قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳۸٤/۱٢/٢

وقت خداحافظیه! 8 بهمن 84
چیا فوادی: بالاخره خدا حافظی هم سراغ كاكتوس اومد. گفتن حالا كه باید بری یه چیزی بنویس. كاكتوس هم نوشت وداع نامه اش رو نوشت. تا حالا در مورد هر چیزی نوشته بود، الا خداحافظی!

ولی خب، دیگه باید می نوشت. اول نوشت درسته كه كاكتوس پر از تیغ و خاره و هیچكس نمی تونه بهش نزدیك بشه، درسته كه همه می ایستن دور و بهش می خندن. ولی تو دلش یه دریا آب داره. (رجوع شود به كتاب های گیاه شناسی)
نوشت كه من به این كویر سرسبز عادت دارم، توی این خاك ریشه دارم. من برای بودن، به خنده كردستان احتیاج دارم. بعدش نوشت كه رفتن سخته اما كاكتوس مال سختیه! درسته كه بزرگ شد و از یه ستون نیم بند به دو صفحه بدون آگهی! رسید ولی باز می گن باید خداحافظی كنه تا عدالت اجرا بشه. آخه كفه ننوشته هایش به نوشته هاش سنگینی می كنه! كاكتوس غم نان نداشت اما عوضش توی هوای آزاد بودن، نفس می كشید. اما حالا می خواد این دفعه همه به واقعیت حرفهاش بخندن نه به خود حرفهاش! كه اگر آزادی سرودی می خواند.
كوچك، كوچكتر حتی از گلوگاه پرنده ای
هیچ كجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند
كه هر ویرانه اش نشانی از غیاب انسانی است
كه حضور انسان آبادانی است
همچون زخمی همه عمر خونا به چكنده
همچون زخمی به دردی خشك تپنده
به نعره ای از خود شونده
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود
آه! اگر آزادی سرودی می خواند
كوچك ... كوچكتر حتی از گلوگاه یكی پرنده
كاكتوس می نوشت، اما نشد، اخه شدن رو داشت تجربه می كرد. آخه كاكتوس به خودش قول داده بود برای خوانندگان، ویژه نامه عید نوروز رو منتشر كنه. اما ...!
تجربه رفتن تجربه ناآشنایی بود. نوشت پس تكلیف خوانندگانی كه هر شنبه منتظرن تا كاكتوس یه كم اونا رو بخندونه چی می شه؟ اصلا تكلیف سیروان كه پرتیراژترین و باسابقه ترین هفته نامه مناطق كردنشیه چی می شه، پس تكلیف ما در روزنامه نگاری كردی چی می شه؟
نوشت كه آخه بعضی وقت ها لبخند به كاكتوس، دردهای بودن یا موندن رو كم رنگ تر می كنه، نوشت كه كاكتوس به عشق مردم می نوشت آخه مردم رو دوست داشت ... آخه كردستان ... آخه!
هی نوشت و پاره می كرد،‌هی نوشت و عرق می كرد، آخه كاكتوس چشم نداشت كه گریه كنه!
برعكس هر دفعه كه كاكتوس از خنده های توفیق رفیعی می فهمید كه آره، شاید مثل یه سفره رنگین! لبخند رو به چشم مردم بیاره!
همون توفیق رفیعی كه یكی دو ماه پیش، همه این رفتن ها رو پیش بینی كرده بود و كاكتوس با نگرانی می گفت: نگو آقا توفیق، تو رو خدا نگو! حالا كاكتوس باید بره، به كجا؟ نمی دونم. ولی آخه دوست نداره بره. چون دوست داره مثل همه كردها،‌ كردی صحبت كنه،‌فرهنگشو (هر چی كه هست) دوست داره، دوست داره اگه ازش پرسیدن كجایی هستی؟ عوض هر جوابی سرشو بالا بگیره و بگه همین جایی! شاید كاكتوس یه روز برگرده ولی مطمئن باشید كه اون روز دیگه اسمش كاكتوس نخواهد بود! بگذریم. شاید كاكتوس مهرورزی رو نمی فهمه چون شكمش  آبه! (باز هم رجوع شود به كتاب های گیاه شناسی)
كاكتوس خداحافظی شو كرد، حالا چیا فوادی می خواد دست بای بای تكون بده، من چیزی ندارم بنویسم. این دفعه ننوشته های منو بخونید. چون ای كردستان:
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شكست
تا آمدم با تو خداحافظی كنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شكست!
در پایان پیشنهاد می كنم برای اینكه بدونید چی شده جمله اول مقاله رو از اول بخونید!


فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :