاره كرده و می گوید:
بۆ په ره سیغار و توتون ماته ڵم
هه رده ڵێ ی دایلاغی فێره دو كه ڵم
(برای توتون و كاغذش معطل هستم * تو گویی كه شتر عادت كرده به دود هستم)
من كه راده كشام له سه ر ته ختی فه نه ر
را خه رم ئێستا چی یه؟ كورتانی كه ر
(من كه دراز كشیده بودم روی فنر - تشبیه به خرمن * زیراندازم حالا چیست؟ روپوش الاغ)
قاضی اما، اینك ایام جوانی را پشت سر نهاده است. خرمن خاطرات او را اكنون می توان درو كرد و از آن اسناد مهم برای تاریخ كردها تهیه كرد.
چشمهایش دیگر سویی ندارد اما چند تابلوی او در خانه هنوز روشنی بخش اهالی هنر است. تركیب زیبای رنگ ها و بهره از تجربه های طولانی، او را استادی كم نظیر می نماید، گرچه به قول خود اینك كهولت سن و هزار درد پیری او را از فعالیت هنری دور نگه داشته است. سالها دوران را دور زد و انباشته هایش را فزونی بخشید. اینك چشمه ای از هنر و ادبیات گشته كه خانواده اش نیز از او جرعه ها می نوشند. فرهنگ و فولكلور كردی را هنر كرده است. گفته های او درباره هنر نشان می دهد كه طبیعت و فرهنگ فولكلور كردستان، زنان كوزه به دوش را با هنر آراسته است ولی هیچگاه این آثار را به نمایش نگذاشت و منتشر نكرد. اما در میان آثارش البته می توان به موضوعاتی متفاوت دست یافت.
تابلویی از ظهور عیسی مسیح در خانه اش را برای ما توضیح می دهد:
این را كلاسیك كار كرده ام. دقیق به یاد دارم كه دوستی داشتم به نام دكتر »عبداله مولوی« كه تازگی ها فوت كرد. روزی رفتم مطب او و روزنامه ای دیدم كه این عكس را چاپ كرده بود. من هم روزنامه را آوردم و آن عكس را نقاشی كردم. ظهور حضرت مسیح و نجات یارانش را نشان می دهد. به نظرم خیلی زیبا آمد.
»قاضی« در نقاشی استادی بزرگ است اما فرصتی برای آموزش شاگردان رسمی در كلاس نداشته بلكه افرادی كه
به منزلش می آمدند از او نكته آموزی می كردند. البته او
 می گوید: سرهنگ »امینی« كه در ارتش مهاباد خدمت می كرد از او برای آموزش نقاشی دو دخترش دعوت كرده و او نیز در سال 1328 به منزل آنها می رفت.
گرچه آن زمان هنر نقاشی از سوی ماموستایان دینی در مهاباد منع شد، اما نقاشی نه برای قاضی ضرری نداشت كه از طریق همین هنر پدر خود را به سفر حج فرستاد. این روایت نیز از زبان خودش خواندنی است:
سال 1320 در روستای قاضی آباد كه  17 سال سن داشتم، زندگی می كردیم. من بزرگ بودم و برادران دیگرم كوچك تر. پدرم گفت: می خواهم مكه بروم. خندیدم و گفتم با چه هزینه ای؟ گفت: این پنج شش گاو میش را می فروشم. شما هم آنها را ببر »آل بلاغ« تا خودم می آیم. آنجا فامیلی به نام »حاج مسعود« داشتیم. شب رفتم منزل او. گاوها را بردیم بازار »محمدیار«. من هم در زندگی خود هنوز گاو و گوسفند نفروخته بودم. می گفتم كلاه بر سرم می رود یا نه؟ به دنبال من پدرم و حاج مسعود هم آمدند. او پسر مرحوم »میرزا كریم« از خانواده قاضی ها و پدر »قاضی عبداله« است. دو سه نفر دیگر هم بودند. یك نفر نگفت گاوها به چند؟ نهایتا شخصی كوتاه قد پیدا شد كه هیچ وقت او را ندیده بودم. گفت: می دانم كه غریبه ای. اولین بار است كه به بازار می آیی و تا حالا گاو هم نفروخته ای. چوبی به میان گاوها زد و میدان را شلوغ كرد. سپس با هوشیاری تمام گاوها را با قیمت پنج هزار تومان فروخت و پول ها را در جیبم گذاشت.
پدرم می گفت: حالا كه پول آماده شده، مرا آماده سفر كنید. ما هم پدر را نزد »سید محی الدین« كه رفت و آمد عراق می كرد فرستادیم. آنجا هم رفتیم منزل »كاك عبدالصمدی« كه یكی از آغایان »مامشان« است. شب را آنجا بودیم و صبح كه هوای سرد ما را اذیت كرده بود، به »خلان« عراق رفتیم. پدرم جریان را به »شیخ علاء الدین« گفت كه در ایران اجازه نمی دهند حج بروم. آمده ام كه تو شناسنامه عراقی برایم بگیری و مرا به حج بفرستی. شیخ صبح زود در روستا گشت زد. هیچ شناسنامه ای نه به قیمت نه به همت به ما ندادند. بعد از سه روز سرگردانی خواستیم برگردیم ایران.
* سال چند بود؟
به سال 1320 بر می گردد. سید محی الدین اهل شوخی بود. رفت بیرون و آمد گفت مدرسه ای پیدا كرده ام كه بچه ها درس می خوانند. ما هم با تفنگ و فشنگ مسلح رفتیم مدرسه. دیدم كسی روی تخته سیاه پرچم كردستان را می كشد. من و محی الدین هم آخر كلاس و شاگردان جلو ما نقاشی را نگاه می كردیم. خیلی بد نقاشی كشید. به معلم گفتم اجازه می دهید من رسم كنم؟ راضی شد. رفتم پای تخته سیاه و من بیرق كشیدم.
 به حدی جالب بود كه همه حتی خودم تعجب كردم. معلم دست در گردنم انداخت و مرتب مرا می بوسید. گفت: ببخشید خیال كردم »كرد كوهی« هستی با این تفنگ و فشنگت! چرا آمده ای منزل شیخ؟ گفتم پدرم می خواهد حج برود، شناسنامه عراقی می خواهد. گفت یك اسب و صد تومان پول به من بدهید برایت ظرف دو روز شناسنامه پیدا كنم. این نقاشی راهم پاك نمی كنم تا همه معلمان آن را ببینند. ما هم پول و اسب دادیم و او از »خلان« رفت »رواندز« و آنجا شناسنامه ای به نام »عبداله فقیه حسن« برای پدرم گرفت و تا همین سال های اخیر هم باقی بود و پدرم از طریق آن به حج رفت.
رحمان قاضی بدین گونه با هنر نقاشی پدر را حاجی كرد. هنری كه در زمان او ماموستایان آن را در تضاد با عرف و برنامه دینی می دانستند. آن هنگام كه او به عراق می رفت، بارزانی نهضت كردها را هدایت می كرد. قاضی نقل می كند كه اصل نهضت را »ملا مصطفی بارزانی« و برادر بزرگش »شیخ احمد«  پایه گذاری كردند.
بعثی ها شیخ احمد را كشتند و وقتی كه »ملك« رفت، ملا مصطفی قیام كرد. آن وقت »اسماعیل آقا سمكو« در ایران در به در بود ... و حكایت هایی از این دست.
رابطه قاضی با بزرگان ادب و هنر كردستان، هنوز می تواند به شناخت و بازشناسی  گوشه های تاریك حیات آنان كمك كند. رحمان با محمد قاضی مترجم سرشناس مهابادی فامیل و منزل او بارها حضور این مترجم را شاهد بوده است. »سید علی اصغر كردستانی« را نیز در سال 1313 به چشم دیده است. به گونه ای وقتی به دعوت »سالار خاتون« - كه عده ای را اطراف او در یك قهوه خانه جمع كرد - آواز خواند، او را شبیه »سعید ماملی« برادر »حسن« و »محمد ماملی« دانسته است. لابد سعید صدای خوش تر از دو برادر خود داشته است. با هیمن و هه ژار نیز به گونه ای كه شرح آن رفت، بسیار صمیمی بود. از آنان نقل می كند كه هر دو می گفتند دیگری »شاعرتر« است. هه ژار در »چێشتی مجیور« این موضوع را تصدیق كرده و نوشته است: »هیمن از هر شاعری شاعرتر است«.  اینك اما اندك اندك جمع دوستان نه كه می رسد، بلكه یكدیگر را ترك می كنند، چه شاید وعده دیدار دنیایی دیگر باشد. مصاحبه ما با قاضی به پیشنهاد استاد »مصطفی شیر زاد« نقاش نامی بوكان به عنوان ادای دین به او و لازمه ی روزهای حیاتش در مهاباد انجام شد.
 


فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :