قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳۸٤/۱٢/٧

به یاد دانشمند ایرانی ناسا ، پرفسور مظفر پرتو ماه

باور به آزادی و شرم در بیان                                       

  عرفان قانعی فرد

"پرفسور مظفر پرتو ماه در گذشت " خبری کوتاه که در دنیای خبرها شاید چند ثانیه ای بود و آنگاه ناپدید شد و حتی خبرگزاری های ایران تا عصر پنجشنبه که با ایسنا تماس گرفتم ، خبری از ماجرا نداشتند و برایشان خواندم!البته در لابلای شهر و در میان کوچه و پس کوچه ها ، چه بسیاراند نام هایی که غروب شان ، سرزمین فرهنگ و هنر را به ماتم می نشانند...

و هنوز مشخص نیست که آیا جنازه اش را در غربت دفن می کنند و یا مام میهن بر می گردانند...
پس از شنیدن خبر تاسف انگیز در گذشت او ذکر یادش را خالی از لطف ندیدم :

او را یک بار در لندن دیده بودم..در منزل هنرمندی موسیقی دان  و ان شب یادم هست که به ساحت این شخصیت دو نفر چه تهمت هایی که روا نداشتند و او خونسرد چای می نوشید و فقط با چشمان خسته اش – اما مهربان – شرم حضور داشت و تبسمی می کرد....چون پاسخ دادن ، زیبنده مقام علمی او نبود...
نهایت آزادی در گستاخی را برای آن دو همشهری هم زبانش قایل بود و این نشان از روحیه نقد پذیری او داشت و اعتقاد ش به چند صدایی...تا که شاید در میان صداها ، فکری نو فرصت رشد یابد و گرنه غوغا ها دفن می شود ...زنجیر وابستگی می پوسد ...بند و دام فریب هم می درد...
با صراحت و ادب ؛ آرمان و اعتقاد ش را باز می گفت و آنچه را که سره و سالم می دانست و در خط فکری اش همچنان مانده بود ؛ و آن باورش به دین و شریعت آزادیخواه بود نه دین سنتی بازار ....
جدای از مساله ایدئولوژی و تفکر سیاسی اش که شاید با ان سخت مخالف باشم اما او فیزیک دانی عارف بود...دانشمندی دین دار و اهل مرام و ایمان...و این آزادی حق اوست که در مرام اش و باورش صوفی یا عارف باشد و از این نظر کم شباهت به مرحوم مهندس بازرگان نبود...
در آخرین دیدار ، هنوز یادم هست با چه تواضعی از ترجمه قران به زبان کردی سخن می گفت ؛ رنج و زحمتی که برای اعتقادش در دنیای خلوت کشیده بود...
به دور از هر غل و غشی سالها در کنج آرامش نشست و به دور از هر هیاهو تنها با معشوقه اندیشه اش ذکر و ثنا می گفت.....
هر سال – درست یا غلط - به مانند موجی نا آرام که به ساحل می خروشد و اما " ساحل نمی گیردش دست ، پس می زند موج " به کعبه می رفت ، طواف می کرد ، قران می خواند ؛ و می گریست... و به معنی واقعی کلمه اهل عرفان بود...
اما شاید کسی را توان درک عرفان او نبود ...چون در عالم مماشات و ریا همه چیز رنگ می بازد و ستون و پایه خشک باوری می شود ...اما گریه او از سوز عشق بود از نوعی اعتقاد ، از آرمان ، از باور...نه که در پی معیشت . کسب نام و نان و محراب گردانی بود؛ بلکه تغییر و رشد و اعتلا را در آرمانش می دید...داعیه مصلحی هم نداشت اهل مراد و مرید پروری نبود ، زیر تابلوی کسی هم نرفت....درست یا غلط ، بخواهیم و نخواهیم ، او با شعور و تفکر آزاد این راه را برگزیده بود و انکار رهی دیگر نمی دانست...
چون " رسم عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی / جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود " .... و ای کاش هیچگاه این مقام علمی به سیاست دست نمی زد تا که او را هر مدعی سیاستی آزرده نمی کردند!...
در کنار فعالیت علمی و تخصصی اش و شرکت در مباحث بنیادی رشته تحصیلی اش ؛ تنها دغدغه و خواست و نیازش در حوزه تفکر و اندیشه اسلامی بود... و هر چند بودن در صحنه قدرت و مسئولیت و مقام و حرکت در بازار سیاست و... جامه ای نبود که بر قامت او دوخته باشند.... زیرا گویی که توان حرکت در این باره را نداشت!..در تاریکخانه افکار سنتی ، انحطاط ، خشونت، شک و بی باوری ؛ جایگاهی برای ماندن را به مصلح نمی دید...اما متاسفانه گاه جامه به این باده بیالود!...
برخلاف همگان که می گویند " محافظه کار بود و کاری برای مردمش نکرد !" من می گویم که ملاحظه کاری با شعور و اهل تفکر بود و می دانست بجز ماندن بر راه نو جستن و بسط آزادی و ارتباط و تعامل با همدیگر و انصاف ، به ضرب و زور و ابزار ریا و تزریق موهومات و عوام فریبی نتوان راهی در جامعه بشری به پیش برد ... و لااقل آنکه نوعی انحراف در مسیر رشد ایجاد نکرد ، جای آفرین دارد!...
به هیچ وجه یک خودنمای مدعی نبود ... آرام سر بر بالین آرامش و آسایش می گذاشت..و تنها یک صوفی اهل سماع بود...یک دانشمند اهل دل .. و نه سیاست مداری موفق!  و تنها جهان بینی دینی او جهان شمول و جهان وطنی بود و کل بشریت و هستی را در بر می گرفت و ای کاش تفکر سیاسی اش نیز چنین بود!..

هر سال از آمریکا به زادگاهش – سنندج – باز می گشت ، آرام و بی سر و صدا ، در منزل خواهر سالخورده اش می نشست و تنها دوستانش می دانستند که در گوشه شهر پر هیاهو چه کسی عاشقانه در محراب عشق به نماز ایستاده و در آغوش آبیدر صوفیانه سماع می کند ...
گاه همانند مردم کوی و برزن به مسجد می رفت اما شبی در مسجدی از شهر بعضی از بی باوران بی انصاف به آن پیر مرد سپید موی ثنا خوان تاختند و باختند ...!
آری آن عارف و زاهد نشسته در مسجد ؛ همان دانشمند ایرانی و فیزیک دان ناسا بود ، فقط به جرم همشهری و همزبان بودن و سابقه ای از سیاست داشتن ، رفتار زشت آن جزم باوران خشک اندیش و بی انصاف را شنید ، اما اشک چشمانش خبر از حال نهانش می داد... در همان غروب سرد پاییز ؛ آرام و بی صدا در میان مردم خیابان و شهر عبور کرد و به خانه باز گشت...بسان غریبه ای ناآّشنا...که انگار کسی در زادگاهش او را نمی شناسد و مام میهن هم از بودن این فرزند در آغوشش بی خبر است !... نمی دانم ، اما شاید هنگام باز گشت به آمریکا این شعر حافظ را زیر لب زمزمه می کرد که

" زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست /   در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست / در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست "

از آن پذیرایی سرد و بی باوری آن شب همشهریانش ، مدتی نگذشته بود که دیروز وقت مردنش مسجد شهر را برایش قرق کردند و گلاب پاشیدند... در وقت زنده بودنش کسی شاخه ای پر خار به رایگانش نمی داد و اما امروز تاج گل بی خار بر سر قبرش می گذارند!... و شاید هم چند نفری که او را نمی شناسند درباره اش سخنرانی می کنند! و یا افرادی مکتب ندیده ، زندگی این دانشمند را نقد می فرمایند ! که البته " هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست "  و حاکی از همان رسم و سنت غلط مرده پرستی ما...
هر چند او دیگر پس از مردن ، مانند زیستن ش نیازی به تعریف و تمجید یا ذمّ و نفرین ندارد و با غرور در اوج پرواز بلندش به لقّاء معشوقه اش رفت 

" بنده پیر خراباتم که لطف ش دایم است  / ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست "

با امید به آنکه صدها نوباوه دیگر ازاین آب و خاک چنین رشد یابند و ترقی کنند  / یادش گرامی و راهش پر رهرو...

منبع ـ سیروان نیوز


فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :