قصر فرهاد
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: فیض اله پیری - ۱۳٩٠/٢/٢٥

گفتگو با عبدالحمید حیرت سجادی نویسنده و پژوهشگر کرد

 

 

 

فیض اله پیری: عبدالحمید حیرت سجادی متولد 1308 از نویسندگان و پژوهشگران بنام کردستان است و حاصل 50 سال تحقیقات او، انتشار کتب متعدد و مراجع تاریخی و فولکلوریک ارزشمندی است که از جمله آنها می توان به گزیده ای از »تاثیر قرآن بر نظم فارسی«، »روش درست نویسی«، »گلزار شاعران کردستان«، »شاعران کرد پارسی گوی«، »نمازخواص«، »تضمین، ترصیع و تلمیح آیات قرآن در اشعار فارسی«، »پیغمبران قرآن در قلمرو شاعران«، »تاریخ آموزش و پرورش کردستان«، »ایلات و عشایر کردستان«، »پند پیشینیان« (به زبان کردی) و آثار دیگر اشاره کرد.

وی سالها آموزگاری پیشه کرد و زندگی او در سنندج، ارومیه، مشهد و تهران با تجربه کار در رادیو و مطالعه تحقیقات همراه شد و اینک بعد از بازنشستگی در سنندج زندگی را سپری می کند.

پدر حیرت سجادی نیز که به »رکن الاسلام« شهرت داشت، از ارکان تاریخ آموزش و پرورش کردستان بود و در سال 1286 بعد از تاسیس نخستین مدرسه مردمی علوم جدید، نماینده دولت برای احداث اولین مدرسه دولتی در کردستان شد، از این رو پسر، پدر را بنیادگزار آموزش و پرورش کردستان می داند. برای گفتگو با عبدالحمید حیرت سجادی به خیابان شهدا در بافت قدیم شهر سنندج رفتیم پرسش از جزییات آثار و احوال شخصی و زندگی امروز او محور گفتگویی شده که تقدیم خوانندگان می شود.


 *جناب آقای حیرت سجادی، به نظرم دو دلیل برای انجام این گفتگو باید متصور شد، یکی کنجکاوی جوانی من و دیگری مخاطبان کتاب های شما که علاقه مند هستند از زندگی شما اطلاع بیشتری پیدا کنند. آنچه که من از کتاب تاریخ آموزش و پرورش کردستان متوجه شدم، خاندان شما فرهنگی بوده اند و بخشی در تاریخ آموزش و پرورش کردستان هم به پدر شما مرتبط می شود. فکر می کنم این مسئله فتح باب مناسبی برای این گفتگو باشد.

 - طبق شناسنامه، »سید عبدالحمید حیرت سجادی« هستم، فرزند »سید محمدباقر حیرت سجادی« ملقب به »رکن الاسلام«، اجداد ما اهل »کلجی« اورامان هستند و مرحوم پدرم در زمان خود خدمات آموزشی فراوان داشته اند. ایشان تنها فرزند خانواده و از انجا که دارای تحصیلات علوم قدیم بودند؛ در زمانی که مدارس کلیمی و مسیحی در کردستان دایر شده بود، علوم جدید را تدریس می کردند. بودجه این مدارس از طریق فرانسه تامین می شد. تعدادی از تجار، بازاریان و اعیان که تمکن مالی بیشتری داشتند؛ فرزندانشان را به این مدارس می فرستادند که علوم جدید بیاموزند. دروس فقاهت و طلبگی را کنار گذاشته بودند و علوم جدید می آموختند. مردم کم کم تصور می کردند که اگر این روند ادامه داشته باشد، ممکن است فرزندانشان به آیین مسیحی یا یهودی گرایش پیدا کنند. بعد از برگزاری جلسه ای ، به این نتیجه رسیده بودند که ضرورت دارد نماینده ای در این مدارس داشته باشند. به تشخیص خودشان به مرحوم پدرم که آن زمان 23-22 ساله بودند و دوران طلبگی را تمام کرده بودند، این مسئولیت را پیشنهاد کردند. ایشان هم قبول کردند که هم تدریس کند و هم به نمایندگی آنان، امور دانش آموزان مسلمان را مدیریت کند که دچار انحراف مذهبی نشوند. چهار سال این ماموریت را انجام داد. خود ایشان هم علاقه مند شدند که مدرسه دایر کنند. پدرم تا چندین سال بعد از ازدواج اول صاحب بچه ای نشدند. مرحوم پدرم در ازدواج دوم صاحب دوقلو می شود که خواهر و برادر بزرگ من هستند. برادر بزرگم »محمدسعید« در قید حیات هستند؛ اما خواهرم سال 75 فوت کرد. بعد از این دو، من به دنیا آمدم و بعد برادر دیگرم که »عبدالمجید« نام دارد که ایشان دکترای الهیات در مذاهب دارد و در دانشگاه آزاد شهر ری تدریس می کند.

* اجازه بفرمایید به بحث مدارس برگردیم. مرحوم پدر شما تاسیس مدارس جدید را تا کجا پی گرفتند؟ داستان تاسیس مدارس جدید کردستان به کجا رسید؟

- پدرم تاسیس مدارس را جدی گرفت و مدرسه جدید دایر کردند و دیگر به مدارس کلیمی و کلدانی نرفتند. وقتی مدرسه جدید احداث کردند، ایشان را در مسجد تکفیر کرده بودند، به ویژه آنها که مکتب و حجره داشتند. لابد معتقد بودند که نان آنها قطع می شود. کم کم مدرسه »سالار الدوله« تاسیس می شود که »سالاریه« نام داشت. حدود یک سال مدرسه فعال بود، اما از آنجا که سالارالدوله از کردستان منتقل می شود، مدرسه هم منحل می شود. این اتفاق در واقع بعد از تاسیس مدرسه پدرم است. بعد از این جریان یکی از »اردلان«ها مدرسه ای را تاسیس و حاج »اعتضاد معرفت« (اعتضادالاسلام) را مدیر مدرسه می کند. آن زمان شناسنامه وجود نداشت. در کردستان در سال 1305 شناسنامه صادر شد. در بیشتر احکام دوره قاجاریه مربوط به مرحوم پدرم، نام »محمد باقر کلجی« آمده که به نام محل زندگی اولیه است. آقای معرفت هم بعدها شناسنامه به نام »معرفت« گرفت، چون مدیر مدرسه معرفت بود. اکثر مردم الان تصور می کنند که مدرسه معرفت را آقای معرفت دایر کرده است. موسس این مدرسه یکی از اردلان ها بود که اسم آن را در کتاب »تاریخ آموزش و پرورش کردستان« آورده ام. آقای معرفت مدیر مدرسه بودند. این مدرسه یک سال دایر بود و بعد از آن منحل شد؛ فشار اجتماعی باعث انحلال مدرسه شد. اما مدرسه مرحوم پدرم همچنان پابرجا بود و کار را با ایمان و به دقت دنبال می کردند.

ظرف 10 سال از درآمد خودش برای اداره مدرسه هزینه می کرد. پدرم تنها فرزند بوده و املاک پدرش که سهمی از تعدادی روستاهای اطراف بوده، تنها به ایشان رسیده است؛ بنابراین از محل این املاک برای مدرسه هزینه می کرد. مدرسه هم مشخصا دواتاق داشته و همزمان کلاس های ابتدایی در یک اتاق بوده است. خودشان هم نوشته اند که بارها، کار مستخدمی، منشی گری و ثبت در دفتر اندیکاتور را همزمان خودم انجام داده ام. خودشان همه کاره بوده اند. به مدت 10 سال که ایشان مدرسه دایر می کرده اند، آموزش و پرورش، وزارت معارف و صنایع مستظرفه در کردستان نمایندگی نداشته است. بعد از این مدت در سال 1286 نخستین مدرسه دولتی در کردستان دایر می شود؛ البته به سبک دارالفنون و رشدیه تدریس انجام می شد. معلم ریاضیات، شیمی و فیزیک داشته اند. مثلا در کلاس چهارم، زبان فرانسه تدریس می شده است. باتوجه به سابقه پدرم، از وزارت معارف نامه ای به پدرم می نویسند با نام »محمد باقر کلجی« که در آن مرقوم شده که به ریاست معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه کردستان منصوب می شوید. ابلاغ ها را هم در کتاب -تاریخ آموزش و پرورش کردستان- آورده ام.

* چطور از معلمی سردرآوردید؟

_ پدرم سال 41 فوت کردند و من مشهد بودم. تحصیلات من هم در کردستان بود تا پایان مقطع دیپلم علمی که آن زمان طبیعی، ریاضی و ادبی را شامل می شد. بعدها به سه گرایش تقسیم شد و امروز هم به طور کلی تغییر پیدا کرده است. پدرم معتقد بودند که حلال ترین نان و شریف ترین شغل، آموزش است، چون شغل انبیاست و تا حد ممکن در آموزش و پرورش خدمت کنیم. من و دو برادر دیگرم (محمدسعید و عبدالمجید) در آموزش و پرورش خدمت کردیم. در سال 1335 به خاطر اندوخته هایی که از خدمت مرحوم پدرم در حوزه قرآن، ادبیات عربی و فارسی و مرحوم »بابامردوخ روحانی« و مرحوم »شادمان« کسب کرده بودم،دوست داشتم به تهران بروم و مثل فقهای امروزی که امتحان می دهند، در امتحان علوم قدیم شرکت کنم. در مدرسه »سپه سالار« امتحان برگزار شد و حدود 330 نفر از ملاهای نقاط مختلف ایران (از اهل سنت و شیعه) در امتحان مدرسی شرکت کرده بودند. امتیازش این بود که هم می توانند به وسیله این مدرک استخدام و هم از خدمت سربازی معاف شوند؛ خوشبختانه من در امتحان قبول شدم. البته سال 1328 خدمت معلمی من شروع شده بود و یک سال بعد از اینکه این مدرک را گرفتم، در سال 1336 به ارومیه منتقل شدم. درخواست خود من بود. دو سال در ارومیه ماندم و باز به درخواست خودم به مشهد رفتم. در سال 1338 تا 1341 در دبیرستان های مشهد تدریس کردم؛ هم ادبیات فارسی و هم عربی. اوقات بیکاری را هم در کتابخانه آستان قدس رضوی بودم. آن موقع تسهیلات بهتری داشت، به شکل امروزی بزرگ و پیچیده نبود و علاقه مندان به آسانی به منابع دسترسی داشتند. امروز سازمان های طولانی و وسیعی تاسیس شده و تشریفات زیادی دارد. یکی از خاطرات من در مشهد به همین کتابخانه بر می گردد. روزی کتابی را از طریق فیش برای مطالعه انتخاب کرده بودم که در نوشته بود »طغرل سلجوقی« 113 بار قرآن را با دستخط خودش کتابت کرده است؛ خیلی برایم عجیب بود. به خاطر اینکه من هنوز در فضای تحقیق قرار نگرفته بودم، متاسفانه نام کتاب و مولف آن را یادداشت نکردم که اگر روزی چنین آن را بخواهم، چون سندی آن را منتشر کنم.

* پدر شما هم گویا از تبعیدی های قبل از انقلاب است؟

- بله. خدمت شما عرض کنم که رضاشاه پهلوی با روحانی جماعت »چه شیعه، چه سنی« میانه خوبی نداشت. تعدادی از آنها را از بین برد و تعدادی را تبعید کرد, به هر عنوان قصد اذیت و آزار آنها را داشت. پدرم هم که سالها ریاست معارف را بر عهده داشت و در میان مردم منطقه از نفوذ و محبوبیت برخوردار بود -چنانکه حتی هم دوره هایش به خاطر خدمت پدرم که همه چیز را صرف آموزش و پرورش کرده و هیچی برای خودش باقی نگذاشته، گفته اند که زمانی می آید که مجسمه ات را با طلا می سازند- به همدان تبعید می شود. پدرم در همدان در دبیرستان پهلوی مشغول به تدریس می شود. ابلاغ و اسناد تاریخی آن موجود است. مادرم آنجا فوت می کند. آن موقع طبابت ضعیف بوده است. من سه یا چهار ساله بودم. سال 1312 بود. مادرم همانجا در مقبره باباطاهر دفن شده است. الان متاسفانه آثار آن موجود نیست. بعدها که ساختمان باباطاهر تغییر شکل پیدا می کند و مرحوم »عبدالباقی مدیری« هم که به همدان تبعید شده بود و تا سال 1320 در آنجا مانده بود، هرچند یک بار برای پدرم نامه می نوشته و چنانکه مشخص کرده، با تغییرات جدید، مقبره مرحومه مادرم زیر پله های امروزین قرار گرفته است. کاری ندارم. مرحوم پدرم آنجا غریب بود و چهار بچه داشته و بعد از مرحوم مادرم، طبیعی است افرادی برای عرض تسلیت نزد ایشان می آمدند.مخصوصا مرحوم »اعظم خان اردلان« فرزند »علی اکبر خان شرف الملک«. ایشان شش دختر و یک پسر به نام »سیف اله خان« داشتند که البته از دست پسر ناراضی بود. بارها به مرحوم پدرم می گفت که بعد از من، تو باید پدر فرزندان من باشی و از آنها مواظبت کنی که کسی حقوق آنها را ضایع نکند.

ایشان مالک روستاهای کرفتو در دیواندره و ثروتمند بودند. مرحوم پدرم که حدود 22 سال با »مسعود مدیری«ها که صاحب قسمتی از کرفتو بودند و همینطور با »سنندجی«ها که صاحب »آلک« بودند، در دادگستری در افتاد تا حقوق دختران اعظم خان را از آنها بگیرد و حقوق هرکدام را در دستشان نهد. این دختران در همدان به خانه ما آمدند که یکی از آنها در آن زمان ازدواج نکرده بود. در این شرایط یکی از دختران اعظم خان اردلان می گوید که شما الان چهار فرزند بدون مادر دارید و چگونه می توانید آنها را اداره کنید. فعلا ما اطراف شما هستیم. در آن زمان یکی از دختران اعظم خان را به نام »اعظم دخت« برای پدرم عقد می کنند. از آن بانو، سه برادر و یک خواهر هم به خانواده ما اضافه شد. کما اینکه خود ما هم سه برادر و یک خواهر بودیم؛ شدیم 8 نفر -6برادر و 2 خواهر-. خواهر بزرگم که عرض کردم فوت کرد. همسرشان هم که سنندجی بودند، به رحمت خدا رفت. فرزندانشان الان شاغل هستند. دو پسر و دو دختر دارند. برادر دوقولوی این خواهر ما بازنشسته و در تهران هستند. پنجاه سال پیش لیسانس ادبیات فارسی گرفتند. بیش از 40 سال است که خطاط چاپخانه دولتی است؛ غیر از اسکناس، بیشتر اوراق بهادار به خط ایشان است. همسرشان از »بابان«ها بود. بعد از فوت همسرش، همان خانواده بابان برای او از سقز همسری اختیار کردند. چهار پسر و دو دختر دارد از همان خانم قبلی؛ در تهران زندگی می کنند. خود من هم دو پسر و چهار دختر دارم که یک پسرم و دو دخترم خارج از کشور هستند. عمده اشان متولد تهران و مشهد هستند و همانجا هم ازدواج کردند. یکی از پسرانم هم که کتابفروشی دارند. آنجا یک انتشاراتی به نام خودم دارم که از آن طریق فعال است. سال 41 که به تهران منتقل شدم، دیدم برادرانم هم به تهران آمده اند. این اتفاق بعد از فوت پدرم در همان سال بود. الان همه اشان ساکن تهران هستند و فقط من سنندج هستم و خواهر ناتنی ام، خوشبختانه با هم صمیمی هستیم و مشکلی نداریم. ادامه دارد 

* در حوزه پژوهش و تحقیق، شما آثار زیادی منتشر کرده اید؛ نیم قرن مطالعه و پژوهش باید محصولات ارزشمندی داشته باشد. بسیاری از آثار شما برای اهل تحقیق شناخته شده است. بد نیست اشاره ای به این دوران و آثار منتشر شده کنید.

- زمانی که مشهد بودم، بیشتر اوقات فراغتم را در کتابخانه آستان قدس رضوی صرف می شد؛ از این زمان بود که به صورت جدی پژوهش و تحقیق را دنبال می کنم. وقتی که به تهران رفتم، در دبیرستان »علمیه« کنار مسجد »سپه سالار« که بغل دست کتابخانه مجلس بود، مشغول به تدریس شدم. خیلی نزدیک بود. حتی زنگ تفریح به کتابخانه مجلس می رفتم و مطالعه می کردم، مخصوصا ماههای رمضان، که بعدازظهرها به خانه نمی رفتم و در کتابخانه مشغول می شدم. بیشتر کارمندان کتابخانه با من صمیمی شده بودند؛ حتی بارها کتب خطی را به من می دادند که به خانه ببرم.

سال 43 که آغاز رسمی کارهای پژوهشی من بود، کاری دوم دست و پا کردم و به رادیو رفتم. سال اول قصد داشتم در بخش کردی کار کنم؛ پس از شروع به کار در بخش، متوجه شدم که آنچه آنها می نویسند؛ من خوب متوجه نمی شوم.

برنامه »داستان شب« که شش شب در هفته داستان فارسی پخش می کرد، ما باید آن را به کردی تبدیل می کردیم که در بخش کردی هم منتشر شود. کار برایم سخت بود و ا زدیگران زیاد سئوال می کردم که ترجمه فلان کلمه به زبان کردی چه می شود؛ برای خودم هم اثبات شدکه کار سخت است. بارها مرحوم »میدیه زندی« همسر زنده یاد »حسن زیرک«، برنامه ها را برای من می نوشت. گفتم من هرچه حقوق می گیرم، باید به شما پرداخت کنم، چون شما تمام زحمات را متقبل می شوید! دوست نداشتم آنجا بمانم. بنابراین به حوزه فارسی رفتم و در چند بخش از جمله برنامه »سلام بامدادی« مشغول شدم. سلام بامدادی از هفت و نیم تا 10 صبح پخش می شد. تقریبا نیم ساعت موزیک بین برنامه برای رفع خستگی بود. مابقی را باید در حد و اندازه 10صفحه (ورق بزرگ) مطلب می نوشتیم. این مطالب باید آموزنده، ادبی و علمی و فرهنگی می بود. بعضا نصایح و داستان هایی بود که از کتب قدیمی می گرفتیم. همینطور از مجلات جدید و بولتن هایی که به وزارت اطلاعات و رادیو می رسید؛ مطلب می گرفتیم. در اولین گام پنج برنامه نوشتم و به دکتر »ضیاءالدین سجادی« که بزرگ دبیر رادیو بود، تحویل دادم. ایشان باید برنامه ها را پاراف و بعد به سردبیر می داد که ضبط شود. گفتم که این پنج برنامه را دارم، اجازه بدهید با نوشته های نویسنده برنامه ترکیب شود و اسم هیچ کدام از ما را مطرح نکنید. گفتم در این صورت اگر این پنج برنامه من را انتخاب نکردی، من دیگر کار را ادامه نخواهم داد؛ پذیرفتند. برنامه سلام بامدادی را، سه روز در هفته من می نوشتم، سه روز دیگر برای نویسنده اصلی، هر برنامه در آن وقت 300 تومان ارزش داشت. سال های 44 تا 56 در رادیو بودم. آقایی کرمانشاهی به نام »حکمت آل آقا« داشتیم که برنامه دین و ادب آماده می کرد. این برنامه ی رادیو، با قرآن آغاز می شد و بعد معنی آن. هر روز سه سطر از قرآن را باید با معنی از روی ده جلدی تفسیر معروف به »خواجه عبداله انصاری« یعنی »کشف الاسرار« میبدی می نوشت. بیشتر مطالب عرفانی را از خواجه عبداله انصاری می گرفت. بعد یک غزل عرفانی از شعرای عرفانی به همراه 15 بیت از شاهنامه را هم باید انتخاب می کرد تا به همراه آغاز برنامه صبحگاهی، این 15 بیت را »شیرخدا« در ورزش صبحگاهی می خواند. این کار حکمت آل آقا بود.

روزی به مهندس »عاطفی« رییس اطلاعات و رادیو گفته بود که من پیر و کم حوصله شده ام و بینایی ام هم ضعیف شده است. با کسب اجازه از شما می خواهم دستیاری داشته باشم، عاطفی هم در پاسخ گفته بود که هرچه شما صلاح می دانید؛ اما نباید برنامه معطل شود. بعد پرسیده بود: چه کسی برای دستیاری انتخاب کرده اید؟ گفته بود: حیرت سجادی. از من شناخت داشت. به هر حال کرمانشاه و سنندج وجه اشتراک دارند. بعد از موافقت عاطفی، مرا به جلسه ای دعوت کردند و گفتند: فلانی شما را قبول کرده و از این به بعد دستیار ایشان [آل آقا] در برنامه هستی. صبح ها باید نیم ساعت قبل از شروع کارم در مدرسه، به در منزل ایشان می رفتم، برنامه را می گرفتم و در خانه می نوشتم و دوباره به ایشان باز می گرداندم که خودشان تحویل رادیو دهند. حدود یک سال من این کار را انجام می دادم. جالب که هر وقت کارها را تحویل می دادم، با یک لهجه خاصی که برای من فراموش نمی شود؛ می گفت: »اجر شما با قرآن، اجر شما با قرآن«.

بعد از یک سال به مهندس عاطفی و »ضیاءالدین سجادی« گفتم که من یک سال است برای این آقا کار می کنم، بدون اینکه مزدی به من بدهد، می گوید: اجر شما با قرآن! من تا کی به این شرایط ادامه دهم؟ گفتند که ما این برنامه را از ایشان می گیریم و به شما تحویل می دهیم. ایشان را هم یک جوری سرگرم می کنیم. گفتند آل آقا پیر شده و توانایی ندارد. اما از آنجا که اینجا کار کرده اند، نمی خواهیم او را از کار برکنار کنیم؛ احترامش را باید نگه داشت. گفتند: از این به بعد این برنامه را شما بنویس. حدود سه سال یک دور قرآن نوشته و اجرا می شد. به مدت 14 سال تا سال 56 نویسنده رادیو ایران بودم. بعد کنار کشیدم؛ بگذریم. سال 43 وارد تحقیق و پژوهش شدم. بر روی موضوعاتی مانند »امثال و حکم« کردی و آثار شعرای کرد کار می کردم و مسایل فولکلور را پی می گرفتم. ماحصل کار و تلاش من بعد از 18 سال انتشار سه کتاب بود. یکی »تاثیر قرآن بر نظم فارسی«، دوم »شاعران کرد پارسی گوی« و دیگری هم »پند پیشینیان در کردی با مشابه فارسی«. »عبدالحمید بدیع الزمانی« وقتی فوت کردند؛ »جلال همایی« برای او مرثیه می سراید. استادان دانشگاه داغدار بودند که چرا ما تا زمان حیات دست نوشته ای از این شخص نگرفتیم که گواهی باشد بر اینکه شاگرد او بوده ایم؛ او در میان استادان دانشگاه به »قاموس متحرک« معروف بود. شبی در پایان مراسمی، ایشان را به منزل رساندم. در میان راه به من گفت: چکار می کنی؟ گفتم: دارم راجع به شعرای کرد پارسی گوی تحقیق می کنم. گفت آنهایی را که کردی صحبت می کنند، جداگانه چاپ کن.

ابتدا گلزار شاعران کردستان را نوشتم، 250 شاعر کردستان. بعد کلی تر شاعران کرد پارسی گوی را نوشتم. جلد کتاب هم مزین به »عکس ملک الشعرای بهار« است. تاکنون کسی هم سخنی نگفته که ملک الشعرا کرد بود. ایشان از کردهای کاشان هستند، اما متولد مشهد بودند. خانواده ای برجسته هستند. »فتح علی خان صبا« جد بزرگ ملک الشعرا می گوید: ما از طایفه »دنابله« کردهای عراق هستیم. از این موارد، شما در کتاب زیاد می بینید؛ که به ظاهر قابل ایراد است.

کتب »تاثیر قرآن بر نظم فارسی« ، »شاعران کرد پارسی گوی« و »پند پیشینیان در کردی با مشابه فارسی« که مثال های آن به لاتین هم نوشته شده است کتبی هستند که هرکدام حدود یک هزار صفحه دارند و روی آن زیاد کار کرده ام.

* »روش درست نویسی« بعد از این کتابها چاپ شد؟

- بله، این کتاب را در تهران نوشتم. درست نویسی در فارسی را در آن مطرح کرده ام. این کتاب به همراه »نماز خواص« بعدها منتشر شد.

* در کتاب ایلات و عشایر کردستان، عکسی از یک مبارز کرد منتشر کرده اید که افکار عمومی ایشان را »سنجرخان نرانی« می شناسد. حتی این عکس امروزه در بسیاری از خانه های طرفداران سنجرخان دیده می شود، اما شما این اعتقاد را ندارید.

- متاسفانه صحیح است. عکسی که من در کتاب »ایلات و عشایر کردستان« آورده ام، از »علی میرآخوری« از هم شاگردی های دوران ابتدایی ام گرفته ام. عکس مربوط به »سارالدوله« از حاکمان کردستان در دوره قاجاریه است که در سنندج مدرسه سالاریه هم دایر کرد. سالارالدوله از خانواده قاجار بود و با ناصرالدین شاه هم نسبت فامیلی داشت. حتی همراه با تعدادی لر و کرد چندین بار به تهران حمله کرد و شکست خورد. آقای میرآخوری که اصل عکس را در اختیار دارند و قاب گرفته بودند، به من گفت که کسی که در کنار سالارالدوله حاکم وقت کردستان ایستاده، »باقر لطف الله« جد من است. میرآخوری ها امروز فامیلشان را به »فرکیش« تغییر داده اند. اگر دقت کرده باشید، مشخص است که لباسی کردی بر تن او پوشانده اند و یک ژست کردانه گرفته است. حتی لباس بر تن او عادی نیست. من سالارالدوله را در عکس های دیگر دیده ام که قدی کوتاه و چهره ای شبیه همین عکس دارد.

* کتابی هم راجع به نامداران علمی و فرهنگی کردستان نوشته بودید. اثری از انتشار کتاب در بازار دیده نمی شود. سرنوشت این کتاب به کجا رسید؟

- این کتاب متاسفانه به مدت پنج سال است که در میراث فرهنگی تهران به سر می برد. سال 86 پژوهشکده میراث فرهنگی نامه ای به من نوشتند که نام 14 دکتر اعضای شورا در آن نوشته شده بود؛ چاپ و انتشار کتاب را الزامی تشخیص داده اند. متاسفانه هنوز چاپ نشده. کتاب در واقع، نامداران کردستان در رشته های علمی، فرهنگی و هنری را معرفی می کند. من آثار این عزیزان را همراه با رشته کاری و نمونه کاری آنها آورده ام. بعد از اینکه مدیریت میراث فرهنگی به استانها و پژوهشکده آن به استان فارس منتقل شد، الان کار ما در شیراز گیر است. تاکنون سه بار رییس پژوهشکده هم تغییر کرده است. هر مدیر جدید هم که می آید، افرادی از نزدیکان خود را برای همکاری و مشاوره و بررسی کتاب انتخاب می کند. ایراد زیاد گرفته می شود. می بینی که 14 استاد دانشگاه می نویسند چاپ کتاب ضروری است. بعد یکی از راه می رسد و مثلا می گوید: عکس کم رنگ است. الان رییس دوباره تغییر کرده و می گوید این کتاب قبلا با نرم افزار »زرنگار« تایپ شده که منسوخ است. دوباره با برنامه جدید حروفچینی شود.

دو کتاب جدید هم دارم که دانشگاه آزاد منتشر کرده و به نظرم هم سطح »تاثیر قرآن بر نظم فارسی« است. تاثیر قرآن بر نظم فارسی هم می دانید که کتابی است جامع. شعرایی را که در 12 قرن شعر فارسی سروده اند و از مفاهیم و معنی قرآن استفاده کرده اند، در کتاب آورده ام. دو جلد اخیر کتاب هم که دانشگاه آزاد منتشر کرده، اشعاری است که جمله یا کلمه ای از قرآن در آنها آورده شده است. مجموع کتاب های من به 20 کتاب نزدیک است که خیلی از آنها هنوز چاپ نشده.

* اگر از میان این کتب چند اثر را خودت انتخاب کنی، کدامها را بیشتر می پسندی؟

- همه آنها از نظر خودم ارزشمند هستند. بستگی دارد مخاطب کدام یک را بیشتر دوست داشته باشد. » تاثیر قرآن بر نظم فارسی«، »شاعران کرد پارسی گوی« و |»پند پیشینیان« را خیلی دوست دارم. بعید می دانم ضرب المثل سنندجی وجود داشته باشد و من در کتاب »پند پیشینیان« نیاورده باشم. 18 سال روی این اثر زحمت کشیدم. از سینه مردم بیرون کشیدم. هر ضرب المثلی که از مردم شنیده ام، ثبت کرده ام و از راوی آن پرسیدم که این ضرب المثل را از کجا شنیده ای، از کی شنیده ای؟ کتاب »تاریخ آموزش و پرورش کردستان« را هم دوست دارم. کتاب نماز خواص من هم بسیار باارزش است و انسان را متحول می کند.

* طبق توضیحاتی که در مقدمه کتاب »تاریخ آموزش و پرورش کردستان« آورده اید، زحمات زیادی را برای انتشار این اثر متحمل شده اید.

- عرض کنم که من در سال 59 بازنشست شدم و به سنندج برگشتم. کسی حیرت سجادی (رکن الاسلام) را که بنیادگذار اصلی آموزش و پرورش مدرن بود را نمی شناخت. در جلد اول کتاب هم اسناد زیادی آورده ام که موضوع را اثبات کنم. در سال 1286 که مرحوم پدرم ابلاغ نخستین ریاست معارف در کردستان را دریافت می کند، در ابلاغ تاکید می شود؛ شما به خاطر قدمت و خدمت به این پست منصوب می شوید. یعنی پدرم 10 سال پیش از این حکم، مدرسه داشته اند. وقتی من به سنندج برگشتم، خودم تحقیقاتی داشتم و بعد به آموزش و پرورش کردستان پیشنهاد دادم که قصد دارم پیشینه آموزش و پرورش را بنویسم. استقبال خوبی کردند. سال 75 کار را شروع کردم. مجموعه آموزش و پرورش به من کمک شایانی کردند. در این راه برای من مکاتبات اداری مهم بود. پرونده های پرسنلی را هم بررسی و ورق به ورق از میان گرد و خاک استخراج کرده ام.

حتی یکی از مسئولان وقت آموزش و پرورش کردستان را به محل پرونده ها بردم. به من گفت: »آقا، مریض می شوی«. چهار سال با ماسک و لباس مخصوص در انباری واقع در پشت هلال احمر امروز کار می کردم. پرونده ها آنجا بود. بعد از چهار سال -به آقای »داوودپور« که مدیر آموزش و پرورش کردستان شد- گفتم، یک مکانی در اختیار ما بگذارید. در زمستان و تابستان من حتی سیستم گرم کننده و خنک کننده نداشتم. با این زحمات من توانستم کتاب را منتشر کنم. جلد اول کتاب را خود آموزش و پرورش کردستان چاپ کرد. از نظر چاپ کیفیت مناسبی ندارد. در مجلد دوم که جلد دوم و سوم را شامل می شود، 550 صفحه به سنندج و 550 صفحه هم به شهرستان ها اختصاص دارد که با هزینه خودم منتشر شد.

* شما عنوان کتاب را پیشینه آموزش و پرورش کردستان گذاشته اید. شهرهایی مثل نودشه و جوانرود در استان کرمانشاه را هم به موضوع اضافه کرده اید.

- تا سال 1341 پاوه، نوسود، نودشه، روانسر و جوانرود و اورامانات و حتی سردشت هم جزو استان کردستان بوده اند و کم کم از این استان جدا شده اند. من به این شهرها سفر و تاریخ آن شهرها را مطالعه کرده ام. فکر می کردم ممکن است پرونده هایی که نتوانم در سنندج پیدا کنم، در آن شهرها پیدا کنم. تمام پرونده این شهرستان ها را بررسی کرده ام.

* نکته ای که در کتاب شما مشهود است، این است که عکس پرسنلی معلمین را با خلاصه سابقه کاری چاپ کرده اید و از زاویه تحلیلی به مسئله تاریخ آموزش و پرورش نپرداخته اید.

- این پرونده ها، پرسنلی هستند. من بیشتر روی پرونده موضوعی کار کرده ام. بر فرض مثال آب آشامیدنی و بهداشت و یا وضعیت برق و تلفن چگونه بوده است.

* به رویدادهایی هم که مربوط به فعالیت های اجتماعی فرهنگیان است، اشاره ای نکرده اید.

- من کار آموزشی را در تاریخ آورده ام. داخل سیاست نشده ام.

* آموزش و پرورش در کردستان قبل از اینکه شیوه امروزی به خود بگیرد، از روشی سنتی در حجره ها پیروی می کرد. چنانکه مرحوم پدر شما »ماموستا«ی حجره بود و قبل از اینکه روش آموزش مدرن در کردستان را پی بگیرد، از همین روش استفاده می کرد. حجره ها هنوز هم در کردستان طرفداران زیادی دارد و تدریس علوم دینی از این قاعده پیروی می کند. در کتاب شما خیلی زود و گذرا از کنار این واقعیت گذشته و بحث مدرن را گسترده تر پی گرفته است. آیا از این کار هدف خاصی داشتید؟

- البته من اشاره کرده ام که روش تدریس پیش از تاسیس مدارس دولتی و مکتب خانه های سنتی چگونه بوده اند. حتی چه کسانی مکتب خانه داشته اند. به شهرها هم اشاره کرده ام. البته می پذیرم که تاریخ جدید را مفصل تر بحث کرده ام. اما کارکردهای مکتب سنتی را هم آورده ام. نکته جالب توجه این است که ملای سنتی از حجره به فکر آموزش و پرورش مدرن می افتد تا مدارس جدید به سبک و سیاق مدرن دایر کند که با مخالفت هایی همراه می شود.

* انتشار کتاب چه بازتابی در میان فرهنگیان داشت؟

- خوشبختانه در میان مردم بازتاب خوبی داشته است. به ویژه کسانی که خودشان فرهنگی بوده اند و یا احیانا نسل قبل و نزدیکان آنها در آموزش و پرورش بوده است. آموزش و پرورش از جلد دوم حتی نصف تعداد جلد اول را در اختیار ندارد. جلد اول کتاب که با همکاری و حمایت مدیریت وقت آموزش و پرورش چاپ و منتشر شد، 1700 نسخه آن را خودشان فروختند و بین مدارس توزیع شد، الان تقریبا تمام مدارس کردستان جلد اول کتاب را دارند. برای خرید جلد دوم و سوم پیشنهاداتی به برخی مدارس شده، اما می گویند کتاب را داریم. اما فقط جلد اول را دارند که موضوع آن تا سال 1320 است. از این تاریخ تا 1357 مسئله آموزش و پرورش کردستان در جلد دوم و سوم است که در دسترس تمام مدارس نیست.

* قصد ندارید که از سال 57 به بعد هم مسئله را دنبال کنید؟

- خیر.

* در حوزه های دیگر چطور؟ آثاری برای انتشار دارید؟

- یکی، کتاب نامداران کردستان در رشته های مختلف علمی، فرهنگی و هنری است که به آن اشاره کردم. تحقیقی هم راجع به علما و دانشمندان کردستان در حجره های دینی دارم که به قرون 13 و 14 و همینطور 30 سال اول قرن 15 مربوط می شود. تصاویر این علما را از 120 سال گذشته تاکنون هم تهیه کرده ام. کتاب حدود 500 صفحه است که در یک جلد آماده انتشار است.کتابی دیگر با عنوان »خلفای راشدین در ادب فارسی« دارم که حدود 300 صفحه است. از »عطار نیشابوری« و »حافظ« و »سعدی« گرفته تا دیگر شعرا، آثارشان با موضوع خلفای راشدین را در کتاب آورده ام. کتاب دیگرم که به نظرم بسیار مهم است؛ ""»گنجینه حکمت در تطبیق امثال و حکم عربی فارسی« نام دارد. دکتر »مهدی محقق« که شخصیتی بزرگ در ادبیات عرب به شمار می روند، برای این کتاب مقدمه نوشته اند. کتاب حدود 700 صفحه است؛ هنوز مجوز چاپ نگرفته است. در این کتاب ضرب المثل های قرآن و احادیث نبوی و امثال سائره عرب را جمع آوری و با مشابه فارسی آن مطابقت داده ام. زحمات زیادی متحمل شده ام. »فرهنگ رانندگان« هم کتاب دیگری است که برای چاپ آماده دارم. اشعار یا مطالبی که پشت یا گوشه ای از ماشین نوشته شده، جمع آوری کرده ام. من اهل سفر هستم و ایرانگردی زیاد داشته ام. هرکسی به ذوق و سلیقه خود چیزی نوشته است و آنها را جمع آوری کرده ام. کار دیگر من پژوهشی است بر روی شعرای پارسی گوی هند و پاکستان. بیش از 400 نفر مثل »اقبال لاهوری« که به زبان فارسی شعر گفته اند، شناسایی و آثارشان را مطرح کرده ام. در ارتباط با این مسئله حتی دوستی کتابدار درکتابخانه مرکزی دانشگاه تهران روزی از من پرسید که چرا بیشتر شعرای ایرانی در زمان صفویه به شبه قاره هند و پاکستان رفته اند؟ من برای او کامل توضیح دادم؛ که برایش جالب بود. کتاب دیگری به نام »کلید شناخت زن« دارم که آرا کلیه بزرگان جهان را در این کتاب آورده ام و هنوز چاپ نشده است. مقالات فراخوانی زیادی داشته ام؛ از همه مهمتر مقاله ای برای هزاره رودکی در تهران بود که در کتاب مربوطه چاپ شده است.

* بعد از این همه تلاش و پژوهش و انتشار کتب، از نحوه استقبال جامعه از آثار راضی هستید؟

- آنها که خودشان اهل علم هستند و کار علمی را دیده اند، کار را ارج می نهند، اما متأسفانه عامه مردم کتاب نمی خوانند. امروز مردم به خاطر مشکلاتی که دارند، از کتاب دور شده اند. ممکن است در بسیاری از خانه ها هم مثلا کتاب تاریخ آموزش و پرورش کردستان باشد، اما فقط احوال و زندگی شخصی که مربوط به خاندان خودش و برایش جالب است، مطالعه می کند و بعد کتاب را رها می کند. استقبالی که انتظار داشتم، صورت نگرفت.

هیچ نویسنده ای در زمان خودش از کتاب خیر ندیده و به آثارش هم توجه نکرده اند. نویسنده ها بعد از مرگشان بیشتر شناخته می شوند. کتاب های من صد سال دیگر اهمیت پیدا می کنند. خودم مفتخرم که چنین کاری انجام داده ام؛ اما متاسفانه ارزش کار در جامعه امروز شناخته نمی شود و بسیاری از مخاطبان نمی دانند که برای هر تالیفی چه زحمتی صورت می گیرد.

* چه برنامه ای برای تولید آثار جدید یا احیانا آثاری که ناقص هستند دارید؟

- در حقیقت شاید حدود 30 سال سال است که هر روز به خودم می گویم، بگذار تا عمر در دنیا دارم، فلان کتاب را تمام کنم. هر شب هم کارهای انجام شده از انجام نشده ها را جدا می کنم و گوشه ای می گذارم و با نوشته ای هرکدامشان را مشخص می کنم. حدود 30 سال این کار من است. مشغول مطالعه هستم. یکی دو اثر دیگر برایم خیلی مهم است. عکس هایی از سنندج قدیم دارم که امیدوارم به زودی آماده شود. کتابی دیگر هم با نام »مومن و منافق در قرآن« در نظر دارم تکمیل کنم که حدود یک سوم آن آماده شده است.

کتاب ایلات وعشایر کردستان به نظرم کاستی هایی دارد؛ اگر بتوانم آن را کامل خواهم کرد. آنچه که خیلی در فکرش هستم و انجام آن به تنهایی در سن 83 سالگی برایم مقدور نیست، کاری مرتبط با فرهنگ لغت دهخداست. تمام سلسله های حکومتی ایران و تمام اعلام (نام اشخاص) لغت نامه مرحوم دهخدا را خوانده ام. این فرهنگ لغت و دایره المعارف پر است از شرح حال و نام بزرگان کرد، که صفحه و نام اشخاص را روی برگ سفیدی -که در اول هر جلد موجود است- ثبت کرده ام. اگر مرکز پژوهش یکی از دانشگاه های شهرمان استقبال کند و از من بخواهند، به کمک چند نفر از دانشجویان می توانم آن را تا مرحله چاپ آماده سازی کنم. »تا یار کرا خواهد و میلش به چه باشد«. مقصودم اراده خداوند تبارک و تعالی است.

کار مهم دیگری که انجام داده ام، این است که اسناد، احکام و فرامین زیادی را از کردستان در سنوات قبل، اصلی و کپی تهیه کرده و در کتابخانه مجتمع فرهنگی هنری فجر تا دائر شدن مرکز اسناد در سنندج ، به امانت گذاشته ام. از طرف جناب آقای شهبازی استاندار محترم اقدامی برای دایر شدن مرکز اسناد صورت گرفته اما هنوز جامه عمل نپوشیده است.

* در گوشه ای خلوت از این شهر و در کنج این خانه قدیمی و کتابخانه ای شخصی، روزگار را چگونه می گذرانی؟

- همسرمن که خواهر »محی الدین حق شناس« خالق منظومه »شاره که م سنه« هستند، زندگی مرا به امروز رسانده اند و انتشار آثارم هم بدون شک مدیون ایشان است. نسبت به من بسیار از خودگذشتگی و بزرگواری دارند. تمام امور زندگی شخصی ما دست ایشان است؛ از کارهای بیرون گرفته تا پخت و پز منزل. این کار باعث می شود که من به کارهای تحقیقاتی خودم برسم. صبحها هم طبق عادت بعد از نماز صبح برای پیاده روی بیرون می روم و حدود دو ساعت پیاده روی می کنم. قبلا کوه می رفتم. حدود 10 سالی است که این برنامه را تعطیل کرده ام. حتی آبیدر و کانی شفا هم نمی روم. حقوق بازنشستگی بخورو نمیری داریم، دیگر خدا بزرگ است.

* به عنوان حسن ختام این گفتگو، اگر موضوع خاصی  دارید بفرمایید

 

- از شما تشکر می کنم که به فکر افرادی هستید که به نوعی برای جامعه زحمت می کشند و فعالیت فرهنگی دارند. همین که شما به فکر آنها هستید، جای تشکر و قدردانی دارد. من هم تا جایی که خدا توانایی و عمر بدهد، این مسیر را دنبال خواهم کرد.

 منبع: شماره ۶٣٣ و ۶٣۴ هفته نامه سیروان ١٧ و ٢۴ اردیبهشت ٩٠

فیض اله پیری
ایمیل: feizollahpiri@gmail.com فیس بوک: facebook.com/feizollahpiri
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :